|
گر سوخت مرا جلوه دیدار عجب نیست – قسمت دوم - رقعه شماره هفتم
ايشان بعد از اين واقعه كلاس و درس را تعطيل و گوشه عزلت برميگزينند تا آنجا كه عدهاي او را تكفير كرده و مرحوم شيخ محمدجواد انصاري به ناچار عزم سفر به حرم كريمه اهل بيت حضرت فاطمه معصومه (س) و بيابانهاي اطراف شهر قم مينمايند و در آن بيابانها به تزكيه نفس، بدون هيچ يار و استاد و راهنماي راهي جز حضرت حق ميپردازند.
به فرموده خودشان:
»هر جا مكاشفهاي برايم پيش ميآمد و جوابش را پيدا نميكردم، به ساحت مقدس نبي مكرم اسلام (ص) متوسل ميشدم و جواب ميگرفتم.«
و اين چنين ميشود كه هم خود و هم حضرت آيتا...العظمي سيد علي قاضي و هم شاگردانشان ميگويند:
»ايشان در اين راه استادي نداشته و توحيد را مستقيماً از خدا فراگرفته است.«
و شايد به خاطر تحمل چنين رياضيتها و عبادات طاقتفرسايي، جسمي لاغر و نحيف پيدا ميكنند.
همانطور كه خودشان ميفرمودند:
»اگر من طبابت نميدانستم تا به حال ۷۰ بار مرده بودم.«
با اين حال حتي هر آنچه كه از علوم غريبه همچون تسخير اجنه فرا گرفته بودند به دور ميريزند و خود را نيازمند آن نميبينند.
مرحوم انصاري در حواشي كتاب اسرارالصلوه مطالبي را اين گونه مينويسند:
»به شخص به نام سيد محمد برخوردم و به او اصرار كردم تا سؤالاتم را پاسخ دهد و او هم از من قول گرفت تا دعايش كنم.
از او پرسیدم: چقدر طول ميكشد كه به فنا برسم؟
گفت: ۱۴ سال.
گفتم: زودتر نميشود؟
گفت: چرا، البته با تضرع و زاري.
از باقيمانده عمرم پرسيدم،
گفت: ۲۵ سال (هنگام رحلت، ايشان ۵۹ ساله بودند).
مرحوم غلامحسين سبزواري و حاج حسين بيات كه از ملازمان ايشان بودند گفتهاند كه ظاهراً ۱۴ سال به ۴ يا ۵ سال ختم شده است. از آنجايي كه داراي حالات عجيبي بودند، به شدت مورد تحقير و تمسخر قرار ميگيرند به گونهاي كه در نهايت امر مرحوم شيخ عبدالكريم حائري به ايشان ميفرمايند:
»حالاتت را كتمان كن!« و اين چنين ديگر دم بر نميآورند.
آري،
عشق آنچنان كاري با ايشان كرد كه شاگردان نقل ميكنند:
»وقتهايي كه تو حال ميرفت ديگر آدم نميتوانست نگاهش كند از شدت زيبايي ...«
ميفرمودند:
»اگر حرام نبود، دلم ميخواست صورتم را بتراشم تا كسي سراغم نيايد و ولم كنند!«
ايشان اغلب افراد را از مكاشفات، موت اختياري، طيالارض و ... منع مي نمودند و آن را حجاب راه ميدانستند. تنها به ذكر ماجرايي كه از اين قِسم در حيات نورانيشان به وفور ياد ميشود، بسنده ميكنيم:
دكتر علي انصاري فرزند معظم له چنين نقل ميكنند كه:
»سنم كم بود ولي يادم هست در منزلي كه زندگي ميكرديم چندين حادثه تلخ از جمله افتادن برادرم از پشت بام و مرگ او، مرحوم شدن مادرم و ... حادث شد.
يك روز حضرت آقا هراسان از حالتي بين خواب و بيداري پريدند و رفتند نزديك چاه آبريزگاه و فوري دستور دادند كه آنجا را بكنند.
بعد يك لوح سنگي را از زمين درآوردند كه ششگوشه بود و اطراف آن نوشته شده بود:
لااله الا ا.../ محمد رسول ا.../ علي ولي ا.../
و بعد فرمودند:
اين حوادثي كه اينجا اتفاق افتاد مال اين بود. اين سنگ را بد جايي دفن كرده بودند و بعداً سنگ را به شازده حسين همدان ميبرند و منزل را تغيير مي دهند.« سر انجام در روز جمعه ۹ ارديبهشت ۱۳۳۹ هـ ش مطابق با ۲ ذيالقعده ۱۳۷۹ هـ ق دفتر حيات طيبه اين سالك بينظير، عارف شوريده حال بسته ميشود تا در عالمي دگر سير خويش را از سر گيرد و در محضر حضرت دوست سوداي خويش را به سر منزل مقصود رساند.
[حاليا! عشوه ناز تو زبنيادم برد] و بدن پاك و مطهرشان را در قبرستان عليبنجعفر قم به خاك ميسپارند. روحش شاد.
برگرفته از کتاب سوخته/ بازنويسي هادی ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 15 فروردین1386 و ساعت 19:6 |
|

