تبليغاتX
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو....اما گله بی‌شمار داریم از تو....ما منتظر تو نیستیم آقاجان....تنها همه انتظار داریم از تو رقعه
 پیامبر رحمت - رقعه شماره پنجم

Image hosting by TinyPic
سلام بر احمد، بر پيامبر رحمت، خوشيد عالم تاب حکمت، بر پيامبر اعظم محمد (ص)، بر پيامبر عشق، که جاويد کرد سرشت، سخن گفت با عزت، با تمام پابرهنگان بي منت، از عشق گفت و آزادي، از برابري و رادمردي، از پرستش رب، از ستايش حق، از خدايي سخن گفت ماورايي، نهان شده در دلهاي رويايي، خداي بالا و پايين، خداي دارا و فقير، نهان شده ز ديده، عيان شده به دل بريده، پيامبر اعظم محمد (ص)، چوپاني مي کرد با مشقت، نان در مي آورد با همت، ولي دلي داشت آکنده از نور، که خداوند برآن کرد عبور، اقراء بسم کرد با غرور، ستايش کرد خدايش را با نور، پس وحي بر او مُنزَل شد، او پيامبر اعظم شد، بر هدايت انسان رهبر شد، او که بود آخري، وظيفه داشت بر همه کند داوري، دين او که تکميل بود، بر تمام آزادگان تدبير بود، تلخ شد بر دهان زورگويان، زندگي بخشيد بر بيچارگان، امور به تمامه عوض شد، بت پرستي به يکباره هوس شد، پس اسلام تبليغ شد، بر کليمي و موسي نصيب شد، بر مسيحي و عيسي رفيق شد، بر نصراني و بودا سلام داد، بر تمام اديان والسلام داد، همچون که او آخرين بود، از ميان تمام برترين بود، پس دشمني با او آغاز شد، دنيا با او ناساز شد، تا که اسلام يکرنگ و ساز شد، بردگان و صاحبان برابر شدند، آنها با يکديگر به سر جنگ شدند، پس بلاها تولد يافتن، سلمان ها خود را با آنها يکي ساختن، کتاب رحمت نزول کرد، محمد (ص) از تمام فرشتگان با سرعت عبور کرد، کتاب آسماني تولد يافت، مسير زندگاني ترنم يافت، موقع آن شد که آقا شويم، بر تمام فرشتگان والا شويم، اي محمد تو نور رحمتي، که کردي بر تمام بندگان مرحمتي، که باشيم پاک و صادق مثل آب، ساده و امين مثل خواب، آرامش را با تو خدا هديه کرد، زندگي نيز با تو خدا وعده کرد، چگونه تو را سرزنش کردن، از تو بد گفتن و بي ارزش کردن، اينان همه شيطان پرست و ياوه ان، با زندگي کردن بيگانه ان، نه حق دانند و نه خدا، نه عشق دانند و نه صفا، فقط خود را پر مي کنند، از اين دنيا پر مي کنند، چه دانند، که تو کيستي، بر زمين و آسمان چيستي، چه دانند که قرآن چيست، اسلام و برهان چيست، فقط ز دنيا چرا مي کنند، چون چارپايان نوا مي کنند، هرجا که سرا برتر است، زندگي کردن در آنجا برآنها اعلم است، آنها را با عقبي کار نيست، ستايش کردن خدا را هيچ مرام نيست، فقط پول است و زور و تور، فقط چون حيوان در حال پرورش ستور، نه حق شناسند و نه دين، فقط دنيا را مي کنند امين، پس جز اين نيز از آنها انتظار نيست، که چارپايان چه دانند که دين چيست، کجا توانند فهم که محمد اعظم و امين (ص) کيست، پس اي چارپايان سر به آخور کنيد، ولي هيچگاه راه را کج نکنيد، چرا که اسلام زنده است، حامي محمد و احمد (ص) پاينده است، خدايا تو که شاهدي، بر اين نادانان و اعيان عالِمي، دعاي ما را مستجاب کن:
                اي ولي حق زودتر ظهور کن
                      دلهاي مؤمنان را پر از غرور کن
                                                          آمين

اکبر حاجی احمدی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در سه شنبه 27 تیر1385 و ساعت 18:32  
 تو را به خدا تعلیق را نپذیر - رقعه شماره پنجم

Image hosting by TinyPic

تو را به خدا دستهايت را بالا نبر، تسليم نشو.
چشمان تو براي من عظيم ترين منبع انرژي است،
گور پدر اورانيوم غني شده.

اي رهگذران کوچه و بازار، من حرفم را پس مي گيرم،
مني که هميشه تشنه سکوت و آرامش و تنهايي بودم
اعتراف مي کنم اشتباه کردم.
حرف بزن، حرف بزن
صداي تو زيباترين موسيقي متن همه زندگي من است.
کلمه اي بگو مادر، سکوتت ويران کننده است.
چقدر دلم براي شش سالگي ام تنگ شده،
سرم را روي زانوانت بگذارم و رد انگشتانت را لابلاي موهايم دنبال کنم و تو ساده ترين و راست ترين قصه عالم را برايم بگويي:: »يکي بود يکي نبود غير از خدا هيچکس نبود.«

تسبيح سياه سنگي به گردش در مي آيد؛ »سبحان ا... سبحان ا...« تو مي خواني و من تکرار مي کنم، خدايا کمک کن
تا نترسيم، خدايا کمک کن تا بتوانيم.
من از زندگي چيزي نمي خواستم مادر، جز دستهاي مهربان تو و چادر شبت را.
ديگر دنيايي را با آن اتاقک کوچک
خانه امان عوض نخواهم کرد. اتاقکي که بوي تن تو را مي دهد، بوي خنده هايت، بوي يک دنيا دغدغه و دلتنگي را.
    چشمهايت را نبند بانو
تمام پزشکان را از بالينت خواهم خواست. چقدر دلم براي بوي اسپند لک زده.
کاش زائري دلشکسته در من شمعي روشن کند
کاش يک اهل دلي روضه اي بخواند براي اين دل بي قرار
کاش لبهاي تو يکبار دگر زمزمه کند:
خدايا کمک کن تا نترسيم، خدايا کمک کن تا بتوانيم!
خدايا ..!

علی باباخانی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در سه شنبه 27 تیر1385 و ساعت 18:24 
 غزل-چشمانت

«غزلی از برای ...»

 

 

ای دو عالم فدای چشمانت

 

شعر من شد ثنای چشمانت

 

آسمان دلم عجب ابریست

 

دارد اینک هوای چشمانت

 

آرزویم بُود شوم روزی

 

معتکف در سرای چشمانت

 

من به جانم خریده ام اینک

 

آسمانی بلای چشمانت

 

میکنم اقتدا به ابرویت

 

سجده ام بر خدای چشمانت

 

میشود که دلم شود گاهی

 

زائر کربلای چشمانت

 

قلب من میزند ز روز نخست

 

هر طپش با نوای چشمانت

 

نام این قطعه را چه بگذارم

 

غزلی از برای چشمانت...

م-الف

|+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 11 تیر1385 و ساعت 19:34  
Tell a friend about this page!
Their Name:
Their Email:
Your Name:
Your Email:

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog