تبليغاتX
نه شرم و حیا نه عار داریم از تو....اما گله بی‌شمار داریم از تو....ما منتظر تو نیستیم آقاجان....تنها همه انتظار داریم از تو رقعه
 مردی از تبار عاشوراییان (2) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی (قسمت دوم) - رقعه شماره چهارم

Image hosting by TinyPic

مرحوم کاشاني مردي وارسته و راه رفته و کريم النفس بود. منزل ايشان در کوي آب و برق مشهد محل رفت و آمد دوستان آل ا... به شمار مي رفت و ايشان غالباً ميزبان افراد بي شمار در طول هفته بودند. ايشان تعريف مي کردند: جواني مرتباً به سراغ من مي آمد و از بي سر و ساماني زندگي خود شکوه داشت و من آنچه به نظرم مي رسيد از او دريغ نمي کردم ولي گره از کار او گشوده نمي شد! شبي از من دعوت شد تا در مراسم ميلاد حضرت علي (ع) شرکت کنم و من به آن جوان گفتم که امشب شب برات است. با من همراه باش تا ببينم چه مي شود. مجلس بسيار باشکوهي بود و از طبقات مختلف در آن شرکت کرده بودند. مداحان يکي پس از ديگري مديحه سرايي مي کردند و مي رفتند. ساعتي از شروع مجلس گذشته بود که آقاي مجتهدي آمدند و در کنار من نشستند. آن جوان از احترام من به ايشان دريافت که بايد مرد صاحب نفسي باشد. لذا مرتباً از من مي خواست که مشکل او را با حضرت آقا در ميان بگذارم تا بلکه فرجي شود. آن جوان را به ايشان معرفي کردم و گفتم: مدتي است با گرفتاري ها دست و پنجه نرم مي کند ولي از پس آنها بر نمي آيد! امشب شب عزيزي است. اگر در حق او لطفي کنيد ممنون خواهم شد. آقاي مجتهدي نگاه نافذ خود را به صورت او دوختند و پس از چند لحظه درنگ به او فرمودند: شما بايد رضايت پدر خود را جلب کنيد! جوان گفت: پدرم دو سه سال است که مرده است! فرمودند: و گرفتاري شما هم از دو سه سال پيش شروع شده است! مگر فراموش کرده اي که در آن روز آخر در ميان شما چه گذشته است؟ شما در ساعات آخرين عمر پدرتان به سختي او را رنجانديد و پدر خود را در آن ساعات بحراني به حالت قهر تنها گذاشتيد! جوان در حالي که عرق شرم بر سر رو رويش نشسته بود، رو به من کرد و گفت: آقا درست مي گويند، نبايستي او را تنها مي گذاشتم، آخر من تنها پسر او بودم. چه اشتباه بزرگي مرتکب شده ام. آقاي مجتهدي دقايقي بعد دستوري به آن جوان دادند و از ما خداحافظي کردند و رفتند. آن جوان با بکار بستن دستور ايشان در عرض يک ماه، زندگي اش سر و سامان خوبي گرفت و هنوز هم با آرامش در کمال راحتي زندگي مي کند و دعاگوي آن مرد خداست. اينکه آن دستور چه بود نمي دانم، ولي آن جوان چند شب بعد از آن ملاقات، پدرش را در خواب مي بيند و پدرش به او مي گويد که ديگر از تو ناراضي نيستم، تو با اين کار خود مشکل بزرگي را از پيش پاي من در عالم برزخ برداشتي!

هادی ناصر

|+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 29 اردیبهشت1385 و ساعت 5:43  
 مردی از تبار عاشوراییان (2) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی (قسمت اول) - رقعه شماره چهارم

در شماره گذشته گذري کوتاه به زندگي سرشار از محبت و عشق حضرت آقاي مجتهدي به ذوات مقدس معصومين (ع) داشتيم. در ادامه با ذکر نمونه هايي از کرامات بي شمار اين عزيز سفرکرده در سه داستان که به نقل از آقاي مجاهدي آورده شده است، بيشتر با سير سلوکي بي نظير اين ولي خدا آشنا خواهيم شد و پيگيري هاي لازم را به عهده خود خوانندگان محترم مي گذاريم.

۱)  آقاي حسني طباطبايي براي اينجانب نقل مي کنند که: صبح يکي از روزهاي محرم، پس ازتشرف به حرم مطهر کريمه اهل بيت حضرت معصومه (س) به قصد زيارت حضرت آقاي مجتهدي حرکت کردم. در زدم. کسي در را باز کرد و گفت: حميد آقا! آقاي مجتهدي منتظر شما هستند تا صبحانه را به اتفاق شما صرف کنند! به خدمت ايشان شرفياب شدم. سفره صبحانه پهن بود. فرمودند: صبحانه را بايستي با شما صرف مي کرديم! خوش آمديد، بفرماييد. در کنار ايشان کتاب گنجيه اسرار عمان ساماني که شما آن را تصحيح کرده بوديد قرار داشت. ايشان ضمن صرف صبحانه اشاره اي به آن کتاب کردند و فرمودند: آقاجان! عمان ساماني در ميان مرثيه سرايان حسيني مقام و منزلت ويژه اي دارد و بعد فرمودند: اصلاً دستگاه حضرت اباعبدا... (ع) يک دستگاه عجيبي است! نام مبارک ايشان هم خيلي بزرگ است. در نام مقدس حسين (ع) اسرار عجيبي نهفته است و پس از چند لحظه تأمل فرمودند: هر کس نام آقا امام حسين (ع) را بشنود، از ميزان انقلاب خاطري که پيدا مي کند، پايه ايمانش را مي توان فهميد. کساني که نام اين بزرگوار  را مي شنوند و تغيير حالي در خود نمي بينند بايد جداً نگران خود باشند! نام آقا امام حسين (ع) محک ايمان است.

هادی ناصر

|+| نوشته شده توسط تحریریه در پنجشنبه 21 اردیبهشت1385 و ساعت 2:46  
 همه کوچیک- رقعه شماره چهارم

توي اونجا، وسط يه صحن زيبا، خشک و خالي، بدون رنگ و لعابي، ما باهم دیگه مي گفتيم، حرف زيبا. فرش کهنه، ديوار شکسته، گوشش یه پستو، يه جاي کوچيک، یه جای تاریک، ولي اونجا پر جيک جيک، به زور يه مهتابي کوچيک، ولي حرفا همه روشن، همه يکدل همه يکرنگ، مي گن از رب، نه داريم بالا و پايين، نه داريم ما سمت و سويي، همه عالي نه تو خالي، حتی با جيبای خالي، يکي هم با پز عالي، ولي يکدل ولي خوشرنگ، يکي عاشق، يکي عارف، يکي هم علاف يکرنگ، همگی با هم مي خونديم، شعر فردا، مي مونيم همه با غمها، اوج صحنه توي اون صفهای کوچيک، پر بود از پيداي کوچيک، گرچه باريک، ولي پر از آدما و پر بود از مرداي کوچيک، پر بود از پيراي کوچيک، اوج حرف بود توي منبر، اوج عشق و صفای دل توي چاي بعد منبر، همه حرفا چه قشنگ. بچه هاي پير و تازه، يه سري حلقه فکري، یه سری حلقه عشقي، گاهی هم حتي زرشکي، اما زیبا، حلقه ها مال يه زنجير، زنجيري به قطر جنگي، خيلي محکم، خيلي با هم. پس کجاست اون تابلوي کج، پس کجاست تابلو شکسته، کجا رفت ديوار بی رنگ، کاش ديگه بزرگ نبودم، هم اونقدر کوچيک مي موندم، صفها خسته، دلها مرده، همه پير و دل گرفته، سجده هامون همه زوري، جوونا اسير بازي، از زمونه چه ناراضي، کجا رفت اون همه خنده، کجا رفت تئاتر رو صحنه، کجا رفت گودي مسجد، که دوباره ياد من بياد بازم میام به مسجد، مسجدی که رو به بالاس، خيلي هم قشنگ و زيباس، ولي خالي، بدون اون همه مردمان عالي، که حالا شدن خیالی، همشون يه جايي گيرن، انگاري نمی دونن مي خوان بميرن، صحن مسجد مونده خالي، فقط حالا خيلي زيبا، فقط عالي، ولي نيست صداي جيک جيک، دیگه نيست حياط مسجد، دیگه نيستن بچه ها میون مسجد، کجا رفتن؟ کجا هستن؟ چرا رفتن؟ چرا نيستن؟ «خداجون منو کوچيک کن، مثل اون مسجد کوچيک کن، ولي زنده، پر از اون شور و صفا کن.»

اکبر حاجی احمدی

|+| نوشته شده توسط تحریریه در پنجشنبه 7 اردیبهشت1385 و ساعت 14:21  
Tell a friend about this page!
Their Name:
Their Email:
Your Name:
Your Email:

Free JavaScripts provided
by The Salar Weblog