|
سخن اول - بهاریه - رقعه شماره هفتم
رقعه
شماره هفتم یا لطیف در آستانه فصلي سبز، صداي پاي بهار ميآيد، محمد. ترنم موسيقيِ دلنواز فصلي كه روياهاي خفتهام را بيدار ميكند. فصل خاطرههاي شيرين كودكي. خاطرهي خانهاي كوچك با آجرهايي رنگ و رو رفته و اتاقهايي تو در تو و بوي مست كننده شكوفههاي بهار نارنج و ايواني با رديف گلدانهاي شمعداني و پنجرههايي بلند با پردههاي گلدار رنگي... و اكنون در آستانة فصلي سبز، خيره در آينة بخت مادر، محو تماشاي آن دو پسر بچهي بازيگوش شدهام كه فارغ از همه چيز بادبادكهايشان را به دست باد سپردهاند و كوچه در هياهوي فريادشان از پس يك خواب طولاني بر ميخيزد. آن دو كودك من و تو بوديم محمد! كه در خُنكاي سحرين يك صبح بهاري آرزوهايمان را روي بادبادكها نوشتيم و براي خدا فرستاديم بادبادكها به آرزوي ما خنديدند و رفتند تا جايي كه تنها يك نقطه و سپس در آسمان محو شدند. خدا آرزوي مرا زود برآورده كرد و چند روز بعد مرا به دوچرخهام رساند اما تو جواب نامهات را پانزده سال با تأخير گرفتي، با گلولهاي سربي كه در پيشانيت نشست. گلولهاي كه همچون بادبادك روح كودكانهات را به پرواز در آورد و تو از آن بالا هي بخند به من محمدم! صداي نفسهاي زمين به گوش ميرسد صداي پر طنين عقربههاي ساعت. ديگر چيزي به لحظات پر شكوه تحويل سال نو نمانده! و من در طبقه چندم يك آپارتمان، در هزار توي اين شهر هزار رنگ، با همسر و فرزندم كنار سفره هفت سين نشستهام خيره در رقص ماهيها. اما هر كار ميكنم نميتوانم جلوي خود را بگيرم و باز مثل هر سال نو در نبود تو، پدر و همه چيزهاي از دست رفته، قلبم فشرده ميشود و ميزنم زير گريه. راستي محمد! چرا ديگر هيچ بچهاي بادبادك بازي نميكند؟ چرا درخت بهار نارنج شكوفه نميدهد و مادر چرا كمتر حرف ميزند و تو ... اي بيمعرفت! چرا بيخبر رفتي؟! چيزي در درون گوشم به جنبش در ميآيد. كم كم وسعت ميگيرد و سپس همه توده مغزم را در بر ميگيرد، با شكوه تمام، پر از رمز و راز، و به يكباره همه وجودم در خلسهاي از آرامش رها ميشود و مدام تكرار ميكند: يا مقلب القلوب و الابصار يا مدبر اليل و النهار يا محول الحول و الاحوال حول حالنا الي احسن الحال علی باباخانی
|+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 1 فروردین1386 و ساعت 0:29 |
|



