تبليغاتX
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو....اما گله بی‌شمار داریم از تو....ما منتظر تو نیستیم آقاجان....تنها همه انتظار داریم از تو رقعه
 سخن اول - رقعه شماره سوم

تقديم به تو کثافت آشغال!
آره، يه کثافت به تمام معنا
نفرتي که حالا نسبت به تو و امثال تو دارم بيشتر از عراقي هاييه که مقابل ما مي جنگيدن. اونا به تو و امثال تو شرف داشتن و زمان، اينو ثابت کرد.
و تو امروز لباس مرتب پوشيدي و ادکلن زده و شق و رق لفظ قلم حرف مي زني و تو پستي که به ناحق اشغال کردي، مثل يه لاشخور چنبرک زدي و اخلاق و منش و رعايت حقوق انساني رو بلغور مي کني و تف مي کني تو صورت ما.
چقدر آدمهايي که دودوتاي آينده نداشتشون، به دست تو قلم خورد و به خاک سياه نشستن. صداي آروغ زدنت که تا خرخره خوردي و به سکسکه افتادي و از کمک به قشر کم درآمد حرف مي زني حالم رو به هم مي زنه.
فکر نکنم که حافظت ياري بده که به يادت بياري چه تعداد دختراني که معصوميت اونها زير دست وو پاي تو لگدمال شد، فقط براي يه لقمه بخور و  نمير تا تو بتوني به زندگي کثافت بارت ادامه بدي.
کاش از اون همه غنيمت جنگ يه مقدار گلوله براي اين روزها نگه مي داشتيم تا خشاب خشاب خالي کنيم تو مغز آشغالهايي مثل تو تا بتونيم يه نفس راحت بکشيم.

علی باباخانی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:35  
 فرهنگ رقعه - رقعه شماره سوم

"قبیله بی مست"

مي نشينم تا مه بيايد و پنهان کند، نه چراغي از اين شب تشويش خواسته بودم نه نامي برکتيبه باد.
تنها اي کاش به جرأت يک پرنده بي بال و پر بودم، پرنده اي که هرگز دو بهار کوتاه را تنها در يک آشيانه خاموش نزيسته بود.
آري، در چنين شهري که تشويش است و ريا، مانده ايم در پي دريوزگي جان يا نام. به راستي در کشور کوتوله ها قد کشيدن مشکل است. بارها از خود  پرسيده ام که آيا واقعاً گاليور غول بود يا کوتوله ها کوتوله؟ درچنين شهري است که هر فرياد به منزله قد کشيدني تعبير مي شود و دست آخر این قديسک هاي ناپاک - اين دريوزگان نام - هستند که جلوي چشمها رژه مي روند. اين از خاصيتهاي قبيله بي مست است و در چنين زماني است که اين دل گلايه ها به خودزني نا متناهي مي ماند. در قبيله اي که مستي عار است، گاهي اوقات آينه هم دروغ مي گويد. در جايي که آويني ها عيار مستي بودند ديگر چه نياز به شعارهاي رنگي. مي نشينم و مرور مي کنم، آنک مي بينم بسيج و بسيجي را که به نردباني مي مانند، که هر زمان سکوي بالا رفتن عده اي با تيترهاي مختلف شده، شايد بهتر باشد بسيج را به موزه ها ببريم تا ببينند آدميان اين تحفه به جا مانده از عشيره اي که در آن مستي عار نبود و ببينند امروز ما را، که از بسيج نامي هم - حتي - در خور ستايش نيست.
تفاوت ما با گذشتگانمان اين است که آنها اگر چه در کوچه اي بن بست و در دل شب بي آينه، بسيجي بودند، اما ما (من و تو) در چارديواري از دو سر بن بست برگزيديم اين را و آب را و آينه را. اجداد من همه پروانه بودند و من مخير شدم بين پروانه بودن و يا همچنان در پيله پروانگي زيستن و من پروانه شدم و چه با شکوه است پروانگي در بزمي که خرازی ها، همت ها و آويني ها طبل پروانگي نواختند و در جايي که سرسلسله اندک مستان باقي، خود پروانه است.
به خيابان مي روم و داد مي زنم: هاي ...! اما جوابي نمي شنوم، شوريده اي نمي بينم، دلم مي گيرد...تنها به واسطه توست که مي نويسم و تو مي باري و نامت از سرانگشتان من زخمه بر ساز قلم مي زند. پس من مي مانم و به بسيجي بودنم، افتخار مي کنم. اين بودن درچنين زماني به چرخيدن و حروله کردن جنون آميزي در چارديواري - که ديوارهايش رو به خداست! - شبيه است.
پس مي چرخم و بسيجي بودنم را فرياد مي زنم، در اين قبيله بي مست.

م - الف

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:34  
 مردی از تبار عاشوراییان (1) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی - رقعه شماره سوم

مردي از تبار عاشوراييان به کاروان ابديت پيوست و جمال محبوب را در ملکوت اعلي به تماشا نشست. صاحبدلي که عمر شريف خود را در راه خدمت به خلق به پايان برد و دلي را هرگز به به ناروا نيازرد. عارف روشن ضميري که هرگز به خوارق عادات و کشف کرامات بي شمار خود دل نباخت و هيچکس او را آن گونه که بايسته و شايسته او بود نشناخت.
اين جملات فرازهايي از متن اعلاميه هفتمين روز درگذشت آن عارف بصير و سالک خبير است که به قلم حاج آقاي محمدعلي مجاهدي (پروانه) در قم به رشته تحرير در آمده است. سخن گفتن از مردان خدا و مرور خاطرات و زندگي نامه آن بزرگواران کاري بس دشوار است اما چه بسا به عنايت ايشان مي توان هرچند مختصر با شيوه سلوکي و سير الي ا... آنها آشنا شد.
حاج آقاي مجاهدي نقل مي کنند که در سفري حدود 35 سال پيش که به مشهد داشتم، پس از عتبه بوسي حضرت علي بن موسي الرضا (عليه السلام) به ديدار حضرت آقاي مجتهدي نايل آمدم. قرار بود ايشان فرداي آن روز به اتفاق جناب آقاي مجتهدزاده به تهران بروند. حضرت آقاي مجتهدي به آقاي مجتهدزاده فرمودند: فردا آقاي مجاهدي به جاي من با شما به تهران خواهند آمد، سعي کنيد در طول راه از ايشان پذيرايي معنوي کنيد! فرداي آن روز به اتفاق جناب آقاي مجتهدزاده و با ماشين شخصي ايشان عازم تهران شديم. در طول راه خاطره هاي بسياري را که  با حضرت آقا  داشتند براي من تعريف کردند که يکي از آنها چنين بود:
تازه  از سفر مشهد به اتفاق حضرت آقا  به  تهران  برگشته بودم و  به خاطر رانندگي بي وقفه اي که  داشتم، احساس خستگي شديدي مي کردم و خود را براي يک استراحت چند ساعته آماده مي ساختم. هنگامي که خواستم موقتاً از حضور ايشان مرخص شوم فرمودند: کجا؟ بايد فوراً به مشهد  برگرديم! عرض کردم: اگر اجازه بفرماييد استراحت کوتاهي بکنم، مي ترسم نتوانم ماشين را تا مشهد هدايت کنم. فرمودند: فکر مي کنيد که شما ماشين را هدايت مي کنيد؟ در طول راه، هر موقع خوابتان گرفت بخوابيد و نگران من و ماشين نباشيد! امر ايشان را اطاعت کردم و دقايقي بعد به اتفاق ايشان تهران را به مقصد مشهد مقدس ترک کرديم. به خاطر دارم که پس از خروج از کرج ديگر قادر به ادامه رانندگي نبودم و علي رغم ميل باطني، چشمان مرا خواب گرفت و لحظاتي بعد در پشت فرمان به خواب سنگين فرو رفتم! و ... با صداي حضرت آقا از خواب پريدم و خواستم از خوابي که سراغم آمده بود معذرت خواهي کنم، فرمودند: آقا جان! ما الان در فلکه حضرتي هستيم، به محضر آقا امام رضا (عليه السلام) سلام کنيد! نگفتم ماشين را شما هدايتنمي کنيد! من که از تعجب قادر به سخن گفتن نبودم، ديدم اذان صبح است و ماشين در کنار فلکه حضرتي پارک شده است و من در پشت فرمان هستم!
شيو هاي سلوکي را مي توان به دو دسته عمده تقسيم کرد؛ سالکان مجذوب و مجذوبان سالک. سالکان مجذوب نيز خود به دسته خانقاهي و اخلاقي تقسيم مي شوند. سالکان مجذوبي خانقاهي تحت تعليم و مربي ظاهري خود و با تحمل رياضتهاي شرعي و باگفتن ذکر کار خود را آغاز نموده و رفته رفته از ذکر به وادي فکر مي رسند و به همين ترتيب پله هاي سلوکي را به کندي طي مي کنند. سالکان مجذوبي که روش اخلاقي دارند زير نظر معلمان بزرگ اخلاق تربيت مي شوند. مشي سلوکي اينان کاملاً بر مباني ديني منطبق است در حالي که روش سلوکي خانقاهي معمولاً با بدعت ها و انحرافهايي همراه است که از ذکر جزئيات آن درمي گذريم. علماي بزرگ شيعي غالباً از روش دوم پيروي مي کنند. بزرگاني چون مقدس اردبيلي، سيد بحرالعلوم، سيد علي قاضي طباطبايي، انصاري همداني، بهاري همداني، شيخ حسنعلي نخودکي اصفهاني، علامه طباطبايي و... از اين جمله اند که حضرت آقاي مجتهدي براي آنان احترام خاصي قائل بودند. اما مجذوبان سالک به سالکاني گفته مي شود که مربي ظاهري ندارند و در اثر مددهاي غيبي و عنايات باطني تربيت پيدا  مي کنند. سير سلوکي اين سالکان برخلاف  گروههاي  ديگر  بسيار سريع است. تعداد اين بزرگواران در هر منطقه جغرافيايي و در هر مقطع زماني از تعداد انگشتان دستان تجاوز نمي کند و هر کدام تحت نظر ولي زمان انجام وظيفه مي کنند و پس از درگذشت هريک، سالک ديگري جايگزين وي مي شود. به اين نحوه سلوک، سلوک اويسي نيز مي گويند و شايد راز وجه تسميه آن در سلوک پر رمز و راز اويس قرني نهفته باشد زيرا اويس با اينکه در زمان پيامبر گرامي اسلام (صلي ا... عليه و آله) زندگي مي کرد و از اصحاب سر اميرالمؤمنين (عليه السلام) به شمار مي رفت ولي ظاهراً ارتباط فيزيکي با اين دو وجود نوراني نداشت و در يمن زندگي مي کرد. مجذوبان سالک که حضرت حاج شيخ جعفر مجتهدي تبريزي (رضوان ا... عليه)  از آن جمله اند به حالات سالکان مجذوب اشراف کامل دارند در حالي که سالکان مجذوب را هيچ نصيبي از درک مقامات مجذوبان سالک نيست چرا که آنان با بال عشق به پرواز در مي آيند و اينان با پاي ذکر و فکر مسير سلوکي خود را مي پيمايند.
شيوه سلوکي حضرت آقاي مجتهدي در توسل مستمر به حضرات معصومين (عليهم السلام) خصوصاً حضرت اباعبدا...الحسين (عليه السلام) نمود عيني پيدا مي کرد و اگر هر روز، بارها نام مبارک حضرت را در محضر ايشان مي خواندند در  هر بار به  حدي منقلب مي شدند که بي اختيار  همچون ابر بهاري مي گريستند. ايشان مي فرمودند که به برکت محبت اين ذوات مقدس راه چندين ساله را مي توان در فاصله زماني کوتاهي طي کرد  و  حجابها را از ميان برداشت. ادب ايشان زبان زد خاص و عام بود و براي فرزندان ائمه اطهار(ع) احترام خاصي قائل بودند. براي زائران امام رضا (ع) و حضرت معصومه (س) و همچنين زائران مسجد جمکران احترام بسياري از خود نشان مي دادند. از مريد و مريد بازي پرهيز مي کردند و آن را دام راه اولياء مي دانستند. علاوه بر قرآن کريم، نهج البلاغه، صحيفه سجاديه و ادعيه، علاقه فراواني به غزليات حافظ، وحدت کرمانشاهي، عمان ساماني و  نير تبريزي داشتند. هرگز پولي از ديگراندريافت نمي کردند و بالعکس براي رفع مشکلات افراد از خود مايه مي گذاشتند. در ادامه نگاهي کوتاه به زندگي نامه اين مرد الهي خواهيم انداخت.
ايشان به سال 1303 هـ . ش در شهر تبريز در خانواده اي پاک و مذهبي ديده به جهان گشودند. ميرزا يوسف پدر بزرگوارشان يکي از مسئولين هيئتهاي مذهبي تبريز بود و ساليان سال کاروان سالاري زائران حضرت اباعبدا... (ع) را بر عهده داشتند. پس از درگذشت ميزرا يوسف، ايشان تحت تعليم مادر علويه خود قرار مي گيرند و طبق فرمايشان خودشان از همان دوران کودکي از عنايات حضرت صديقه طاهره (س) و حضرات معصومين (ع) بهره هاي فراواني مي برند. از آنجايي که علاقه شديدي به تزکيه نفس و آموختن علوم غريبه داشتند در مدت زمان کوتاهي در اکثر اين علوم همانند رمل، جفر، اسطرلاب، احضار و تسخير اجنه و ... زبان زد اهل فن مي شوند. قبري را در قبرستان قديمي، متروک و مخوف تبريز براي خود حفر مي کنند و شبها تا به صبح در آن به راز و نياز با معبودشان مي پردازند تا با تحمل اين رياضت به علم کيميا دست يابند تا اينکه در يکي از شبها، هاتفي غيبي در گوششان مي گويد : جعفر! کيميا، محبت اهل بيت عصمت و طهارت (عليهم السلام) است، اگر کيمياي واقعي مي خواهي بسم ا... ! اين راه و اين شما!
پس از شنيدن اين نداي غيبي و حالت عجيبي که درونشان رخ مي دهد، در سن هفده سالگي تمام آن علوم را کنار گذاشته و با اجازه مادر خود با پاي پياده راهي سفر عشق، کربلاي معلي و نجف اشرف مي شوند. از آنجايي که گذرنامه اي نداشتند به عنوان جاسوس در مرزهاي عراق به زندان مي افتند. در زندان از عنايات خاص حضرت قمر بني هاشم ابالفضل العباس (ع) بهره هاي فراواني مي برند و به مدد ايشان هر از گاه صورت آينده را از پيش مي ديدند. در شبي از شبها در عالم رؤيا خدمت حضرت اميرالمؤمنين علي (ع) شرفياب مي شوند و مژده آزادي خود را از زبان مولا مي شنوندو به دستور حضرت راهي نجف اشرف شده در دکان پاره دوزي به کار مشغول مي شوند. از آنجايي که در تبريز فردي بسيار متمکن بوده و از پدر، صاحب ارث عظيمي شده بودند با ارسال نامه اي به برادرشان که از تأخير شيخ نگران شده بودند، تمامي مال و منال خود را به مستضعفان ومستحقان مي بخشند و براي هميشه راه سلوکي خويش را تعيين نموده و سبکبارتر از گذشته طي طريق مي نمايند. پس از اقامت شش ماهه در نجف، هر بار که از مولا اجازه زيارت کربلا را مي طلبيدند اجازه نمي دادند و مولا خطاب به شيخ مي فرمودند: جعفر! تو طاقت زيارت تربت فرزندم حسين را نداري و از شدت گريه و زاري جان خواهي داد. در يکي از روزها که مشغول زيارت مولا بودندبه دستور حضرت راهي مسجد سهله مي شوند تا به وضع تعدادي از دلسوختگان اهل بيت (ع) رسيدگي کنند ولي آنان مأموران امتحاني بزرگ براي شيخ جعفر بودند. بدين ترتيب که ايشان را با بنزي مدل بالا به جانب بغداد حرکت مي دهند و در منزلي که شش دختر جوان و زيبا روي در آن اقامت داشتند رها مي کنند. ايشان در مدت شش ماهي که در آن خانه به حالت زنداني بودند هرچند زمينه انحراف کاملاً مهيا بود ولي کوچکترين خطايي از ايشان سر نمي زد وسربلند و پيروز از اين آزمون دشوار دوباره به نجف بازگردانده مي شوند وخود را بيش از پيش رهين امدادهاي غيبي و عنايات علوي مي بينند. پس از آن به اعتکاف در مسجد سهله رهنمون مي شوند و جز در موارد لزوم از حجره خود خارج نمي شوند. روزها را روزه مي گيرند و شبها به راز و نياز و عبادت مشغول مي شوند. تا آخرين و کوچکترين زنگارهاي دل را شستشو دهند. تا اينکه يکي از روزهاي اعتکاف مصادف مي شود با حضور ناگهاني حاج ملا آقاجان زنجاني در مسجد سهله.
مرحوم ملا آقاجان به سال 1352 هـ . ش در روستاي آق کنده از توابع زنجان به دنيا مي آيند و به سال 1335 هـ . ش در سن 83 سالگي در شهر زنجان رحلت مي کنند. آن مرحوم در زمان حيات خود به حاج شيخ محمود عتيق نيز معروف بوده اند و به خاطر رفتار تجنن آميزي که گه گاه براي دور ساختن افراد از اطراف خود داشته اند، به مجنون نيز شهرت داشته اند.
روزي از روزها ايشان مي فرمايند که به پايان عمرم نزديک مي شوم و بايد هر چه سريعتر سفري به عتبات کنم و ضمن تجديد ميثاق با مولا اباعبدا...الحسين (ع) بار امانتم را که بر دوشم سنگيني مي کند به اهلش بسپارم. ايشان پس از حضور در مسجد سهله به همراه همسفران خود در شب جمعه اي به انتظار مي نشينند تا اينکه جواني نوراني از يکي از حجره ها خارج شده و با آفتابه اي به دست، به سمت در خروجي مسجد حرکت مي کند. همين که چشم ملا آقاجان به او مي افتد مي گويد: خدا را شکر که گمشده ام را پيدا کردم. الان امتحانش مي کنم چرا که او در اين سن هم گوش برزخي اش مي شنود و هم چشم برزخي اش مي بيند.  سپس با لهجه شيرين آذري و بسيار آهسته مي فرمايند: گل بوراخ بالام جان! آن جوان که فاصله اي حدود صد متري با ايشان داشتند آفتابه را به گوشه اي گذاشته و به سمت ملا آقاجان حرکت مي کنند. بعد از اين واقعه ملا با شيخ جعفر روزها به خلوت مي نشينند و حضرت آقاي مجتهدي به آخرين ودايع ايشان گوش فرا مي دهند. کساني که توفيق زيارت اين دو مرد الهي را داشته اند در اين نکته اتفاق نظر دارند که مشي سلوکي هر دو بزرگوار در توسل به اهل بيت عصمت و طهارت (ع) خلاصه مي شد و در مسير سلوکي خويش در انتظارصدور حواله هاي غيبي مي نشستند تا به کساني که استحقاق دريافت آنها را داشتند بسپارند.
پس از اين ديدار شيخ جعفر به اذن مولا از اعتکاف هشت ساله دست کشيده و راهي نجف اشرف شده و سپس راهي زيارت محبوب خويش مولي الکونين حضرت اباعبدا...الحسين (ع) مي شوند. به مدت هفت سال در يکي از حجره هاي فوقاني صحن مطهر امام حسين (ع) رو به ايوان طلا سکونت مي کنند و روزها در بازار بين الحرمين در محله قيصريه اخباري ها، به شغل کفاشي سرگرم مي شوند.
پس از آن دوباره راهي نجف شده و همزمان با کودتاي خونين عبدالکريم قاسم و کشته شدن ملک فيصل و طرفداران او به دليل رنجيده خاطر شدن ايشان از آن اوضاع به اذن مولا علي (ع) راهي کاظمين مي شوند. بار ديگر به دليل نداشتن گذرنامه در طي راه به زندان مي افتند. در زندان به ياد مصائب حضرت امام موسي کاظم (ع) مي افتند و با توسل به حضرت و با عنايت از آن جانب از زندان آزاد شده و عازم کرمانشاه ايران مي شوند.
در ايران در شهرهاي ايلام، تبريز و کرمانشاه سکونت زودگذري را داشته و اکثراً در شهرهاي قم، قزوين و مشهد مقدس به دستگيري از محبان و شيفتگان اهل بيت عصمت و طهارت (ع) مي پردازند و در اين مسير کرامات  و خوارق عادات بي شماري از ايشان به منصه ظهور مي رسد که پيگيري شما عزيزان را براي مطالعه آنها مي طلبد و ما ان شاءا... در شماره بعدي به ذکر پاره اي از آنها خواهيم پرداخت.
سرانجام پس از چندين بار سکته مغزي و تحمل آگاهانه عوارض آن پس از انتقال به بيمارستان امام رضا (ع) در شهر مشهد مقدس به سال 1374 هـ . ش در سن 71 سالگي دعوت حق را لبيک گفته و عاشقانه به ديدار محبوب خود مي شتابند و پيکر مطهر آن مرد خدا را در يکي از حجره هاي صحن آزادي در حرم مطهر رضوي به خاک مي سپارند. روحشان همنشين ابدي مولايشان باد.

برگرفته از کتاب در محضر لاهوتيان
نوشته استاد مجاهدي (پروانه)
بازنويسي هادي ناصر

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:24  
 پا به پای پدر - رقعه شماره سوم

تو شرط را بردي. بله تو باز هم شرط را بردي، با اينکه عهد کرده بودم که ديگر چيزي برايت ننويسم اما باز هم احساسم بر من غلبه کرد.بخند، بله باز هم به دختر کوچولويت بخند به اينکه دوباره تسليم آن نگاه پر هيبت و مهربان و وفادرات شدم و باز بغض گلويم را سخت فشرد و اين بار ديگر نمي دانم چطور بايد نامه را برايت بنويسم و به پايان ببرم. خيره در پوستري بودم که نام چهارهزار شهيد منطقه 17 روي آن حک شده بود و تو يکي از آن چهار هزار. هيچ فکر نمي کردم در محدوده اي که زندگي مي کنم اين همه مرد از کوچه هايش به مهماني خدا رفته باشد و در اين انديشه ام که چند نفر از آنها دختراني دارند که سالهاي سال خيره به عکس هاي رو طاقچه شدند و ذره ذره دلشان فشرده شد و اشک خودشان را از مادرانشان پنهان کردند، بيرون زدند و در تنگ غروب پنجشنبه اي در امتداد خط تهران - اهواز خيره به قطاري شدند که پدرانشان را با خود برد، و ديگر هيچگاه برنگشت و تنها سوت قطار يادآور گلوله و ترکشهايي شد که در جان آنها نشست و چهره هاشان را گلگون ساخت. حالا از آن روزها سالها گذشته و بايد بگويم پدر، دل تنگي ام با گذشت زمان از جنس ديگري شده، حالا ديگر اين نبود تو نيست که فقط خودنمايي مي کند، بلکه فراموشي آهسته تو و همرزمانت است که دارد اتفاق مي افتد. جامعه دارد خواسته يا ناخواسته نام شما را از حافظه خود پاک مي کند. از آن مرداني که عهد بستند که بعد از شما راهتان را ادامه دهند و مواظب فرزندان شما باشند اندکي بيش نمانده. چنان بر صندليهاي رياست تکيه زده اند که گويي ميراثي است که حق مسلم آنها مي باشد و شبها سر بر بالين مي گذارند. نام شما لق لقه دهانشان شده و آوردن نام شما چيزي را به يادشان نمي آورد. آهسته، داريم انگشت نما مي شويم! منزوي مي شويم!
صميمي ترين دوستانت مدتهاست که زنگ در خانه امان را به صدا در نياورده اند. ديگر کوچه ها کمتر بوي شما را مي دهد. نسل من گويي شما را هيچ نمي شناسد و همه آن رشادتها را بيهوده مي پندارد. پدر بايد با من بيايي و کمي شهر را بگردي، ببيني و گوش بدهي، گويي تمام آن رشادتها و دلاوريها در سالهاي بسيار دور اتفاق افتاده، دارند شما را به غار اصحاب کهف مي برند. سکه هاي شما در شهر خريداري ندارد. پول ديگري دارد حرف اول را مي زند و تو هر چقدر که سعي کني قلبت را نشان دهي، چشمها به دستهاي توست.
شکافها دارد زياد مي شود. بيشتر جوانها دارند در لاک بيهودگي خود فرو مي روند. کمتر کسي مي خواهد باور کند که باغچه دارد زير گرماي شديد نفس نفس مي زند. کسي به فکر گلها نيست. نسل حاضر دارد لاابالي و بي انديشه مي شود. ديگر دوست ندارد فکر کند، او مقيد نيست، سرکش و خوش گذران دارد بار مي آيد.
باور کن پدر، اينها خيالبافي هاي يک دختر اهل جنوب شهر، محله فلاح، جليلي يا مقدم نيست. ما داريم فراموش مي کنيم، داريم آهسته از ياد مي بريم که يک دهه پيش چندصد هزار مرد و زن در اين کشور کشته شدند براي بقاي استقلال،آزادي و جمهوري اسلامي، براي اينکه فاصله هاي طبقاتي کمتر شود، براي اينکه فرداي بهتري داشته باشيم، براي اينکه بي عدالتي و فقر چهره کريهش را نمايان نکند که مساجد خالي نشود، که همه کساني که روزي سخت ترين روزهاي انقلاب و جنگ را بر دوش کشيدند در مايحتاج اوليه خود در نمانند و کمرشان زير بار سنگين مشکلات و نداشتن ها خم نشود.
مرا ببخش پدر، من ديگر آن کوچولوي سالهاي پيش تو نيستم. باور کن اين حرفها را نزدم تا ناراحتت کنم، فقط يک درد دل بود.
من از خود شما شنيدم که مي گفتيد که وقتي پرچم کربلا را براي يزيد بردند به جاي خوشحالي به خاطر دست يافتن به بيرق مغلوب در شگفت شد. همه قسمتهاي چوب پرچم آثاري از ضربات شمشير، نيزه و تير را در خود داشت به جز محل پنجه حضرت عباس (عليه السلام). يزيد توان پنهان کردن عظمت اين صلابت را نداشت و گفت: اين گونه از برادر حمايت مي کنند و شايد يکي از دلايل بريدن دستهاي حضرت همين نکته باشد که پرچمدار حسين را جز به قطع دست نمي توان از پرچم جدا کرد.
قسم به خون پاک تو و همه شهيدان
اي پدر! تا زنده ايم بر سر پيمان خودمان هستيم و اين پرچم آزادگي را که شما برافراشتيد، سخت در پنجه هايمان خواهيم فشرد و آنقدر از شما که منبع عظيمي از شکوه و عظمت هستيد خواهيم گفت و نوشت تا هرگز از يادمان نرود که
ما اهل کوفه نيستيم، علي تنها بماند.

هما رضايي

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:2  
 لایق ولایت - رقعه شماره سوم

آنگاه که علي زاده شد، کعبه آزاده شد. زمين فرياد کرد، خورشيد به يکباره طلوع آغاز کرد. راه باز شد، اقامت آغاز شد، علي هم ياور دين شد. در آن دوران که به پنهان ترويج بود، او کودکي باتدبير بود، جوانمرد و دلير بود. در آن جمع، تمام بزرگان در خواب بودند، فقط علي هوشيار بود، زيرا او صاحب ذوالفقار بود. به راستي پايه اين امامت چيست؟ به راستي راز نام اين علي در چيست؟ زمين و زمان در خلقتش در مانده اند. با آمدنش نبوت تمام شد، امامت چون کودکي آغاز شد. امامتش از زبان نبي فرياد شد، وآنگاه دين او به کمال شد. برکه غدير را گوياي مطلب است، زيرا دستان او و نبي در هم است.
همان ها که در غدير با نبي هم پيمان شدند، با قرآن سرنيزه نادان شدند. خدايا راز اين مرد در چيست؟ علت اين همه صفت در او چيست؟ چه کس را جز او بر فاطمه لايق است؟ چه کس را جز او جد صاحب است؟ مگر او قرآن ناطق نيست؟ به قدرت بر هر بشر غالب نيست؟ علت اين فرياد در چاه چيست؟ علت اين چرخش هنگام خواب در چيست؟ عدالت را، زعلي شهرت است، آنگاه که دست برادر آتش است. عبادت را هم زعلي همت است، آنگاه که رکوع ز او در حيرت است. چرا او را حيدر گفته اند؟ فاتح خيبر گفته اند؟ چه کس را جز او بر ولايت لايق است؟ چه کس را بعد از پيامبر بر امامت قادر است؟ علت اين واليان به ظاهر امام چيست؟ تمام اينان را به صبر علي نشان، تمام اينان را به عقباي علي نشان. علي را باحکومت کاري نيست، ولايت را باعلي کار است. امامت با علي عجين شده، عدالت با علي در محراب تصويب شده، آنگاه که شمشير با فرقش درگير شده، شيطان به کوفه زنجير شده، خشم و نفرت در آن فراگير شده، فرزندان همه يک به يک شهيد شده، غيبت صاحبش عالم گير شده.

اکبر حاجی احمدی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:59  
 وصیت نامه شهید علیرضا ایزدی - رقعه شماره سوم

سلام بر مهدي صاحب زمان (عج). سلام بر روح پر فتوح حضرت امام خميني.
خداوندا! تو خوب مي داني که بار گناهانم بسيار سنگين است و توان من اندک است و مي دانم که تو بندگانت را دوست مي داري. مراببخش و رحم کن و از تقصيرات اين بنده حقير بگذر، چون تاب تحمل عذاب جهنم تو را ندارم.
مادر عزيزم و پدر بزرگوارم سلام. اميدوارم که حال و احوالتان خوب باشد. اگر روزي به توفيق و لياقت شهادت رسيدم ،هرگز براي من گريه نکنيد و گريه هايتان را به اهل بيت (ع) برگردانيد. بعد از من به خواهرانم بگوييد تا حجابشان را حفظ کنند، چون تيغ برنده و مشتي محکم بر دهان دشمنان اسلام است ... از خون شهدا با تمام قوا پاسداري کنيد...
پدر وقتي گفتي نرو، دلم نمي خواست روي حرف شما حرف بزنم اما پدرم، غيرتم قبول نمي کند وقتي  تفنگي در زمين افتاده من آن را برندارم و از جان و مال و ناموس خود دفاع نکنم.
به اميد پيروزي

تاريخ تولد: 41/9/20
تاريخ شهادت: 62/10/22
محل شهادت: پنجوين
محل دفن: قطعه 28بهشت زهرا (س)

Hosted by FreeImageHosting.net Free Image Hosting Service

بالاخره ننم هم به ستوه آمد، که بچه چي از جون اين دمپايي هاي زبون بسته مي خواي؟
والا به خدا بيرون بذاري کاسه بشقابي هم نمي بره و خواهرم هم با زيرکي ميگه: من که سر در نمي يارم تو که انقدر به سر و وضعت مي رسي چطوره که سيريش اين يه قلم جنس شدي!
و بابام سينه اش رو صاف مي کنه و مي گه: آره، يه کاسه اي زير نيم کاسه هست وگرنه چه معني داره که آدم هر پنجشنبه بعد از ظهر با آب و تايد بيافته به جون دمپايي و عطر چند هزار توماني بهش بزنه و بپوشه، بعدش هم قايمش کنه!
و برادرم پکي به سيگارش مي زنه و مي گه: پدر عشق بسوزه که دمپايي پاره اش هم براي خودش عالمي داره و آدم رو هوايي مي کنه و حالا باز در روز پنجشنبه شبي زل زده ام به تنها يادگاري به جا مانده از تو که روبرويم به ديوار تکيه داده ام و تو باز اشکم رو درمي آوري تويي که بي خبر اين کوچه ها را پشت سر گذاشتي و رفتي رفتي و نمي دونستي که بي تو براي خوندن حتي يک آيه قرآن چقدر تنها شده ام ...
تقديم به شهيد عليرضا ايزدي

علی باباخانی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:53  
 دوستی خاله خرسی - رقعه شماره سوم

و یا هر وقت به شما حرفی زدند بی چون و چرا بپذیرید!

هميشه قرار گرفتن در جايگاهي که انسان رو مورد نقد قرار بدن خيلي سخته. حالا مي خواد شما يک جزء از يک مجموعه باشيد يا ... در حقيقت هيچ فرقي بين سمت و جايگاه افراد نيست.  در کل ظرفيت ليوان هر شخص ميزان نقد رو مشخص مي کند. نقدها به گونه ها و دسته هاي متفاوتي تقسيم مي شوند. براي نمونه نقد به اشياء (اين ميزه چقدر کجه)، نقد به افراد (اگه زودتر انجام مي دادي کتابخانه تعطيل نمي شد)، نقد به سيستم (حالا مگه چي مي شد جاتون رو به جوونا مي داديد)، نقد به رفتار (بابا چقدر قهر مي کني)، نقد به نتيجه (اگه توليدي پوشاک زده بوديم بيشتر درآمد داشت)و و و ... حالا مي خوام با هم نگاهي نقدگويانه اما با بياني داستاني به جامعه حال حاضر بياندازيم و حداقل نقدهاي بالا را درآن اجرا کنيم.

يکي بود يکي نبود. غير از خداي مهربون هيچکس نبود. در روزگاران بسيار دور، دور دور، روستايي بود آباد و قديمي. مردمانش همه پي کار وتلاش. سعي در نشاندن بذر نشاط. روزگار به خوبي سپري مي شد که پادشاه آن سرزمين گذارش به روستاي قصه ما افتاد. خان روستا تا متوجه حضور پادشاه در سرزمين خودش شد طرح مودت و دوستي با پادشاه بست. هنوز زماني نگذشته بود که هم  پيمانان خان فزوني يافتند. ديگر زمانه عوض شده بود. پادشاه با کمک پير ده تصميم به نوسازي روستا گرفت. روستايي ساختند مدرنيته. چنان زيبا که هر توريستي از کنارش عبور مي کرد، دوست داشت اقامتي هرچند کوتاه در آنجا کند. افسوس که روستا در کنار پرتگاهي عميق قرار داشت و روزي نبود که باد سهمگيني اين روستا را در بر نگيرد. وزش اين بادها مانع ماندن توريست ها مي شد و آنها را مجبور به ترک آن ديار زيبا مي کرد. پادشاه و خان به اميد آنکه جوانان سفرکرده روستا پس از نوسازي به ابر روستا پاي بگذارند هر روز نوميدتر مي شدند تا تصميم برآن شد با آوردن پيري نوين دل جوانان سفرکرده را بازيابند. هر روز بهتر از ديروز شد و جوانان به اميد کار و به عشق پير نوين پاي به روستاي مدرنيته گذاشتند.حال و هواي روستا دگرگون شده بود. همدلي بود و ياري. عشق به کار در دل همه جوانه زده بود. وزير پادشاه تا ديد پير نوين دل جوانان را قبضه کرده، براي خوشامد او زميني داد وسيع اما حاصل خيز. پير با راهنمايي وزير نهالاني بسيار کاشت، افسوس که هر چه کاشتند ثمري در آن نبود.
زمان سپري شد و آن زمين حاصل خيز روي به خشکي نهاد. خشکي داشت روستا را در بر مي گرفت. پادشاه و خان از پير نوين خواستند درختان خود را قطع کند يا ... پير که موضع خود را ترک نکرده بود با اجماع شوراي روستا از اين ديار رخت بر بست. خان و پادشاه با کمک يکديگر زمين او را به آتش کشيدند و احوالات روستا به حالت عادي بازگشت. زماني سپري نشده بود که بادهاي سهمگين دوباره وزيدن گرفت. چنان خسارتي به روستاي قصه ما وارد شد که جوانان به سوي ديار ديگر راهي شدند، آنان رفتند و ماندند ... .

نتیجه گیری اخلاقی
1- هر وقت به شما حرفي زدند بدون چون و چرا قبول کنيد.
تبصره: حرف زور رو نه اما اگه داشت حالتون رو مي گرفت آره.
2- حتماً وقتي خواستيد درخت بکاريد از يه باغبون کمک بخوايد نه از يه وزير مگه اينکه وزيره باغبون باشه.
3- اگه جايي رفتيد که باد زياد مياد، وسايل ايمني رو حتماً با خودتون ببريد.
4- هميشه ساختن خوب نيست. بعضي وقتها خراب کردن هم آره.
5- هيچ موقع اميدتون به جوونا نباشه چون زود جوش ميارن.
تبصره: حالا! استثنا هم داره مثل همين جيوه خودمون.
6- مواظب دوستي هاي خاله خرسي، هم، باشيد.
7- جايي که توريست زياد مياد حتماً بايد براش هتل ساخت.
8- از تبليغات بهترين استفاده رو کنيم. هم متن پر مي شه، هم پول مي گيريم. نمونش هم موجوده اگه پيداش کرديد.
9- دست آخر بايد اينا به شهرداري جوابگو باشند چون زدند درختاي مردمو سوزوندند. خدا به دادشون برسه.
بالا بريد پايين بيايد قصه ما دروغ بود. کاريش هم نمي شه کرد. من که مي دونم آخرش هم اين مسايل فراجناحي کار دستم مي ده. اين يکي هم با کمي تغيير از اون ديالوگ معروفاست. اگه گفتيد!

جواد ناصر

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:50  
 همیشه سالم باشید - رقعه شماره سوم

هيچگاه  با رژيم غذايي طاقت فرسا  به کاهش ناگهاني  دست نيابيد.  بدانيد که  براي  کاهش وزن مي توانيد  يک برنامه منسجم پنج ساله را پيگيري کنيد.
1- بيش از نيم کيلو در هفته يا 10کيلو در شش ماه کاهش وزن نداشته باشيد.
2- چربي هاي  سيرشده (حيواني)  را  از  رژيم غذايي حذف کنيد.
3- مصرف  قندهاي  تصفيه شده  را  در  رژيم غذايي کاهش دهيد.
4- مصرف ميوه، سبزي غلات و نان تهيه شده از غلات کامل  را  افزايش دهيد.
5- به هيچ عنوان الکل نخوريد.
6- در هفته در چند نوبت به مدت 20 دقيقه ورزش کنيد يا هر روز به مدت 30 دقيقه براي افزايش تحرکات بدن پيادخ روي کنيد.
7- هر روز حداقل 1500 ميلي ليتر آب بنوشيد.
8- غذا را به آرامي ميل کنيد و از خوردن آن لذت ببريد.
9- مواد غذايي را به صورت کم نمک ميل کنيد.
10- از خوردن تنقلاتي نظير بيسکويت در ميان وعده غذايي اجتناب کرده و ميوه ها را جايگزين کنيد.
11- کمتر از نان هاي بدون سبوس و غذاهاي عمل آورده شده نظير سوسيس و کالباس استفاده کنيد.
و در نهايت ميزان کالري مصرفي خود را در روز محاسبه کرده و هر روز حداکثر 500 کالري از آنچه مصرف مي نماييد کم کنيد. بهداشت فردي دانش آموزان آنچه به طور معمول به عنوان گام نخست در بهداشت فردي دانش آموزان مطرح مي شود شستن دستهاست. آنها بايد قبل از مصرف مواد غذايي و بعد از رفتن به توالت دستهاي خود را به دقت با روش بهداشتي شسته و با حوله کوچک شخصي و يا دستمالهاي يکبار مصرف خشک کنند. استفاده از صابون مايع و آب گرم براي شستن دستها توصيه مي شود. آنها بايد ياد بگيرند که حداقل به مدت 20 ثانيه به شستن دستها بپردازند. کف دستها، مچها، زير ناخنها و پشت دستها حتماً بايد شسته شوند.در ضمن پس از مصرف مواد غذايي در مدرسه بايد دهان خود را حداقل با آب بشويند تا از خرابي و پوسيدگي دندانها جلوگيري شود.لباس زير دانش آموزان بايد کاملاً نخي بوده و هر روز تعويض شوند. مقنعه براي دانش آموزان دختر حتي المقدور هر روز يکبار شسته شده و اتو کشيده شود.

عنوان مطالب شماره آينده:
نکاتي درباره نقش ميان وعده دانش آموزان
آنچه که در مورد - ماست - بايد بدانيم!
ميوه ها چقدر در سلامتي ما مؤثر هستند.

جمال ناصر

سینوزیت را سریعتر درمان کنید

شايع ترين عامل سينوزيت، ويروسها هستند که در رأس آنها ويروسهاي سرماخوردگي قرار مي گيرند. در واقع ويروسها عامل مستعد کننده سينوزيت غفوني مي باشند. عوامل مستعد کننده سينوزيت شامل انحراف تيغه بيني التهاب حساسيتي مخاط بيني، پوليپ بيني و سيگار است. همچنين ضعف سيستم  ايمني، تومور،  مصرف بيش از حد داروهاي  ضد احتقان موضعي (مثلاً قطره بيني) از اين عوامل است. سردرد يا در صورت ترشح چرکياز بيني، عدم پاسخ درماني مناسب به داروهاي آنتي هيستامين و ضد احتقان نيز از علائم باليني مهم بيماري محسوب مي شود. از ديگر علائم آن نيز مي توان به وجود چرکي در پس حلق، احساس  سنگيني و گرفتگي شديد در پيشاني و صورت به خصوص هنگام خم شدن سر اشاره کرد. معمولاً درباره محل انتشار درد مي توان به درد سينوس کلي روي گونه و روي دندانهاي بالايي اشاره کرد که در شخص حساس مي شود. درد سينوس پيشاني و بالاي ابروها نيز از ديگر محلهاي درد است. همين طور در داخل چشم و عمق چشمها را نيز مي توان نام برد. يکي از راههاي رعايت نکات ايمني اين بيماري، شستشوي روزانه بيني و سينوسهاست. استفاده از بوخور در فصل سرما و استفاده از کلاه و شال نيز از ديگر راههاي درمان است. همچنين با استفاده از ميوه ها به خصوص مرکبات و مواد غذايي سرشار از ويتامين ث و درمان به موقع اين بيماري مي توان از طولاني شدن آن جلوگيري کرد.

حسن قلی زاده

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:44  
Tell a friend about this page!
Their Name:
Their Email:
Your Name:
Your Email:

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog