|
مردی از تبار عاشوراییان (2) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی (قسمت پایانی) - رقعه شماره چهارم
در چهل روزي که حضرت آقاي مجتهدي در کوه خضر، نزديک روستاي جمکران قم، بيتوته داشتند، کرامات بسياري از ايشان به منصه ظهور مي رسد. ايشان مي فرمودند: به هنگام بيتوته در کوه خضر، شبي مردي به همراه کودک خود به آنجا آمد و هنگامي که مرا در آنجا ديد با حال اضطرار، ماجراي بي خوابي فرزند خود را شرح داد و گفت: حدود ده سال است که فرزندم دچار بي خوابي شده و خوابش نمي برد. به پزشکان و متخصصان بسياري در ايران مراجعه کرده ام ولي نتيجه نگرفته ام. فرزندم را براي مداوا به خارج از کشور هم برده ام ولي بيماري او را تشخيص نداده اند به ناچار فرزندم را به عتبه بوسي حضرت ثامن الائمه (ع) بردم و از آن حضرت شفاي او را درخواست کردم و از آنجا به قم مشرف شدم و با توسل به کريمه اهل بيت (ع) ازحضرت معصومه (س) شفاي فرزندم را طلبيدم و امروز به مسجد جمکران آمدم و دست به دامان حضرت ولي عصر (عج) شدم تا شفاي فرزندم را عنايت کنند و ساعاتي پيش، از زائران مسجد پرس و جو کردم که آيا مکان مقدس ديگري نيز در اين حوالي هست؟ نشاني کوه خضر را به من دادند و در اين وقت شب فرزندم را به اينجا آورده ام که شفايش را بگيرم. حضرت آقا فرمودند: با مشاهده فرزند معصوم او و اضطرابي که پدرش داشت انقلاب حالي در من پيدا شد. از اتاق بيرون آمدم و به محضر آقا امام زمان (عج) توسل کرده و براي حضرت سيدالشهداء (ع) مرثيه مي خواندم و با صداي بلند مي گريستم. در همان اثنا پدر کودک از اتاق بيرون دويد و با خوشحالي زايدالوصفي گفت: آقا! فرزندم پس از ده سال بي خوابي با شنيدن زمزمه هاي شما به خواب آرامي فرو رفته است شکي ندارم که شما امام زمانيد! گفتم: اشتباه مي کني پدر، من خاک پاي آن حضرت هم نمي شوم. حضرت عنايت فرمودند و فرزند شما را شفا دادند. سپاسگزار امام زمان (عج) باشيد نه من! شما به هريک از آل ا... متوسل شويد باطناً مسأله را به امام زمان (عج) حواله مي دهند و آن حضرت هم به لطف عميمي که دارند از کار محبان خود گره گشايي مي کنند. شما امشب همين جا بخوابيد و فردا صبح به مسجد جمکران برويد و از عنايتي که حضرت درباره فرزندتان کرده اند، تشکر کنيد.
هادی ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 7 خرداد1385 و ساعت 1:24 مردی از تبار عاشوراییان (2) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی (قسمت دوم) - رقعه شماره چهارم
مرحوم کاشاني مردي وارسته و راه رفته و کريم النفس بود. منزل ايشان در کوي آب و برق مشهد محل رفت و آمد دوستان آل ا... به شمار مي رفت و ايشان غالباً ميزبان افراد بي شمار در طول هفته بودند. ايشان تعريف مي کردند: جواني مرتباً به سراغ من مي آمد و از بي سر و ساماني زندگي خود شکوه داشت و من آنچه به نظرم مي رسيد از او دريغ نمي کردم ولي گره از کار او گشوده نمي شد! شبي از من دعوت شد تا در مراسم ميلاد حضرت علي (ع) شرکت کنم و من به آن جوان گفتم که امشب شب برات است. با من همراه باش تا ببينم چه مي شود. مجلس بسيار باشکوهي بود و از طبقات مختلف در آن شرکت کرده بودند. مداحان يکي پس از ديگري مديحه سرايي مي کردند و مي رفتند. ساعتي از شروع مجلس گذشته بود که آقاي مجتهدي آمدند و در کنار من نشستند. آن جوان از احترام من به ايشان دريافت که بايد مرد صاحب نفسي باشد. لذا مرتباً از من مي خواست که مشکل او را با حضرت آقا در ميان بگذارم تا بلکه فرجي شود. آن جوان را به ايشان معرفي کردم و گفتم: مدتي است با گرفتاري ها دست و پنجه نرم مي کند ولي از پس آنها بر نمي آيد! امشب شب عزيزي است. اگر در حق او لطفي کنيد ممنون خواهم شد. آقاي مجتهدي نگاه نافذ خود را به صورت او دوختند و پس از چند لحظه درنگ به او فرمودند: شما بايد رضايت پدر خود را جلب کنيد! جوان گفت: پدرم دو سه سال است که مرده است! فرمودند: و گرفتاري شما هم از دو سه سال پيش شروع شده است! مگر فراموش کرده اي که در آن روز آخر در ميان شما چه گذشته است؟ شما در ساعات آخرين عمر پدرتان به سختي او را رنجانديد و پدر خود را در آن ساعات بحراني به حالت قهر تنها گذاشتيد! جوان در حالي که عرق شرم بر سر رو رويش نشسته بود، رو به من کرد و گفت: آقا درست مي گويند، نبايستي او را تنها مي گذاشتم، آخر من تنها پسر او بودم. چه اشتباه بزرگي مرتکب شده ام. آقاي مجتهدي دقايقي بعد دستوري به آن جوان دادند و از ما خداحافظي کردند و رفتند. آن جوان با بکار بستن دستور ايشان در عرض يک ماه، زندگي اش سر و سامان خوبي گرفت و هنوز هم با آرامش در کمال راحتي زندگي مي کند و دعاگوي آن مرد خداست. اينکه آن دستور چه بود نمي دانم، ولي آن جوان چند شب بعد از آن ملاقات، پدرش را در خواب مي بيند و پدرش به او مي گويد که ديگر از تو ناراضي نيستم، تو با اين کار خود مشکل بزرگي را از پيش پاي من در عالم برزخ برداشتي! هادی ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 5:43 مردی از تبار عاشوراییان (2) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی (قسمت اول) - رقعه شماره چهارم
در شماره گذشته گذري کوتاه به زندگي سرشار از محبت و عشق حضرت آقاي مجتهدي به ذوات مقدس معصومين (ع) داشتيم. در ادامه با ذکر نمونه هايي از کرامات بي شمار اين عزيز سفرکرده در سه داستان که به نقل از آقاي مجاهدي آورده شده است، بيشتر با سير سلوکي بي نظير اين ولي خدا آشنا خواهيم شد و پيگيري هاي لازم را به عهده خود خوانندگان محترم مي گذاريم. ۱) آقاي حسني طباطبايي براي اينجانب نقل مي کنند که: صبح يکي از روزهاي محرم، پس ازتشرف به حرم مطهر کريمه اهل بيت حضرت معصومه (س) به قصد زيارت حضرت آقاي مجتهدي حرکت کردم. در زدم. کسي در را باز کرد و گفت: حميد آقا! آقاي مجتهدي منتظر شما هستند تا صبحانه را به اتفاق شما صرف کنند! به خدمت ايشان شرفياب شدم. سفره صبحانه پهن بود. فرمودند: صبحانه را بايستي با شما صرف مي کرديم! خوش آمديد، بفرماييد. در کنار ايشان کتاب گنجيه اسرار عمان ساماني که شما آن را تصحيح کرده بوديد قرار داشت. ايشان ضمن صرف صبحانه اشاره اي به آن کتاب کردند و فرمودند: آقاجان! عمان ساماني در ميان مرثيه سرايان حسيني مقام و منزلت ويژه اي دارد و بعد فرمودند: اصلاً دستگاه حضرت اباعبدا... (ع) يک دستگاه عجيبي است! نام مبارک ايشان هم خيلي بزرگ است. در نام مقدس حسين (ع) اسرار عجيبي نهفته است و پس از چند لحظه تأمل فرمودند: هر کس نام آقا امام حسين (ع) را بشنود، از ميزان انقلاب خاطري که پيدا مي کند، پايه ايمانش را مي توان فهميد. کساني که نام اين بزرگوار را مي شنوند و تغيير حالي در خود نمي بينند بايد جداً نگران خود باشند! نام آقا امام حسين (ع) محک ايمان است. هادی ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 و ساعت 2:46 همه کوچیک- رقعه شماره چهارم
توي اونجا، وسط يه صحن زيبا، خشک و خالي، بدون رنگ و لعابي، ما باهم دیگه مي گفتيم، حرف زيبا. فرش کهنه، ديوار شکسته، گوشش یه پستو، يه جاي کوچيک، یه جای تاریک، ولي اونجا پر جيک جيک، به زور يه مهتابي کوچيک، ولي حرفا همه روشن، همه يکدل همه يکرنگ، مي گن از رب، نه داريم بالا و پايين، نه داريم ما سمت و سويي، همه عالي نه تو خالي، حتی با جيبای خالي، يکي هم با پز عالي، ولي يکدل ولي خوشرنگ، يکي عاشق، يکي عارف، يکي هم علاف يکرنگ، همگی با هم مي خونديم، شعر فردا، مي مونيم همه با غمها، اوج صحنه توي اون صفهای کوچيک، پر بود از پيداي کوچيک، گرچه باريک، ولي پر از آدما و پر بود از مرداي کوچيک، پر بود از پيراي کوچيک، اوج حرف بود توي منبر، اوج عشق و صفای دل توي چاي بعد منبر، همه حرفا چه قشنگ. بچه هاي پير و تازه، يه سري حلقه فکري، یه سری حلقه عشقي، گاهی هم حتي زرشکي، اما زیبا، حلقه ها مال يه زنجير، زنجيري به قطر جنگي، خيلي محکم، خيلي با هم. پس کجاست اون تابلوي کج، پس کجاست تابلو شکسته، کجا رفت ديوار بی رنگ، کاش ديگه بزرگ نبودم، هم اونقدر کوچيک مي موندم، صفها خسته، دلها مرده، همه پير و دل گرفته، سجده هامون همه زوري، جوونا اسير بازي، از زمونه چه ناراضي، کجا رفت اون همه خنده، کجا رفت تئاتر رو صحنه، کجا رفت گودي مسجد، که دوباره ياد من بياد بازم میام به مسجد، مسجدی که رو به بالاس، خيلي هم قشنگ و زيباس، ولي خالي، بدون اون همه مردمان عالي، که حالا شدن خیالی، همشون يه جايي گيرن، انگاري نمی دونن مي خوان بميرن، صحن مسجد مونده خالي، فقط حالا خيلي زيبا، فقط عالي، ولي نيست صداي جيک جيک، دیگه نيست حياط مسجد، دیگه نيستن بچه ها میون مسجد، کجا رفتن؟ کجا هستن؟ چرا رفتن؟ چرا نيستن؟ «خداجون منو کوچيک کن، مثل اون مسجد کوچيک کن، ولي زنده، پر از اون شور و صفا کن.»
اکبر حاجی احمدی |+| نوشته شده توسط تحریریه در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 14:21 نامه ای از شهید ناصر جدی پور - رقعه شماره چهارم
سلام گرم و خالصانه پسر برادرتان که از فرسنگها دور، حاوي هواي گرم خوزستان و پيام خون شهيدان مي باشد برشما باد. پس از تقديم سلام خالصانه خويش، اميدوارم وجود نازنينتان از بلاها محفوظ و در امان باشد. اگر از احوالات اين مخلص جويا باشيد، به حمد ا... سلامت و دعاگوي شما هستم. خيلي آرزو داشتم تا در اين جبهه حق عليه باطل که امام زمان (عج) آن را فرماندهي مي کند شرکت کنم که به شکر الهي به عمل تبديل شد و آرزويم به درازا نکشيد. تاريخ تولد: ۱۳۴۵
|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 15:44 شعر - رقعه شماره چهارم
بهاران من
عيد کودکي ام عيد نوجواني ام عيد جواني ام علی باباخانی |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 15:39 خادمان بی خادم (دیگه رفتند) - رقعه شماره چهارم
کسي به فکر گلها نيست
سالها بود که اونها رو مي ديدم. آخرين باري که ديدمش اصلاً به من نگاه نکرد. دلش خيلي گرفته بود. از زمونه، از نامردمي ها، از همه نمازگزارهاي مسجد، از اين که 46 سال زحمتشون رو هيچ کس نفهميد.، بالاخره با کلي زحمت شروع به دردل کرد و تموم غمها و سنگيني هاي اون 46 سال رو برام فقط با گريه و بغضي که تو گلو داشت تعريف کرد. دلش گرفته بود، تو نگاهش و پشت چشمهاش مي شد تاريخ نزديک به نيم قرن از بناي مسجد رو ديد. و اينکه بعد از اين چي سرش مي آد. از نصيحتهاي گذشته و آينده مبهم، تنها و بي کس هر دوشون بدون اينکه کسي از اونها خبري داشته باشه، تو اتاق محقر و دور افتاده از همه کس منتظر فرارسيدن ... مي گفت: از اين جا مي خواهيم بريم، با تموم خاطرات گذشته، ديگر کسي ما رو نمي بينه، شايد هم وقتي رفتيم، و اون موقعي که ديگه اصلاً برنگشتيم، ديده بشيم، ما رو ببينند و جاي خاليمون رو احساس کنند. هرچند که به اون هم اميد چنداني نداشت . بعد از اون بغض، گلوش ترکيد، تازه فهميدم که ما نگاه مي کرديم و لي نمي ديديم، تو همين گوشه و کنار خودمون خيلي ها رو هم نديديم. چو بر گورم بوسه خواهي زد رخم را بوسه زن اينک هانيم من مانده ام تنهاي تنها حسین احمدی - جواد ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 15:37 همیشه سالم باشید - رقعه شماره چهارم
نقش ميان وعده دانش آموزان آنچه که در مورد ماست بايد بدانيم! ميوه ها و سبزي ها چقدر در سلامتي ما مؤثرند؟ جمال ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 20 فروردین1385 و ساعت 15:30 |
|



.jpg)


