|
سخن اول
يا لطيف کلام اول: نشريه نوشتن براي اولين نشريه داخلي مسجد آن هم در شمارگان اول نمي توانست کار چندان آساني باشد. از همان ماهها پيش که زمزمه راه اندازي نشريه مطرح گرديد و چندان هم جدي گرفته نشد، آن فکر اوليه همانند کرم کوچکي آهسته ولي بي سرو و صدا، پيله اش را شروع به تنيدن کرد و در گذر زمان آرام و مرموز خودش را در باورمان گنجاند و تقريباً همگي ما را متقاعد کرد که مجموعه ما در قالب مسجد، احتياج به بستري مناسب جهت اطلاع رساني و همچنين زمينه اي براي بيان شفاف انديشه هايش را دارد تا از اين رهگذر، نشريه پل ارتباطي باشد بين نمازگزاران، امام جماعت مسجد و کليه فعالان اصلي و فرعي و نيز گردانندگان امور جاري مسجد. حتي اگر امکان حضور فيزيکي هريک از افراد مجموعه، محدود و يا کمرنگ باشد. ظهور چنين نشريه اي در فضاي غير منسجم مسجد، ترس و لذت شيريني را در دلمان ايجاد مي کند. ترس از اينکه اين نوزاد نورس با اندک بضاعت ما و سختي راه، به ثمر خواهد نشست يا نه! و شادي و شعف از آن جهت که ثمره و حاصل انديشه هاي ما، پيش روي چشمهايمان خواهد بود و مي توانيم شاهد رشد و شکوفاييش باشيم. قدومش مبارک باد. کلام دوم: مسجد نام مسجد و حرف زدن درباره آن براي من که متعلق به نسلي هستم که با انقلاب آن را کشف و با شروع جنگ با آن زندگي کرده و خاطرات تلخ و شيرين بسياري را همراه داشته، کمي سخت است. تو نيز حتما شنيده اي که هنگام مرگ تصاوير زندگي با سرعت بسيار زيادي به يکباره در ذهن آدمي مرور مي شود. با اين مقدمه کوتاه، اگر چشمهايم را ببندم و خيالم را به سوي گذشته رها کنم، شايد مهمترين خاطرات آن با سرعت بالا چنين خواهد بود !!!!! کودکي 11 ساله را به ياد مي آورم که اول بار، مبهوت کاشيهاي فيروزه اي رنگ محرابي شد که با نوشته هاي مارپيچ و زيبا تزيين شده بود، سپس چشم گرداند به سمت پنکه اي سقفي که ملايم مي چرخد و بعد محو پسرکي بازيگوش که با صوتي دلنشين تکبير مي گفت و زمزمه مردهايي که شانه به شانه هم، در صفهاي فشرده، صلوات مي فرستادند. رحلهاي قرآن و شور غريب بچه ها در حفظ سوره هاي کوچک و خواندن قرآن به سبک عبدالباسط. جمع هاي با شکوه و شوخي هاي بامزه، خادمي که مرتب چرت مي زد و چاي مسجد که رنگ از رخش پريده بود. بچه ها چايي را هورت مي کشيدند و از خنده ريسه مي رفتند. سکوت جلسه و صحبتهاي باصفاي احمد آقا. اسلحه کلاشينگف، خوش دست زيبا و وسوسه کننده، از لمس کردنش بدنمان مور مور مي شد. جشن پتو و مشت و لگدهايي که آن زير نوش جان مي کردي. رفاقت هاي ناب، دعاي توسل و کميل، رها در اشک و آرامش بعد از دعا. گشت زني شبانه در کوچه ها، درد و دلها، پچ پچ ها و خنده هاي ريز. نم نم باران و نسيمي که صورتت را نوازش مي کرد. چرتهاي سر کلاس و کارنامه اي که بالاتر ار نمره 13 در آن پيدا نمي شد. زنهاي مسجد با مهرباني و صميميت مادر و دختراني پرشور که مدام در رفت و آمد و فعاليت بودند. و سالهاي جنگ سالهاي جوش و خروش، سالهاي کنده شدن، کوچ بچه ها، بوي گلاب و اسپند. صداي سوت قطار. لحظه هاي وداع و صداي آهنگران. بوي باروت، بوي خاک. گلوله هاي سربي و خرد شدن استخوانها. سوزش گلو و مرور خاطرات، آخرين تصاوير، تصوير پدر ... پرصلابت و مهربان و تصوير آخرين ... آهسته تر مي آيد و ديرتر مي رود. کوبنده و خيره کننده. تصوير مادر گرم، صميمي و روشن. تصوير روشن و روشنتر مي شود و از گوشه آن رنگي سرخ، تمامي ذهن را مي پوشاند و دلم از فراق دوستان سفرکرده ام از جا کنده مي شود. زمان گذشت و ساعت 26 بار نواخت و مسجد، در سکوتي سرد و سنگين و خالي، نفسهايش به شماره افتاد. بچه هايي که رفتند و رفاقتهايي که رنگ باختند و خنده هايي که شنيده نمي شود. سخن از جمع شدن دوباره ما نيست. جمع شدن ما در يک صف ديگر چندان معنايي ندارد. سخن از فرصتهايي است که از کف رفته و ايمانهايي که به سستي گراييده و جمعي که پاشيده شده. ما ديگر آن آدمهاي سابق نيستيم، دوريم از هم ... دور. ديگر دير است براي بازگشت به گذشته ها. و مرور گذشته ها. دير است براي ياد کردن برو بچه هايي که در گير و دار هزارتوي زندگي گم و گور شدند و کسي يادي از آنها نکرد. لذت مسجد آمدن را از ما گرفتند. عهد و پيمانهايي که بسته بوديم از يادهامان رفت. ديگر ديدن کسي از ما، چيزي را ياد ديگري نمي اندازد. حالا نگاه کن! اگر توانستي لحظه اي خودت را از قيد و بند کارهاي روزانه و دغدغه هاي زندگي رها سازي تأملي ديگر کن و اگر هنوز ته دلت چيزي هست که با ديدن آن پسربچه بازيگوش که قرآن مي گرداند، سر شوق مي آيد، گاهي بيا سري بزن، هنوز جايي هست براي حضورت، هم فکريت و دستهاي گرمت. بيا تا نگذاريم اين چراغ نيم سوز خاموش شود. علی باباخانی |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:26 وقف شده حضرت عباس (ع)
از هرکدام از عاشقان اباعبدالله الحسين (ع) سؤال کني که چه موضوعي باعث دلبستگي تو به ايشان شده، وجه مشترکشان اين است که اشک گوشه چشمانشان حلقه مي زند، سري تکان مي دهند و با آهي از اعماق وجودشان به دوران کودکي مي روند. اينک به زندگي يکي از اين دلداگان به مولا مي پرداريم. يا ابالفضل العباس وقتي از سيد خانم درباره اون خدا بيامرز مي پرسم، آهي مي کشه و با ذکر فاتحه شروع مي کنه به صحبت کردن؛ وقتي پدر و مادرت جوان بودند، به محله ما اومدند و مستأجر کوکب خانم شدند. اوايل فقط صف نانوايي و يا موقع خريد، شايد برخوردي در حد سلام و احوالپرسي داشتيم. کم کم با اومدن به منزل ما که در اون روضه هفتگي برگزار مي شد، صميمي شديم. از همان آغاز آشنايي، ورد زبونش، يا ابالفضل بود. از زمين که بلند مي شد، يا آهي که از ته دل مي کشيد، يا حتي اتفاق خوشايند و ناخوشايندي برايش پيش مي اومد، يا ابالفضل مي گفت.
يه روز براي دعوت به جشن ميلاد امام زمان، به خانه اتان آمدم. روي طاقچه قاب عکس زيبايي ديدم. پرسيدم: اين قاب عکس چقدر قشنگه، نوشته اش چيه؟ آهي کشيد و سري تکان داد. پرسيدم: ناراحت شدي؟ بغضش ترکيد و شروع به گريه کرد. با گريه گفت: از کوچيکي دوست داشتم حتي براي يکبار هم که شده تو عالم رويا، اون صحن خوشکلشو که مي گن با قامت بلندش، قبر کوچيکي داره، ببينم. پرسيدم: حاجتي هم داري؟ در حالي که خيره به تابلو بود، گفت: از مولام تقاضاي فرزندي رو دارم که براي خودش تربيتش کنم. بزرگتر که شد علمدار هيأت بشه و دوستدار حضرت عباس. نذر روضه حضرت عباس (ع) براي چند روزي به مسافرت رفتم. وقتي برگشتم پسرم گفت که طوبي خانم چند روزه سراغتو مي گيره. فکر کنم کار واجبي داشته باشه. سريع به طرف خونتون اومدم. در رو که باز کرد، منو به آغوش کشيد و به خانه برد. قاب روي طاقچه رو نشون داد و گفت: آقا حاجتم رو داد. نذر کردم که اگه پسر باشه، روضه حضرت عباس تو خونه بگيرم. بعد بسته اي رو که جلوش بود باز کرد. لباس طفل، پيرهن مشکي، لباس سقايي و يه حرز با نوشته اي شبيه روي تابلو بيرون آورد و گفت: يعني مي شه؟ تولد پسري به نام ... نزديکاي ماه محرم بود که به دنيا اومدي. لباسهاي قشنگ و سفيد طفل شيرخوار امام حسين (ع) رو تنت مي کرد. موقعي که گرسنه مي شدي هميشه با ذکر يا ابالفضل و بعضي موقع ها هم با حال گريه شيرت مي داد و اعتقاد داشت که عاشق حضرتعباس (ع) بايد از همان بچگي روش عشق و ياد بگيره. وقتي کمي بزرگتر شدي، با چادر نمازش تو راهروي خونه اش، تکيه اي درست مي کرد و بچه هاي کوچه رو زير چادر جمع مي کرد و به همشون شيريني و شکلات و... مي داد. باز بزرگتر که شدي، با چشماش، تا برسي به هيأت سر کوچه، بدرقه ات مي کرد و روي پله جلوي در مي نشست تا برگردي. روز تاسوعا بود. صدايم کرد. حال عجيبي داشت. يه نوشته شبيه قاب روي طاقچه روي پارچه سبز بزرگي، پهن اتاق کرده بود و انتهاش رو کوک مي زد. با همان حال عجيب بغض کرده گفت: پسرم بايد علمدار هيأت بشه. امروز بايد تمامش کنم. صداي طبل و دوهل از دور شنيده مي شد. هيأت با هيبت بزرگي نزديک و نزديکتر مي شد. اسپند رو گريه کنان روشن کرد و با حال زاري به خانه رفت. پرچم سبز و قشنگ با نوشته : السلام عليک يا ابالفضل العباس رو به دست تو داد و گريه کنان روانه ات کرد. الان حدود بيست ساله که از اين جريان مي گذره. اين تاسوعا که مخصوص آقا ابالفضل العباسه، يادشو زنده مي کنه و اين رو يادم مي آره؛ سيد خانم، به امير عباسم بگو ياد منو با روضه عباس علمدار (ع) زنده کنه و اگه Xه روز به کربلا رفت از طرف من بوسه اي به ضريح آقام بزنه و عاشقانه بگه: السلام عليک يا ابالفضل العباس تا دم مرگ دلم وقف غم عباس است کنج اين سينه نه دل بل حرم عباس است آنچه بر لوح سفيد دل ما نقش کند حسن قلي زاده |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:23 گزارش- فرامرز توکلی (مدیر کانون فرهنگی هنری مولی الموحدین علیه السلام)
خودتان را معرفي کنيد. (با خنده) اسمم به کارم نمي خورد، فرامرز توکلي. سال 47 به دنيا آمدم. 5 سال اول را در جواديهبوديم و بعد آمديم کوچه 26 و همين کوچه باعث آشنايي من با مسجد شد. از پنجم ابتدايي که پدرم مرا به هيأتهاي مذهبي مي برد، با قرآن آشنا شدم و افتادم تو مسير قرآن و بزرگترين رفيقم در دبيرستان و تا قبل از مسجد، راديو قرآن بود. در چه سالي وارد بسيج شديد؟ سال 65 وقتي ديپلم گرفتم، دوستم فرم بسيج آورد و گفت چون قرآن درس مي دهي بيا مسجد تا از تو استفاده کنيم. آن زمان هم دو تا معرف مي خواست. فرمها را وقتي به جمشيد زارع زاده که در ستاد انقلاب فرهنگي کار مي کرد دادم گفت به جاي آن که به مسجد حضرت رسول بروي، برو مسجد محمدي گفتم دوستم اينجاست، گفت آقاي شام اسبي فرمانده پايگاه است و مسجد فعالتري است به واسطه اينکه مربي قرآن بودم، همين سمت را گرفتم و بعد از ده پانزده روز آقاي شام اسبي مرا به عنوان معاونت عقيدتي پايگاه معرفي کردند.آيا بسيج باعث حضور شما در جبهه شد؟ آنجا مربي گري قرآن هم کرديد؟ (با لبخند) رفتيم، ولي با عنوان مربي سر از حلبچه در آورديم. اسلحه هم به دست گرفتيد؟ نه بابا! هيچي ندادند. به ما حتي يک ماسک هم ندادند. بازگشت اولتان چطور بود؟ يک دوره يک ماهه بود و بايد تا عيد برمي گشتيم. در اهواز يک ماشين تحويل گرفتم و شدم راننده فرمانده توپخانه ولي به دليل خونريزي اصغر که شيميايي شده بود، مجبور شدم به تهران برگردم. باز هم به جبهه رفتيد؟ قبل از عمليات مرصاد بود که آقاي صادقي مسئول حوزه وقت، ما را در مسجد امام جمع کرد و گفت من دارم مي روم و پايگاهها تعطيل است و ديگر نيازي به حضور در پايگاهها نيست. ما هم اعلام آمادگي کرديم. ابتدا به آناهيتا (باختران) رفيتم و از آنجا به انديمشک و در زاغه مهمات آنجا به عنوان مسئول تبليغات فعاليت کردم. آيا به کسي هم تيراندازي کرديد؟ بعد از لبخندي مي گويد: ما که تيراندازي نکرديم اما تا دلتان بخواهد به ما تيراندازي شد. شنيديم که در راهنمايي سروش ناظم بوديد! مثل ترشي هفت بيجار مي مانم. چون مربي قرآن بودم در سال 65 به تقاضاي يکي از دوستان به جاي ايشان به مدرسه اي در انتهاي20 متري جواديه رفتم و دو روز در هفته تدريس مي کردم. سال بعد به سروش آمدم. عملاً از سال 65 تا 77 تدريس کرده ام. پس چطور وارد کارهاي بانکي شديد؟ قبل از رفتن به جبهه ،دو سال عربي خواندم. بعد از جنگ به کمک آقاي سلماني به واسطه رفتن به صنايع سپاه از سربازي معاف شدم ولي باز هم تدريس را رها نکردم. دنبال راهي بودم تا از محيط نظامي فرار کنم. دانشگاه آزاد رشته الهيات امتحان دادم و قبول شدم تا به بهانه آن استعفا دهم ولي قبول نکردند. بعد از آن در دانشکدهعلوم قضايي دادگستري امتحان دادم و در صورت قبولي در آن مي بايست استعفا مي دادم که با کلي زحمت بعد از يک سال و نيم از سپاه به همراه کارت پايان خدمتم بيرون آمدم و بعد به عنوان کارآموز رشته قضايي شروع به تحصيل کردم. با چند پرونده اي که با اجازه داديارمان آقاي لطفي نيا رسيدگي کردم، ديدم که دل آن را ندارم چراکه با جان و مال و آبرو و ناموس مردم رو به رو بودم. به خاطر همين تعهد خدمتم را خريدم. سال 73 ناظم مدرسه سروش شدم و سال بعد هم ازدواج کردم. همان سال برادرم گفت که بانک ليسانسهاي حقوق را استخدام مي کند و بعد از امتحان و قبولي در تابستان 74 به طور رسمي وارد بانک شدم. در حال حاضر در بانک چه سمتي داريد؟ کارمند هستم. فقط کارمند؟ رئيس دايره حقوقي منطقه 5 بانک تجارت. پس پله هاي ترقي را کم کم بالا رفته ايد؟! بيشتر از اين هم مي شد بالا رفت منتهي با ناحقي. برويم سراغ بسيج، دوست داريد از کجا شروع کنيد؟ بعد از سال 65 کم کم وارد بسيج شدم و از سال 66 به عنوان معاون آقاي شام اسبي شروع به کار کردم و عملاً از سال 66 تا 69 پايگاه دست من بود. بعد از سال 69 وقت کمتري براي حضور در پايگاه را داشتم تا اينکه از آقاي سرايي خواستم تا در ادامه کار فرمانده پايگاه شوند مشروط به حضورمن که به دليل مشغله فراوان، بسيج را به عنوان معاون پايگاه رها کردم. چي شد که فرمانده پايگاه شديد، چراکه مدت زيادي در رأس امور نبوديد؟ (با کمي مکث) از خبرهاي پشت پرده اطلاعي ندارم ولي رابطه من با بسيج قطع نبود. عملاً در سالهاي بازسازي مسجد پايگاه خوابيده بود. به جز نمازهاي حسينيه تشيع و جلسات ماهانه ديگر خبري نبود. هيأت امنا پارسال به اين نتيجه رسيد که اگر کانون و بسيج دست يک نفر يا يک تفکر باشد، کارها روي روال خواهد افتاد لذا با مذاکراتي که آقاي رزاقي و هيأت امنا با هم داشتند، متأسفانه قرعه به نام من افتاد و ... چقدر با افرادي که در بسيج مشغول هستند رابطه داريد و با آنها احساس نزديکي مي کنيد؟ وظيفه خودم را به عنوان يک مسجدي، هدايت و راهنمايي و جذب بچه هاي محل مي دانم. دستم براي جذب جوانان بازتر شده چراکه آنها هم مي توانند در هر قسمتي که مي خواهند شروع به کار کنند اعم از فرهنگي، ورزشي، بسيج و امور قرآني. از بسيجيان حال حاضر چه انتظاري داريد؟ بعد از اتمام جنگ فلسفه تشکيل پايگاههاي فرهنگي و کانونهاي فرهنگي اين بود که با زمان پيش روند. يعني بسيج نبايد فقط کارهاي نظامي انجام دهد بلکه در حال حاضر نياز به فعاليتهاي فرهنگي بيشتر است و از آنجايي که برنامه ريزي بسيج و کانون دست من است، راحت تر مي توان به اين هدف رسيد. اين سؤال براي خود من که مدت 8 ماه است اينجا هستم پيش آمده و آن اين است که اگر شما نباشيد براي انجام کارهايم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بزرگترين ضعف من همين است که به عنوان مدير براي مسجد نيروسازي نکرده ام. يعني کسي نيست که جانشين شما باشد؟ اين را حتماً بنويسيد؛ يا من از اين مي ترسم که جاي مرا در مسجد بگيرند و يا کسي مفتي کار نمي کند! من زحمات زيادي کشيدم و خيلي جاها را با مسجد آشنا کردم مثل ارشاد، شهرداري، سازمان تبليغات و... و مطمئنم که اگر اينجا را رها کنم، نظم امور از بين مي رود. يکي از مشکلات پيدا نشدن جانشين، مشکل مالي است. به من خرده مي گيرند که اگر توي اين کار پول نيست پس چرا خانواده ام را هم آورده ام؟ ولي من مي خواهم که همکارم محرمم باشد تا کارها زمين نماند. شايد دليل مريضي ام به خاطر فشار کار در اينجا بود ولي من با اين حال و روزم باز هم اينجا را ترک نکردم، چراکه به اين کار اعتقاد دارم و فايده آن را هم در زندگي ام ديده ام. آيا کسي که به خاطر خدا و عشق به اين کار بخواهد فعاليت کند پيدا نکرده ايد؟ در اين يک سال و نيمه اي که بيشتر امور مسجد دست خودم بود، مقدماتي را فراهم کرده ام، نفر زياد است ولي مشکل اينجاست که تحمل خيلي کم شده. معرفي نيروها به عوامل مسجد که باعث آشنايي آنها شده تا نيروهاي جديد طرد نشوند، کار بس مشکلي است. در رابطه با مريضي تان اشاره هايي کرديد، اصل حالتان چطور است؟ شکر! آيا از اين جمع 200 نفري بسيج، کسي از مريضي اتان به عنوان فرمانده بسيج و کانون اطلاعي دارد؟ به نظر من اول کسي که مي بايست از من دلجويي مي کرد ... اصلاً اهميتي نداد. بقيه چطور؟ اصلاً به اين چيزها فکر نکردم چراکه اين فکرها آدم را مريض مي کند. من توقع داشتم که خيلي ها به من سر بزنند ولي براي خودم اين مسأله را حل کرده ام. بزرگترين پيامي که اين مريضي برايم داشت، توجه کافي داشتن به خانواده ام است. يعني قبلاً نداشتيد؟ خيلي سطحي به قضيه نگاه مي کردم ولي اين مريضي باعث شد تا بفهمم خانواده ام در چه جايگاهي هستند. يعني ما هم دعا کنيم مريض شويم؟ نه! انسان از هر واقعه اي مي تواند درس بگيرد. محيط مسجد و بسيج حال حاضر مانند درختي است که بيرونش خوب است ولي درونش پوسيده، نظرتان در اين باره که اين درخت را رهاکنيم و دوباره بکاريم چيست؟ بايد از نيروهاي نوجوان شروع کرد تا خوب نيروسازي شود. روي افرادي مثل حاج مهدي عباسي، ابوالفضل کشاورز، حسن سرايي، مسلم سرايي و... از همان دوران نوجواني کار شده تا توانسته اند گوشه اي از همين فعاليتها را بگيرند. اين مسجد در ميان مساجد محل يک ويژگي خاص دارد و آن هم حضور يک کانون فرهنگي هنري است در کنار آن، جرقه اوليه کانون از کجا زده شد؟ سال 73 اولين جرقه توسط حاج آقا محمديان که خود رابطه اي با همين مسائل داشتند زده شد. قرار بود که کانون تحت حمايت ارشاد باشد. با پيگيري هاي خود حاج آقا توانستيم با امکانات محدود آن زمان مجوز را بگيريم. از چه زماني شروع به کار کرديد؟ از همان موقع، چرا که سابقه فعاليتهاي فرهنگي ورزشي را از سال 68 داشتيم. و با چه هدفي؟ طبق همان رسالتي که بزرگان کشور عقيده داشتند که در کنار فعاليتهاي نظامي، فعاليتهاي فرهنگي و ورزشي ترک نشود. و حالا چطور؟ خدا را شکر، به واسطه شاخه هايي که در اين مسجد داشتيم اعم از سرود و تئاتر و فوتبال و... به گفته خود بچه ها، توانسته ايم تأثيرات مثبتي را در آنها داشته باشيم. افرادي نيز به دليل ندانم کاري ها ي بنده و ديگران طرد شده اند و خود ما نيز تلاش مي کنيم تا زمينه بازگشت آنها فراهم شود. در مسجدکنوني، اماکني را که کانون در آنها مشغول به فعاليت است بفرماييد. ما هرچه داريم از فعاليتهاي قرآني داريم. بهترين جلسات قرآني ما و حتي منطقه باز مي گردد به سالهاي 68 و 69 که خودم مربي قرآن بودم. بعد از پيوستن آقاي حبيب پوراحمدي و حاج ولي و استاد درستکار، جلسات پربارتر شد. البته حدود يک سال است وقفه اي در آن ايجاد شده است. همچنين بعد ازاخذ مجوز مهد قرآني و پيش دبستاني، کلاسهاي مهد و همچنين کلاسهاي خواهران اعم از گلسازي و خياطي و خطاطي و قرآن و... ، پس از ساخت پايين به آنجا منتقل شد که در اينجا از همکاري هيأت امنا تشکر مي کنم. و از بخش ورزشي چه خبر؟ تيم فوتبال شهيد چمران در بدو تأسيس خود (66 و 67) نشان داد که جا براي پيشرفت دارد تا اينکه پس از قهرماني هاي مختلف، تيم اميد در رده هاي زيرگروه، توانست به مرحله نهايي دسته دوم باشگاههاي تهران راه پيدا کند. بزرگسالان هم تا قبل از مريض ام، خودم مربي آن بودم که الان در دسته دوم باشگاههاي تهران بازي مي کند. از لحاظ هزينه، شرکتهاي سامان سيکلت و سايوان صنعت نيز تاکنون کمکهاي بسياري نموده اند که از آنها متشکريم. مربي فوتبال هم هستيد؟ مدرک مربي گري ث آسيا دارم. چند سالي هم داور رسمي فوتبال بوده ام. از شايعه راه اندازي کتابخانه بفرماييد. عامل اصلي خود ارشاد است که مي توانست با کارشناسي و بودجه بندي صحيحتر و همچنين با برنامه ريزي دقيقتر، اين کتابخانه را تجهيز کند. براي راه اندازي کتابخانه نياز به کمکهاي مردمي داريم. پس از چند سال دويدن چيزي جز چند جلد کتاب،3 قفسه، 28 صندلي و 7 ميز عايدمان نشد. مي خواهم با آن همه تجربه اي که مرور کرديم، پيامي به عنوان حسن ختام بفرماييد که به درد مخاطبين اين شماره بخورد. استقامت در امور فرهنگي بسيار سخت است. شايد نتيجه اين همه فعاليت، سالهاي بعد و يا حتي در آن دنيا مشاهده شود. به نظر من خدا اين فرصت را به کسي مي دهد که آشنايي با معارف قرآني داشته باشد. دوستان زيادي دارم و سرلوحه همه آنها، قرآن است. آشنا شدن با قرآن در هر زمينه اي به ياري انسان مي شتابد.من اشتباهات زيادي داشته و دارم ولي رفاقت با قرآن به من کمک کرد تا کمي از آنها را جبران کنم. ان شاء ا... در فرصتهاي بعدي بيشتر از کلام شما فيض خواهيم برد. گزارشگر: جواد ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:9 رسول ترک- پاسبان خیمه های امام حسین (ع)
در روز 5 اسفند سال 1284 شمسي، در محله قديمي خيابان در شهر تبريز، فرزند مشهدي جعفر و آسيه خانم يعني رسول چشم به جهان گشود. آسيه خانم يکي از گريه کنان روضه امام حسين (ع)، با عشق و محبتي که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولي بازيهاي روزگار از رسول، جواني خلافکار و لاابالي بارآورد. بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي، رسول شهر و ديار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجايي که رسول آذري زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت يافت. يکي از شبهاي دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستي که خورده بود با آب کشيدن به خيال خود پاک کرد چرا که باز مي خواست به همان هيأتي برود که شبهاي گذشته نيز در آن شرکت داشت. ولي اين بار گويا فرق مي کرد. پچ پچ مسئولان هيأت که با نيم نگاهي او را زير نظر داشتند برايش ناخوشايند بود. رسول يکي از قلدرهاي شروري بود که حتي مأموران کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخورد جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند. مي شود گفت که رسول از انجام هيچ گناهي مضايقه نکرده بود و اين به زعم هيأتي ها که او در مجلسشان بود، گران تمام مي شد. بالاخره يکي از ميان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحني تند خواست که ازمجلس بيرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفهاي او گوش مي داد. خيلي ناراحت و عصباني شد ولي چيزي نمي گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضي ها و طبق عادت رسول مي بايست دعوايي راه مي افتاد اما او بدون هيچ شکايتي و با دلي شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوي خانه حرکت کرد. هرچند رسول آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي اعتقادش به آقاامام حسين (ع) به اندازه اي بود که به او اجازه نمي داد تا از خادمان حسيني (ع) کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا کند. آن شب نيز مثل شبهاي ديگر گذشت. صبح خيلي زود بود و هنوز شهر هياهوي روزانه خود را شروع نکرده بود که در يکي از خانه ها باز شد و مردي بيرون آمد. از حالتش پيدا بود که براي انجام امري عادي و روزمره نمي رود. او به سوي خانه رسول ترک مي رفت. به جلوي درخانه رسيد و شروع به در زدن کرد. رسول با شنيدن صداي در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسي را مي ديد که به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هيأت ديشبي بود. همان هيأتي که رسول ديگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صميمي حاج اکبر حکايت از چيز دگيري داشت. بعد از کلي معذرت خواهي، از رسول خواست تا در شبهاي آينده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم ديگر بيش از اين نمي خواست توضيح دهد ولي اصرار رسول پرده از رازي عجيب برداشت.
مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب ديده بود که در شبي تاريک در صحراي کربلاست. او تصميم مي گيرد که به طرف خيمه هاي امام حسين (ع) برود ولي متوجه مي شود که سگي در حال پاسباني از آنجاست و به هيچ کس اجازه نزديک شدن به آن خيمه ها را نمي دهد. ناظم زماني که مي خواهد به آنجا نزديکتر شود، سگ به او حمله مي کند. وقتي که مي خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره اي عجيب مي شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسباني از خيمه ها ي امام حسين (ع) را رسول ترک برعهده داشت. اين همان چيزي بود که در رسول انقلابي عظيم ايجاد کرد و به يکباره از رسول ترک، حربن يزيد رياحي ديگري ساخت. بله، رسول به يکباره اسير زلف يار شده بود و ديگر هر چه بر زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند او از آن روز به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع) مي شود به گونه اي که هر سخني که از او درباره آقا بيرون مي آمد، هر شنونده اي را گريان و منقلب مي ساخت و از اين رو به حاج رسول ديوانه شهرت يافت و داستانهاي شگفت انگيزي از او نقل مي شود که ارادت او را به اين خاندان عزيز اثبات مي کند. برگرفته از کتاب رسول ترک |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 14:44 |
|
||||||



