|
سخن اول- پرواز را به خاطر بسپار – رقعه شماره ششم
دستانت را با شوق تكان مي دهي و لبان كوچكت را به هم مي فشاري و جويده جويده هجي مي كني: با - با چشمان درشتت به سوي قاب عكس بابا مي چرخد،
زل مي زني به چشمانش،
دستان كوچكت فاصله دو ابروي بابا تا دهانش را طي مي كند و اين بار كمي آرامتر هجي مي كني: با - با نور لامپ روي شيشه قاب عكس افتاده و من كه دلم به يكباره فرو مي ريزد ... چقدر چشمانت شبيه باباست!
مانده ام كدام را نگاه كنم: چشمان تو، نور لامپ، يا چشمان بابا! با شك دستان كوچكت را مي فشارم ...
ولي تو اين بار هم تكرار ميكني،
باز هم آرامتر هجي مي كني: با - با و قلب من كه از نِي نِي چشمان پرسشگرت آشوب مي شود، پرده اي شيشه اي بين تو و مردمك چشمانم قرار مي گيرد ...
در دلم مي گويم: حنانه، حنانه جان، عجله نكن،
كلاس اولي كه شدي تا دلت بخواهد معلمان برايت هجي مي كنند نام بابا را، تا دلت بخواهد برايت جمله هايي مي سازند پر از بابا،
فقط يادت باشد آنجا هر فعل مثبتي ديدي منفي اش را بخوان.
هر جا كه نوشته بود بابا آمد، تو رفتنش را بخوان،
هر جا پرنده ديدي ... پرده شيشه اي بين تو و مردمك چشمانم، روي گونه هايم مي لغزد.
لبهايم را به هم مي فشارم و آرام هجي مي كنم: بابا پرنده نور چشم پر پرواز پرواز را به خاطر بسپار، پرنده مردني است. علي باباخاني |+| نوشته شده توسط تحریریه در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 0:24 يكي بود يكي نبود- رؤياي شيرين – رقعه شماره ششم
بيش از هر چيز ديگر آن تختخواب، نظرش راجلب كرد.
آنقدرنرم و راحت به نظر ميآمد كه آدم دلش مي خواهد روزهاي متوالي روي آن دراز بكشد و مدام از چپ به راست بپيچد و يا طاق باز بخوابد و يك عالمه خوابهاي شيرين ببيند و اصلاً دلش نخواهد كه دوباره صبح شود،
و آن گرماي گرامافون زيبا كه در سمت چپش قرار گرفته آدمي را به گذشتههاي دور برميگرداند ... نتهاي آرام موسيقي كه به جنبش در ميآيند و او را آهسته به كوچهباغهاي دوران كودكي ميبرند.
آن آب زلالي كه از زير درختان جاري بود، بوي شير تازه و نگاههاي گرم مادر... آن بچه گوسفندهايي كه دم غروب به خانه باز ميگشتند و دست كشيدن به پشت آنها چه لذتي داشت.
نم نم باران بر گونههايش و بوي ديوارهاي كاهگلي كه بلند ميشد.
شبهاي پر ستاره، جمع خواهر و برادرها.
هر كس براي خودش ستارهاي داشت. اداي سوسكها و صداي جيرجيركها و هي خنده بود و رهايي، رها در باد و باران و كودكي ... و آن حفره زيباي كنده شده در ديوار بايد شومينه باشد و آن نماي زيباي چوبهاي مصنوعي كه انگار دارند ميسوزند.
روي صندلي بنشيني و برايت قهوه با بيسكويت بياورند و از پنجره به عابراني كه به سرعت در آمد و شد هستند و بچههايي كه به طرف هم برف پرتاپ ميكنند، زل بزني و دستانت را به هم بمالي و سيگاري آتش كني. وسط سالن، ميز غذاخوري با روميزي گلدار و ظروف چيني با كارد و چنگالهاي استيل اطرافش تو را به شامي لذيذ و چند نوع سالاد و نوشابههاي رنگي ميخواند.
چند نوع غذا كه فقط مرغ در آنها آشناست و بقيه را بايد چشيد تا فهميد و از بوي آنها آدم، دل و دماغش به يكباره تير ميكشد. ناگهان دستي بر شانهاش سنگيني ميكند و او را به طرف خيابان هل ميدهد و تمام رؤياهايش به يكباره فرو ميريزد و باز سوز و سرما و خيابان و صداي بوق اتومبيلها و در بدري و گوشه خيابانها خوابيدن ... علي باباخاني |+| نوشته شده توسط تحریریه در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 0:11 رندانه- رقعه شماره ششم
به دليل استقبال نسبتاً شديد (و حتي در برخي مناطق فجيعي!) كه از كتاب اول و دوم شد برآن شديم تا ما هم اقدام به انتشار كتابي تحت عنوان »كتاب سوم« كنيم. (به خودت بخند! مگه ما چيمون از بقيه كمتره!)
كتابي كه در آن اقدام به درج آگهي و نيازمندي كردهايم (وكردهاند!) البته فكر نكنيد كه قرار است در اين نيمچه ستوني كه تحريريه محترم (و در برخي مناطق محترمه!) در اختيار ما قرار داده همه كتاب را به صورت مفتي مفتي برايتان بنويسم! نخير، از اين خبرا نيست. زياد از حد رندانه فكر كردهايد! اجالتاً به درج تعدادي از اين آگهيها (با حفظ كامل قانون كپيرايت!) ميپردازيم تا جماعت در خماري ما بقي ماجرا بمانند! (البته خدا رو چه ديديد، شايد بقيش هم بعداً زديم! تا چه پيش آيد ...) ارائه خدمات پاككردن حافظه در سه سطح كوتاه مدت، بلند مدت و تاريخي مناسب براي كانديدهايي كه ميخواهند تصويري تازه از خودشان عرضه كنند. مؤسسه مردان سياهپوش
اينكه ميگويند آن خوشتر ز حسن يار ما اين دارد و آن نيز هم چيپس »نيز هم« با طعم جيگر
آموزش مداحي، شصت درصد تضميني در انواع سبكهاي دشتي، شور، افتخاري، شادمهر، با معرفي به هيئات و ارائه مياندار تمام وقت
منشي با روابط عمومي بالا و روابط خصوصي پايين استخدام ميشود.
سانسورچي چشم پاك نيازمنديم، تأمين برنامه صدا و سيما
اينجانب مش حسن، مدتي است گم شدهام لطفاً مراتب را به گاوم اطلاع دهيد.
دور برگردان فوري موجود است، شهرداري تهران
به تعدادي موافق نيازمنديم، دولت جديد م - الف |+| نوشته شده توسط تحریریه در شنبه 19 اسفند1385 و ساعت 0:3 حديث كرار- رقعه شماره ششم
پسرم! بدان تو براي آخرت آفريده شده اي نه دنيا.
براي رفتن از دنيا، نه پايدار ماندن در آن. براي مرگ، نه زندگي جاودانه در دنيا كه هر لحظه ممكن است از دنيا كوچ كني و به آخرت درآيي و تو شكار مرگ هستي كه فراركننده آن نجاتي ندارد و هر كه را بجويد به آن ميرسد و سرانجام او را در بر مي گيرد. پس از مرگ بترس!
نكند زماني سراغ تو را گيرد كه در حال گناه يا در انتظار توبه كردن باشي و مرگ مهلت ندهد، بين تو و توبه فاصله اندازد كه در اين حال خود را تباه كرده اي. پسرم! فراوان به ياد مرگ باش و به ياد آنچه كه به سوي آن مي روي و پس از مرگ در آن قرار مي گيري. هنگام ملاقات با مرگ از هر نظر آماده باش، نيروي خود را افزون و كمر همت را بسته نگه دار كه ناگهان نيايد و تو را مغلوب سازد. مبادا دلبستگي فراوان دنياپرستان در تهاجم حريصانه آنان به دنيا، تو را مغرور كند، چرا كه خداوند تو را از حالات دنيا آگاه كرده و دنيا نيز از وضع خود تو را خبر داده، و زشتيهاي روزگار پرده برداشته است. نهج البلاغه - نامه ۳۷۹ |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 23:47 اسرار عبادت حج (فرار به سوي پناهگاهي به نام رب) - رقعه شماره ششم
در روايتي تأمل برانگيز از حضرت امام سجاد (ع) خطاب به شبلي كه تازه از سفر حج بازگشته بود چنين مي خوانيم كه حضرت هدف اصلي هر يك از اعمال را چنين بيان فرموده اند:
اگر اين اعمال را به اين نيت ها انجام نداده باشي گويا اصلاً انجام نداده اي: فرود آمدن به ميقات به نيت بيرون آمدن از گناهان و پوشيدن لباس طاعت،
كندن لباس را به نيت در آمدن از ريا و نفاق،
غسل را به نيت پاك شدن از خطاها و گناهان،
مُحرم شدن را به نيت حرام دانستن آنچه خدا حرام كرده،
ورود به ميقات را به نيت زيارت خدا،
لبيك گفتن را به نيت سخن گفتن در راه اطاعت خدا،
وارد شدن به حرم به نيت تحريم غيبت هر مسلماني،
ديدن خانه به نيت ديدن خانه خدا،
قصد خداي سبحان،
بريدن از غير خدا و تلاش براي فرار به سوي خدا،
لمس كردن حجرالاسود به نيت مصافحه با خدا،
نماز در مقام ابراهيم (ع) به نيت نماز ابراهيم خليلا... (ع)،
راه رفتن بين صفا و مروه به نيت در ميان ترس و اميد بودن،
رفتن به مِني به قصد در امان گذاشتن مردم اززبان، قلب و دست. توقف در عرفه به نيت شناخت خدا و اطلاع او از باطن و دل،
بالا رفتن از كوه رحمت به نيت اعتقاد به اين كه خدا با هر مرد و زن مؤمني مهربان است،
رفتن به مُزدَلَفه و جمع كردن سنگريزه به نيت از بين بردن هر نافرماني و ناداني و بدست آوردن علم و عمل،
رفتن به مشعر به نيت به وجود آوردن احساس شعور اهل تقوي و ترس دل،
رسيدن به مني و سنگسار كردن جمره ها به نيت رسيدن به هدف و برآورده شدن نيازها،
تراشيدن سر به نيت پاك شدن از چركها و خارج شدن از گناهان و جبران كارهاي بدي كه در حق ديگران انجام داده اي،
ورود به مسجد خيف به نيت نترسيدن مگر از خدا و اميدوار نبودن جز به او،
ذبح و قرباني به نيت سر بريدن طمع و پيروي كردن از خليل الرحمن در سربريدن فرزندش. و بازگشت به مكه و طواف به نيت بازگشت به رحمت و فرمانبرداري خدا و نزديك شدن به خداي متعال. حجكم مقبول، سعيكم مشكور برگرفته از المراقبات - ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 23:38 برترين روز سال (در بيان فضايلي عجيب از روز عيد غدير خم) - رقعه شماره ششم
در بيان فضائل شب و روز غدير كه در روايات به عيدا...الاكبر مشهور است شگفتيها به حدي است كه علامه بزرگوار اميني (ره) صاحب كتاب ارزشمند الغدير عمري را به جمع آوري آن به سر بردند و كتابخانهاي عظيم بنا نهادند ولي به فرموده خودشان ، حق مطلب ادا نشد چه رسد به اين چند سطر.
در اين گذر تنها دري از بينهايت درهاي آن به سوي شما گشوده مي شود با نيت گراميداشت اين روز با شكوه وعظيم. از امام رضا (ع) روايت شده است كه فرموده اند:
»در روز قيامت چهار روز با شتاب به خداوند تبارك و تعالي مي رسند همانگونه كه عروس به حجله خود مي رسد.«
پرسيدند:
اين چهار روز كدام است؟
حضرت فرمودند:
»روز جمعه، روز فطر، روز قربان و روز غدير.« روز غدير روزي است كه خداوند در آن به نويسندگان بزرگوار اعمال دستور مي دهد به خاطر بزرگداشت محمد و علي و ائمه (ع) به مدت سه روز هيچيك از خطاهاي دوستداران اهل بيت (ع) و شيعيان آنان را ننويسند. خداوند در اين روز ولايت را به اهل آسمان هاي هفتگانه عرضه نمود و اهل آسمان هفتم پيش ازاهل ديگر آسمان ها آن را پذيرفتند.
خداوند نيز آن آسمان را با عرش آراست.
پس از آن، اهل آسمان چهارم آن را پذيرفتند و به همين جهت آن آسمان با بيت المعمور مزين گرديد.
پس از آن اهل آسمان دنيا آن را پذيرفتند و اين آسمان با ستارگان آراسته شد. آنگاه آن را بر زمين ها عرضه كرد. قبل از همه مكه آن را پذيرفت و خداوند آن را با كعبه زينت داد.
سپس مدينه آن را پذيرفت كه با برگزيده خدا محمد (ص) آراسته شد.
آنگاه كوفه آن را پذيرفت كه با اميرالمؤمنين (ع) مزين شد. آن را بر كوهها عرضه داشت.
اولين كوههايي كه آن را پذيرفتند سه كوه بودند كه بعد از اين پذيرش تبديل به كوه عقيق، كوه فيروزه و كوه ياقوت شده و بهترين جواهرات لقب گرفتند.
پس از آن كوههاي ديگر آن را پذيرفتند كه تبديل به معادن طلا و نقره شدند و كوههايي كه به آن اقرار نكردند به حال خود باقي ماندند. همچنين ولايت در اين روز بر آبها عرضه شد.
آبهايي كه آن را قبول كردند تبديل به آبهايي گوارا شده و قسمتي از آنها كه از اقرار به آن امتناع كردند شور و تلخ ماندند. همچنين بر گياهان عرضه شد. گياهاني كه مقبول آنها واقع شد گياهاني شيرين و مطبوع و اقسامي كه سر باز زدند تلخ گرديدند. سپس ولايت به پرندگان عرضه شد. دسته اي كه توسط آنها پذيرفته شد تبديل به پرندگاني خوش صدا شده و گروهي كه نپذيرفتند كند زبان و لال گرديدند. مؤمنين كه ايمان و ولايت اميرالمؤمنين (ع) را مورد پذيرش خويش قرار دادند و به آن تن دادند، مانند فرشتگاني هستند كه بر حضرت آدم (ع) سجده كردند و كساني كه ولايت را در روز غدير قبول نكردند همانند شيطانند. الحمدلله الذي جعلنا من المتمسكين بولاية اميرالمؤمنين و الائمة عليهم السلام
برگرفته از المراقبات - ميرزا جواد آقا ملكي تبريزي |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 23:16 نيم پلاك - رقعه شماره ششم
روزگاري اگر كسي گلي تقديم جامعه ميكرد، همه دور او جمع مي شدند و با غطبهاي خاص او را ياري مي نمودند. جوانان محله ها با عشق و علاقه آنان را حمايت ميكردند و در امور خيرشان از آنها استفاده ميبردند تا هيچگاه احساس تنهايي و از دست دادن گلهايشان را نكنند. اما با مرور زمان گلها تبديل به اسطوره و افسانه شدند و باغبانهايشان رو به فراموشي رفتند.
تغيير زمان ما را به جايي مي رساند كه دست از دامان پر بركت آن بزگواران برداشتيم و كم كم تنهايشان گذاشتيم. خوشبختانه يا متأسفانه در بعضي از محله ها در اعمال خير از ايشان استفاده مي شود ولي چگونه و چرا!؟ چند وقتي است در مراسم هاي جشن ائمه (ع) رسم شده از اين عزيزان دعوت به عمل آيد و بالاي مجلس جايشان دهند و بعد از شروع مجلس اكثريت لحظه شماري براي اتمام كار مداح نمايند و سپس اين پدران و مادران را از مجلس خارج نموده تا به راحتي مراسم لهو و لعب برگزار نمايند و انتظار دارند فرزندانشان همان گلهايي شوند كه تقديم شد و امان از قلب اين باغبانهاي اين گلهاي پر پر ... حسن قليزاده |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 23:1 جناس هاي نجس- رقعه شماره ششم
نمي دانم اين جناسهاي نجس
تا كي آتشفشان اين بغض كهنه
ميتوانند باشند
اما سالهاست نجابتت گم است پشت جنابت نجيبزادههاي بياستخوان عرب و جوانان خانه نديدهات در كف چارخانههاي سرخ و سفيد عقالِ
هملهجهها و دشداشههاي همسايههاشان ماندهاند ماندهاند پشت حكايتهاي تازيانه و زيتون و روايت توراتهاي تازه را خط مينويسند اينجا جاي امني نيست! اما چند ساحل آن طرفتر از همين مديترانه مَلكيزيدهاي زيادي ميشناسم كه لخت لميدهاند و لختههاي خون ما را در سُكر ترانههاي ام كلثوم ميبلعند اين جماعت
گوسالههاي سامري هم نباشند رَمهي رم كردهاند كه به جاي علف »الف ليله و الليله« ميجوند و قيلولههايشان را به چُرتهاي چِرتشان وصله ميزنند از بصره خرما ميشناسند و از فلسطين جز تين و زيتون و
سيبستانهايش چيزي نميشناسند ... اما خوب ميدانم سخت از بيروت ميترسند و نامش را باروت مينويسند!! م - الف |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 22:51 ادبيات جهان- رقعه شماره ششم
هدف از اين بخش شناساندن ادبيات و زبان شعري شاعران و نويسندگان ملل مختلف ميباشد كه با همين هدف در اولين گام به بازخواني اشعاري از شاعر مقاومت فرانسه، »گالي مارد« ميپردازيم: قهوه را در فنجان شير را در قهوه شكر را در شير قهوه مي ريزد، و با قاشق كوچكي به هم مي زند. شير قهوه را مي نوشد، و فنجان را رها مي كند. بدون حرفي ... سيگار را روشن مي كند، همراه با حلقه هايي ازدود ... خاكسترش را در زير سيگاري مي ريزد. بدون نگاهي - حتي - بلند مي شود، كلاهش را بر سر مي گذارد و باراني اش را مي پوشد، - باران مي بارد - زير باران ... بدون حرفي ... بدون نگاهي - حتي - و من سرم را در دستهايم مي گيرم و گريه مي كنم، باران مي بارد ...
-------------------- بخشي از ترانه بلند »آزادي«: روي دفترچه هاي مدرسه ام روي ميز تحريرم و روي درخت ها روي شن ها و روي برف ها نام تو را مي نويسم روي تصوير هاي طلايي روي سلاح هاي جنگاوران روي تاج پادشاهان نام تو را مي نويسم روي پناهگاههاي ويران شده روي فانوس هايي دريايي غرق شده روي ديوارهاي دل تنگي ام نام تو را مي نويسم ........ با قدرت يك كلمه، زندگي ام را دوباره شروع مي كنم؛ من براي شناختن تو به دنيا آمده ام. براي بردن نام تو: «اي آزادي» منصوره تبريزي |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 19:17 مردي در رديف سلمان و اباذر (سيري در بندگي بي نظير آقا شيخ مرتضي زاهد (ره))- رقعه شماره ششم
در يكي از شبهاي جمعه در حرم حضرت عبدالعظيم حسني (ع) خدمت آقا امام زمان (عج) مشرف شدم. بعد از چند قدم راه رفتن با آقا به حرم مقدس حضرت علي بن موسي الرضا (ع) مشرف شديم كه بعد از زيارت به سوي قبر مرحوم آيت ا... سيد علي مفسر (ره) در شهر ري، واقع در امامزاده عبدا... به راه افتادم.
در نزديكي هاي قبر، روح مرحوم مفسر از جايگاهش بيرون آمد و با اظهار خلوص و ادب به ساحت مقدس حضرت ولي عصر (عج) عرض ارادت نمود.
در آخرين لحظه هاي اين ملاقات مرحوم مفسر (ره) رو به من كرد و گفت:
»آقا سيد عبدالكريم پينه دوز به شيخ مرتضي زاهد سلام مرا برسان و به او بگو چرا حق رفاقت و دوستي را فراموش كرده اي و به سر قبر من براي ديدن نمي آيي!«
در اين هنگام حضرت بسيار عجيب و با محبت فرمودند:
»آقا سيد علي! آقا شيخ مرتضي گرفتار و از آمدن معذور است. من به جاي او به ديدنت خواهم آمد.«.
آري، به راستي سيد كريم پينه دوزها نرسيدند مگر با عمل و توصيه هاي آقا شيخ مرتضي ها.
آقا شيخ مرتضي در سال 1274 هـ ش در محله حمام گلشن تهران چشم به جهان گشود.
ايشان از محضر بزرگاني چون ملاآقابزرگ (پدر بزرگواراشان)، آقا ميرزا شيخ طالقاني و شيخ فضل ا... نوري استفاده ها بردند و صاحب علوم فراواني گرديدند ولي با علم فراوان، خود را يك واعظ و يك روضه خوان ساده مي دانستند. حتي منبرها و روضه هايشان را از روي كتاب مي خواندند.
روزي در شهر مقدس قم، به محضر مبارك آيت ا... العظمي بروجردي مشرف مي شوند. در آن مجلس، معظم له به ايشان مي فرمايند:
»شما براي مردم موعظه مي كنيد و برايشان از اخبار و احاديث اهل بيت (ع) مي خوانيد. براي ما هم حديثي بخوانيد تا استفاده كنيم!«
شيخ جواب مي دهند:
»چشم آقا، ولي من عادت دارم احاديث را از روي كتاب بخوانم و الان هم كتابي همراه ندارم.«
حضرت آقاي بروجردي دستور مي دهند كه فوري كتابي براي شيخ بياورند. لحظاتي بعد كتاب روايي به دست آقا شيخ مي رسد. ايشان شروع به خواندن حديث نمودند. قرائت حديث آن چنان تأثيري بر آيت ا... بروجردي وارد آورد كه با شدت شروع به گريستن كردند.
حاج آقاي شيرازي نقل مي كنند: روز شهادت حضرت فاطمه زهرا (س) آقا شيخ مرتضي بر بالاي منبر بودند. آن روز آقايان در داخل اتاق ها و خانم ها در گوشه اي از حياط نشسته بودند. در ميانه جلسه ناگهان باران شديدي شروع به باريدن كرد. خانم ها شروع به همهمه و سرو صدا كردند. در همين لحظه آقا شيخ مرتضي سرشان را به طرف آسمان بالا بردند و به آرامي گفتند:
»مگر نمي بيني، نبار!«
و بعد به ادامه صحبت هايشان مشغول شدند. كم كم سرو صداي خانمها كمتر شد و ما هم كه داخل اتاق بوديم متوجه شديم كه ديگر خبري از باران نيست.
در پايان جلسه هنگام بيرون رفتن از خانه همه خيال مي كردند باران دوباره شروع به باريدن كرده است و لي من ناگهان به صورت اتفاقي با يك پديده شگفت و اعجاب انگيزي مواجه شدم.
ابتدا شك كردم ولي دوباره برگشتم و با دقت داخل و خارج خانه را نظاره كردم. باوركردني نبود. ولي آنچه مي ديدم بسيار واضح و آشكار بود. در بيرون از خانه در همه جا باران مي باريد و فقط در فضاي آنجا از بارش باران خبري نبود و من تازه متوجه شدم بعد زا آن دعاي شيخ، در تمام اين مدت باران در حال باريدن بوده است و فقط آنجا باران نمي باريد. روزي تعدادي از دوستان و رفقاي خاص آقا دور ايشان جمع شده بودند. آقا شيخ نگاهشان معطوف به مورچه اي بي جان بود. فرمودند:
»اين دانشمندان جديد همه چيز را بر اساس آزمايش، قبول يا رد مي كنند.«
سپس مورچه بي جان را به دو نيم كردند و با فاصله روي زمين گذاشتند و فرمودند:
»بياييد ما هم آزمايش كنيم.«
(در روايات آمده اگر بر مرده اي هفتاد مرتبه سوره حمد قرائت شود و مرده زنده شود تعجب نكنيد.) شروع به خواندن سوره حمد نمودند. پس از لحظاتي همه حاضران با چشم هاي شگفت زده، تكان خوردن تكه هاي مورچه را ديدند كه آرام آرام پس از نزديك شدن به هم، چسبيده و كامل و سالم به راه افتاد. يك شب حضرت آيت ا... العظمي حاج عبدالكريم حق شناس در سالهاي جواني در عالم رؤيا مشاهده مي كنند كه خودشان با چند نفر همراه آقا شيخ از بازار به مسجد جمعه وارد شدند و همچنان پيش رفتند تا به حوض بزرگ رسيدند.
در اين هنگام شيخ از روي حوض به آن سوي ديگر مي رود و معظم له حوض را دور زده و خود را به شيخ رسانده و مي پرسند:
چگونه به اين مقامات رسيده ايد؟
شيخ پاسخ مي دهند:
»با ترك محرمات و انجام واجبات.«
حضرت آيت ا... حق شناس از اين پاسخ خوششان مي آيد و تصميم مي گيرند تا شيخ را در بيداري نيز امتحان كنند.
با اين نيت به نزد شيخ رفته و سؤال مي كنند:
آقا چگونه به اين مقامات سيده ايد؟
شيخ پاسخ مي دهند:
»با ترك محرمات و انجام واجبات.«
در دوم خرداد سال 1331 هـ ش ايشان دار فاني را وداع گفته و جنازه مطهرشان شبانه پس از غسل و كفن به مسجد جامع تهران انتقال مي يابد. پس از قرائت قرآن بر بالاي بدن ايشان، براي خاكسپاري به كربلاي معلي حمل مي گردد كه خواندن اين دو ماجرا به عنوان آخرين گفته ها خالي از لطف نيست. مرحوم حاج آقاي فخر تهراني سالها پس از وقوع اين حادثه عجيب لب به سخن مي گشايند و مي فرمايند:
پس از انتقال جنازه مرحوم آقا شيخ مرتضي به شبستان مسجد جامع، من تا به صبح با چشماني اشكبار كنار جنازه قرآن خواندم. پس از مقداري قرائت، به آيه هاي عذاب و هشدارهاي الهي رسيدم. اما ناگهان مات و مبهوت ماندم. مسلم بود كه روح در بدن مطهر آقا شيخ نبوده و ايشان جاني در بدن نداشتند اما مشاهده كردم كه جنازه ايشان همانند آدم هاي خائف و ترسان، مقداري منقبض شده و بدنش را جمع مي كند.
لحظاتي بعد دوباره آيات عذاب و هشدار قرائت شد. دوباره همان صحنه تكرار مي شود. از جاي جاي قرآن آيات ديگري از عذاب را قرائت كردم و هر بار اين صحنه تكرار مي شد. با مشاهده آن حالت تصميم گرفتم تا ديگر آيات عذاب را نخوانم. آري روح بلندشان آن چنان بر جسمشان تأثيرگذار بود بدن بي روحشان نيز از خدا حساب مي برد. بدن آقا شيخ مرتضي هم مانند روح والا مقامش از خوف خدا هراسان و لرزان بود! جسمشان نيز مسلمان و مؤمن شده بود.
اذا زلزلت الارض زلزالها* واخرجت الارض اثقالها ...
زماني كه فرزندان يكي از تاجرهاي بزرگ تهران با تمام امكاناتش به دنبال گرفتن مجوز دفن از دولت ايران و عراق بود با رفت و آمد فراوان و پيگيري هاي متعدد موفق به دريافت مجوز نمي شود. پس از چند روز به اجبار، پدر را در خاك وطن دفن مي كنند.
مدتي بعد از دفن پدرش مجوز به دست فرزندان مي رسد.
در همان روز شيخ مرتضي از دنيا مي رود و فرزندان آن تاجر مجوز را به خانواده شيخ تقديم مي كنند.
بدين ترتيب جنازه آن عبد صالح و پرهيزگار به كربلاي معلي منتقل شده و در صحن ملكوتي حضرت ابالفضل العباس (ع) دفن مي شود. روحشان شاد و راهشان پر رهرو باد. آقا شيخ مرتضاي زاهد نوشته محمدحسن سيف اللهي بازنويسي حسن قلي زاده |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 15:52 نقطه چين- رقعه شماره ششم
»من، تو، ميشويم ما«، »پيش به سوي فتح تاريخي مشكلات«، »پيروزي، استقلال، پيشرفت« ...
اين عبارات چيست؟
يك جمله عالمانه از يك كتاب معروف؟
اشتباه حدس زديد! اين جملات بر روي پوسترهايي بود كه همين اواخر ديوارهاي شهر را پر كرده بودند.
بالاي اين جملات معمولاً يك لبخند ژكوند، يك دست مشت شده، يك چهره مصمم يا تعداد زيادي گل و پرچم به چشم ميخورد. بله، اين بار درست حدس زديد. اين جملات و تصاوير مربوط به انتخابات شوراي اسلامي شهر و روستا بودند كه همين چند وقت پيش برگزار شد و اتفاقاً مورد استقبال هم قرار گرفت. اگر در آن روزها در خيابانهاي اصلي شهر قدم مي زديد، اين تصاوير چسبيده به ديوار را ميديديد كه در بعضي موارد شيوهي آنها بسيار جالب و خندهدار بود.
بعضيها سعي ميكردند به هر روشي شده توجه مردم را به خود جلب كنند. از پخش كردن نقل و شيريني و شكلات و برگزاري مجالس مهماني گرفته تا به راه انداختن آقا پسرها و دختر خانمهاي شيكپوش براي پخش و توزيع پوسترهاي تبليغاتي. حتي در همين اواخر كه تنور حسابي داغ بود، يكي از نامزدها كم مانده بود براي تبليغات از عكس كنار استخرش استفاده كند كه البته در نوع خود بديع بود و قابل تقدير!! اما واقعاً تا چه اندازه اين روش جلب توجه و كسب رأي صحيح ميباشد؟ اين نحوه تبليغات كه معمولاً با هزينههاي بسيار سرسامآوري همراه است، چقدر در انتخاب كردن ما نقش دارند؟
ملاك ما براي انتخاب يك فرد فيگور و حركات موزون است يا توانايي كار او.
اگر واقعاً ملاك مردم ظاهر نيست، پس هدف كانديداها از ارائه چنين تبليغاتي چيست؟
در همين انتخابات اخير شوراها، شاهد بوديم كه متأسفانه برخي شعارها به گونهاي بود كه انتخابات را از مسير اصلي خارج ميكرد. برخي نامزدها در شعارهاي خود صحبت از مطالبات صرفاً سياسي - اجتماعي مردم ميكردند. مثلاً يكي از نامزدها به مردم شهر خود وعده داده بود كه در صورت انتخاب شدن، آزادي را بيشتر ميكند!! و يا در صورت رأي آوردن رئيسجمهور را به شهر خود ميآورد. (حالا بماند كه احتمالاً اين كانديداي عزيز در ايران زندگي نميكرد و خبر نداشت كه بدون ايشان هم رئيسجمهور محترم در حال سفر به تمامي نقاط ايران است!!)
مگر شوراي شهر صرفاً نهادي تخصصي براي مديريت شهري و پاسخگويي به مطالبات خدماتي - اجتماعي مردم نيست؟
مگر شهرها و روستاهاي اين كشور كم دچار مشكلات و كمبودهاي رفاهي و خدماتي هستند كه حالا عدهاي ميخواهند از ارگاني تخصصي هم براي مسائل سياسي استفاده كنند.
حيطه اختيار يك عضو شوراي شهر و روستا چيست؟
متأسفانه در كشور ما به دليل اينكه شوراها مدت زيادي از تشكيل شدنشان نميگذرد، هنوز حيطه اختيارات و در نتيجه وظايف آنها به طور شفاف، مشخص نيست. تا آنجا كه تحقيقات ما ميگويد شوراهاي شهر و روستا به پيروي از شهرهاي بزرگ كشورهاي صنعتي مانند توكيو و... تشكيل شده است البته در اين شهرها به جاي نام شوراي شهر از نام شوراي مهندسي استفاده شده است.
در كشور ما باز هم متأسفانه جنبه سياسي اين شوراها از جنبه مديريتي آن مشهودتر است و به وضوح در دورههاي اخير شاهد بوديم كه شوراهاي اسلامي بيشتر از آنكه يك نهاد خدماتي باشند به پايگاهي سياسي بدل شده بودند.
نكته ديگري كه در مورد اين تبليغات به نظر ميرسد اين است كه هزينه آن كه عموماً بسيار زياد هم هست، از كجا تأمين ميشود؟ اين هزينههاي چند صد ميليون توماني از كجاست؟
ميگويند اين افراد وام ميگيرند!
با فرض صحت اين نظر، كانديداها چطور از پس اقساط اين وام بر ميآيند؟
بهتر نبود كانديداهاي محترم به جاي راهاندازي كارناوالهاي ماچ و بوسه و خيلي كارهاي عجيب ديگر، مستقيماً از راههاي معقولتر توان خود را به مردم انتقال ميدادند. اين در شرايطي است كه همه ما ميدانيم اين هزينهها چه تأثيري بر اقتصاد كشور دارد و از طرفي پوجي و واهي بودن اين تبليغات هم بر مردم آگاه پوشيده نيست.
با توجه به همه مسائل گفته شده، با كمال تأسف روند تبليغات انتخاباتي در كشور به گونهايست كه حتي ممكن است در دورههاي بعدي ما با وقايعي عجيبتر از اين هم روبرو شويم.
شايد بهتر باشد به جاي دست روي دست گذاشتن كه مسلماً وضع را از اين هم بدتر ميكند، يك چارچوب براي تبليغات در نظر بگيريم و با متخلفين هم به شدت برخورد كنيم.
همه ما به خوبي مي دانيم كه ادامه اين وضع در دورههاي بعد ممكن است حتي به امنيت اجتماعي شهرها هم آسيب بزند تا جايي كه برخي مسئولين از اينكه ايدهاي به نام شورا ايجاد كردهاند پشيمان شوند. بهتر نيست بيشتر فكر كنيم؟ علي شعشعاني |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 12:43 گريز آهوانه- رقعه شماره ششم
تا در نظرم ميائي به دلم مي زنم كه بي تو مدتهاست تخته شده!
مداد، پاككن، شناسنامه ... براي كنكور حاضرم مي روم تا ابجد نامت را رج بزنم!
كيش ما اين است: مات رخ تو شدن!
1384 سال كه گذشت چشمشان به چشمت افتاد ... قهوهاي رنگ سال شد! شبها هم ميترسم خوابت را ببينم، پتويم پلنگ دارد!
نترس، غرق نگاهت نميشوم، برق نگاهت چوبم ميكند!
باران مي آيد ... اگر در آسمان آب هست حتماْ ماهي هم هست!
تمام زيبايي پائيز به صداي خش خش برگهاي زير پاي رهگذران است ... من همان برگ بودم و توصاحب باغ ... پائيز را رقصاندي!!
خودكار را وارونه ميگيرم تا روي حرفهايش تأمل كند ... اين بهترين تنبيه است!
وقتي نتيجه نهايي بريده شدن باشد، روي لبه تيغ راه نميروم ... ميدوم! نيامدنت قصهي تازهاي نيست، شايد جمعه، جمعه است كه نميآيي! چه اندوهبار است، بزرگ ميشويم كه بميريم! تقديم به ...! مرگ حق است اما ... براي اولين بار زود حقت را گرفتي! م - الف |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 11:58 روح تكاني- رقعه شماره ششم
آتش درون نه آنست كه بتوان با بي مهري سردش كرد و نه آنكه با نديدن، شعلهاش رو به خاموشي گرايد. علاقه را نتوان در زنجير تعقل وام كرد، دل سركش را نميتوان در بند و دام كرد، عقده محبت را نميشود فرياد كرد كه اگر اهل سر باشي، نگاه را مي خواني و حرف نگفته را ميفهمي ... غم را چون طفيلي بايد در درون پرورش داد كه نزديكترين كس به محبوب شكسته دلان هستند و شادي جز غفلت چيزي نيست. بي سرو سامان چون باد بايد بود، روان چو آب كه يك جا ماندن، روح را ميگنداند، بايد سفر كرد تنها كه در تنهايي به بهترين مي رسي. از كوته نظري تنگ نظران به ستوه ميآيي، از درد بي دردي دوستان بر خود ميپيچي، تو را نه ياراي رفتنت هست و نه توان ماندن. بايد ديد صد سال پيش كجا بوديم و صد سال ديگر كجا هستيم؛ در هر دو حال ميبيني كه نبوديم و نخواهيم بود! »آري، در لجن زار، لاله نخواهد روييد.« شايد هوا آلوده است. »در چنين هوايي آواز پرستو به چه كارت آيد.«
بايد بگذاريم و بگذريم كه اين سرنوشت ماست و ما محكوم به رفتن هستيم. در وادي سرگرداني به جايي نخواهيم رسيد و رو به جايي نخواهيم برد. بايد پوست بياندازيم و روح بزرگتري را طلب كنيم. از پيله بي تفاوتي و بي مسئوليتي بايد خود را رها ساخت، بگذار پروانه شوي، بيدار شو، بلند شو، كاروان دارد ميرود، آن دوردستها تو را ميخوانند، صدايشان را نميشنوي؟ نور آباديشان را نميبيني؟ بلند شو ... تا ديار لاله ها و سرزمين پرستوها چيزي نمانده ... احسان حيدري |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 18 اسفند1385 و ساعت 11:30 من و اون- رقعه شماره ششم
يه چيز بگو! ولي نه، مردونه يه چيز نگو! چي بگم؟ چي نگم؟
هر چي مي خواي بگي نگو، هر چي مي خواي نگي بگو!
خلاصه هي داري حرفاي چرت و پرت مي زني. منظورت چي چيه؟ آر پي چيه، لئوناردو داوينچيه. چي مي گي؟ شر و ور بابا. آره ديگه؟ پس چي، مگه به غير شر و ور هم چيزي هست كه تو اين اوضاع بگيم؟ نه، پس چي؟ بيا بريم بالا. كدوم بالا؟ منظورم كنار ابراس. اونجا چي كار كنيم؟ يادگاري جمع كنيم. از چي؟ از بارون، از دلامون بسازيم، خاطره براي فردا.
كدوم فردا؟ براي آينده ديگه. ديوونه كدوم آينده؟ همون بارون، تو خيابون، زير چترامون. برو بابا!
اشتباه گرفتي. برو جلوتر تو خيابون، اينجا ته كوچه و اين حرفا! تو اين تاريكي كنار اين همه باريكي! ببينم، رو به راهي؟ توپ توپ. نتركي. واسه چي؟ خيلي كيفت كوكه. نه كوكم پُره. بپا پاره نشه. درست حرف بزن! منظورم كوكته. به چشم، اونم دارم برات.
مي دوني كه من چي مي دونم؟ حالا ولش كن، تو كه نميدوني. اصلاً باشه،آره، اين طوري بهتره. ندوني بهتره. واسه چي؟ واسه پيچ پيچي ديگه. باز گفتي؟ نگم؟ نه بگو. ولي تكرارش نكن. چون حوصلش رو ندارم. باشه، آخرش كه چي؟ هيچي، مي ريم ديگه. كجا مي ريم؟ ري تي تي! ببخشيد! يعني چي؟ يعني آره ديگه ميريم فضا!
نه، ولم كن بابا بذار همون انوشه بره! من همين پايين جام خوبه. مطمئني؟ آره. بابا،ما همين پايينشم مشكل داريم. حالا بريم اونجا چي كار؟ اونجا خوبه ها. جون من خوبه؟ خب آره. جون تو از خوبم خوب تره. خوب تره؟ اي كلك، مي خواي كجا بريم؟ لاي ابرا ديگه ديوونه. اين چند تاست؟ دو تاس، ماشالا، نه، حالت خوبه. انگار فقط تبت بالاست. شايدم! ولي گرمم كه نيست. شايدم سرديت كرده؟
فوضولي تو؟ نه، من فاضلم. اسمت كه اين نبود! عوضش كردم. بد بود مگه؟ نه، نه. اِ اِ نه و نجمه، شبيه يه جفت چكمه. هه هه، خنديدم. رو يخ بخندي. با مزه، خوشمزه، بسه بلبل زبوني. ديگه وقتش شده، باي باي كن ديگه، باشه. اگر بار گران بوديم و رفتيم، اگر نامهربان بوديم و رفتيم. بذار حداقل حلوام رو بخورم. مزه نريز، بدو. خب من چي كار كنم؟
وايسا همين جا، الان ميان مي برن مي شورنت! بعد هم چالت مي كنن!
ما ديگه رفتيم. برو بابا ، بي معرفت ، شَرِّت كم . نترس ، بعداً مي بينيم همديگه رو ، باشه؟
باشه ، خودت نخواستي بياي ديگه. خب آخه من نمي تونم بيام.
ولي من بايد برم. باشه برو ، بعداً مي بينمت.
ديدار به قيامت. بدرود زندگي،بدرود زمين... يو هو ..... اكبر حاجياحمدي |+| نوشته شده توسط تحریریه در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 20:32 ايستگاه بعد، ناكجا آباد- رقعه شماره ششم
پاي صحبت هر كي بشيني، شروع ميكنه به گفتن اينكه از وقتي بچه بوده تا حالا كه مثل آدم بزرگا شده (البته اينو خودش ميگه، ما كه نگفتيم!) هر كي از راه رسيده، حقش رو خورده. وقتي يه خرده دقت كنيم ميبينيم نه بابا، تو اين دوره زمونه اصلاً تنها چيزي كه به اون احترام نميذارن حق اينو اونه.
از رانندگي توي خيابون بگير تا راه رفتن توي پياده رو، از بساطيه لب چار راه سيروس تا خود مغازهدارهاي كف بازار.
اگه هم از تك تكشون بپرسي كه شما به حقوق ديگران احترام ميذاريد شروع ميكنه به سخنراني كه اصلاً ما خود فردينيم! (خوبه از آدما نميشه كپي گرفت وگرنه با اين همه فردين نميدونستيم چي كار كنيم!) و فقط به خاطر مردم داريم زندگي ميكنيم.
اما فقط كافيه كه يه روز باهاش باشي تا بدوني كه واقعا فردينِ يا ... كاش يه خرده به خودمون احترام ميذاشتيم تا كارمون به اينجايي كه هستيم نميرسيد. كاشكي ميشد آدماي اطرافمون يه خرده برامون اهميت داشتند، كاشكي، كاشكي، كاشكي ... حالا چي! هيچي، فقط و فقط كارمونه، كه از هر چي توي دنيا برامون مهمتره و اصلاً آدماي اطرافمون برامون مهم نيستند چه برسه كه بخواهيم به حق و حقوقشون احترام هم بذاريم. ( پس راسته كه ميگن هر چيزي عوض داره، گله نداره)
نبايد از اينكه ماشينها روي خطكشي عابر پياده نگه ميدارند ناراحت بشيم چون خودمون بهشون احترام نميذاريم و وقتي چراغ قرمزه از خيابون رد ميشيم.
(اي خدا فقط خودت به خير بگذرون كه ديگه انگار، كاري از دست بندت بر نمياد ...) ادامه دارد ...
جواد ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در پنجشنبه 17 اسفند1385 و ساعت 20:2 و آنگاه عذاب نازل شد - رقعه شماره ششم
در تاريخ ششم دسامبر 1999 م روزنامه شيخان اردن مطلبي را به نقل از عبدالمنعم ابوزنط كه در مسجد مصعب بن عمير در استان مأدبا ايراد كرده بود، بيان ميكند. اين مطلب در رابطه با وقوع زلزلهاي مهيب بود. اين روزنامه شرح واقعه را از زبان يكي از افسران تركيه كه از آن حادثه جان سالم به در برده بود اين گونه نقل ميكند: در مراسمي كه به مناسبت بازنشستگي گروهي از نظاميان عالي رتبه تركيه در يكي از پايگاههاي دريايي برپا شده بود، تعدادي از نظاميان عالي رتبه اسرائيلي و امريكائي به همراه يك گروه از خوانندگان و نوارندگان مشهور رژيم صهيونيستي در مجلس حضور يافته بودند.
در اثناي مراسم يكي از ژنرالهاي ارتش تركيه درخواست قرآني از يكي از سرهنگهاي حاضر در جلسه ميكند. سرهنگ پس از آوردن كلام ا... مجيد به دستور ژنرال موظف به تلاوت آياتي از قرآن ميشود.
ژنرال از او خواست تا به تفسير آيات قرائتشده بپردازد. سرهنگ هم به دليل عدم آشنايي با معاني و معارف قرآني از تفسر آيات امتناع كرد. ژنرال با عصبانيت و در حالي كه نعره ميزد گفت: »كجاست كسي كه قرآن را نازل كرده و در كتابش گفته كه ما قرآن را فرستاديم و از آن محافظت خواهيم كرد، بيايد و از كتابش دفاع كند!«
قرآن را از سرهنگ گرفته و شروع به پاره كردن صفحات آن ميكند و آنها را به زير پاي رقاصهها ميريزد. سرهنگ در اين هنگام دچار ترس و اضطراب شديدي مي شود و به سرعت از مجلس خارج ميشود و خود را به بيرون از پايگاه ميرساند. ناگهان در كمال حيرت مشاهده ميكند كه عذاب الهي در حال نزول است.
نور شديد قرمز رنگي تمام فضاي منطقه را فرا ميگيرد و در يك لحظه دريا شكافته شده و همراه با انفجار شديدي شعلههاي اتش به سوي آسمان زبانه ميكشد و لحظاتي بعد زلزلهاي مهيب منطقه را فرا ميگيرد و ... نكته قابل توجه اين است كه از آن چند هزار نفر سرباز، گارد حفاظت، فرماندهان و گروههاي رقاصه حاضر در پايگاه، پس از تفحص بسيار، هيچ اثري پيدا نميشود. شيخ ابوزنط سخنان خود را با آيهاي از قرآن كريم به پايان ميبرد:
و اذا اردنا ان نهلك القرية امرنا مترفيها ففسقوا فيها فحق عليها القول فدمرناها تدميرا و ما چون اهل دياري را بخواهيم (به كيفر گناه) هلاك سازيم پيشوايان آن شهر را امر ميكنيم (به طاعت) پس اگر آنها راه فسق و تبهكاري پيش گيرند، آنجا تنبيه و عقاب لزوم خواهد يافت، آنگاه همه را هلاك ميسازيم.
سوره مباركه اسراء / آيه 16
انتخابي از داود دبيري |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 22:57 هميشه سالم باشيد (قسمت سوم) - رقعه شماره ششم
در شماره 5 رقعه، متأسفانه به دليل دير آماده شدن متن و نرسيدن آن به مرحله حروف چيني، قسمت سوم »هميشه سالم باشيد« به چاپ نرسيد كه لازم ميدانم همين جا از شما عزيزان بابت اين موضوع پوزش بطلبم. قسمت سوم را در اين شماره بخوانيد:
خواب سالم كودكان و نوجوانان را چگونه ايجاد كنيم؟
امروزه انواع مختلف از تختخواب و رختخواب براي كودكان و نوجوانان در فروشگاه ها وجود دارند ولي اگر نتوانيم مناسب آنها را تهيه كنيم باعث وارد آمدن حدود 25% آسيب هاي فيزيكي به كودكان و شيرخواران خواهيم شد. به همين جهت لازم است به نكات زير كه مورد تأييد متخصصان اين امر مي باشد توجه نماييم: - بچه ها بايد به پشت بخوابند و لحاف نبايد بيشتر از شانه آنها بالا بيايد چرا كه با عث خفگي ناگهاني شيرخوارن مي شود. - از تختخواب متحرك و مسافرتي براي استفاده روزانه كودك استفاده نكنيد. - تختخواب بايد داراي پايه ثابت بوده و كمترين ارتفاع را از سطح زمين دارا باشد. محلي كه درست و پا و انگشتان و يا سر كودك در آن گير كند نداشته باشد. - بست حفاظتي تختخواب نبايد توسط كودك باز شود و تخت خواب نبايد گوشه و لبه تيزي داشته باشد. از تختخوابهاي مستعمل كه قبلاً شكسته شده است استفاده نكنيد. - مطمئن شويد رنگهايي كه در ساخت تختخواب به كار رفته است حاوي سرب نيستند. همچنين در مورد تشك مي توان گفت: - تشكي كه انتخاب مي كنيد محكم، تا حدي سخت و فاصله بين تشك از لبه هاي تخت بيشتر از 25 سانتي متر نباشد. - پوشش تشك حتماً محكم و ثابت باشد تا كودك بتواند خود تشك را محكم نگه دارد. - تشك هاي پوشالي كه با توجه به ميزان وزن كودك، سطح صاف خود را به مرور زمان از دست مي دهند، باعث غلط خوردن كودك شده كه از اين حيث مي بايست قبل از خريد بررسي شوند. - در رختخواب هاي متحرك از تشك هاي ضخيم استفاده نكنيد. ادامه دارد ... چي بخوريم تا دچار چه بيماري اي نشويم؟!
ماهي: مصرف مقادير كافي از ماهي و روغن آن، از سردرد جلوگيري مي كند. زنجبيل نيز چنين خاصيتي را داراست. انواع مختلف ماهي به خصوص آزاد و ساردين از آرتروز نيز جلوگيري مي كنند. ماست: مصرف مقادير زيادي از آن قبل از فصل گرده افشاني، موجب كاهش حساسيت مي شود. چاي: استفاده مكرر و منظم آن از ايجاد چربي هاي ته نشين شده در ديواره سرخرگ ها جلوگيري مي كند. (يعني همان سكته خودمان!) عسل: عجيب ترين ماده غذايي است. در وصف اين نعمت الهي كه در قرآن كريم نيز به آن اشاره شده است همين بس كه مي توان آن را به عنوان يك آرام بخش قوي معرفي كرد كه براي درمان بي خوابي نيز بسيار مؤثر است. پياز: خوردن پياز موجب كاهش انقباض راههاي هوايي ميشود كه براي پيشگيري از آسم آن را پيشنهاد ميكنيم. پياز داراي خاصيت ميكروبزدايي بسيار قوي نيز ميباشد. موز و زنجبيل: موز باعث رفع دل پيچه و زنجبيل حالت تهوع صبحگاهي را بهبود مي بخشد همچنين موز داراي ماده اي به نام فيبر است كه باعث كاهش درد و بهبود ناراحتي هاي دوران قاعدگي زنان ميشود. موز كاملاً رسيده و نرم، دراي نشاستهاي است كه براي معده بسيار مفيد ميباشد. موز سطح پوشيده معده را قوي و مستحكم مي كند. موز سرشار از ويتامين ب6 است. ادامه دارد ...
مطالعات و تحقيقات فراوان نشان مي دهد كه طول عمر با عادات خوب زندگي ارتباطي مستقيم دارد. در اين رابطه توجه شما را به نكات زير جلب مي نمايم: 1- بخنديد و تفريح كنيد و غم و اندوه را به خود راه ندهيد. 2- اتفاقي كه پايان يافته فراموش كنيد زيرا فكر كردن به آن استرس ايجاد مي كند. 3- شب ها زود به رختخواب برويد و صبح زود بيدار شويد. 4- مراقب وزن خود باشيد چرا كه افزايش و يا كاهش وزن بطور پي در پي براي بدن بسيار مضر است. 5- ورزش كنيد و سيگار و هر نوع ماده دودزايي را رها كنيد. 6- غذاهاي كم چرب مصرف كنيد. 7- ذهن خود را فعال و هوشيار نگه داريد تا سلولهاي مغزتان سالم بمانند. پس ياد بگيريد، بخوانيد و روابط اجتماعي خود را حفظ نماييد. 8- در حين انجام كار به هيچ وجه خود را خسته نكنيد چون موجب كهولت و فرسايش جسمي و حتي روحي شما مي شود.
منتظر نظرها، پيشنهادها و مقاله هاي شما عزيزان در همين صفحه هستم. متشكرم. |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 16 اسفند1385 و ساعت 22:37 |
|



















