|
سخن اول - رقعه شماره سوم
تقديم به تو کثافت آشغال! علی باباخانی |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:35 فرهنگ رقعه - رقعه شماره سوم
"قبیله بی مست" مي نشينم تا مه بيايد و پنهان کند، نه چراغي از اين شب تشويش خواسته بودم نه نامي برکتيبه باد. م - الف |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:34 مردی از تبار عاشوراییان (1) حضرت حاج شیخ جعفر مجتهدی - رقعه شماره سوم
مردي از تبار عاشوراييان به کاروان ابديت پيوست و جمال محبوب را در ملکوت اعلي به تماشا نشست. صاحبدلي که عمر شريف خود را در راه خدمت به خلق به پايان برد و دلي را هرگز به به ناروا نيازرد. عارف روشن ضميري که هرگز به خوارق عادات و کشف کرامات بي شمار خود دل نباخت و هيچکس او را آن گونه که بايسته و شايسته او بود نشناخت. برگرفته از کتاب در محضر لاهوتيان |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:24 پا به پای پدر - رقعه شماره سوم
تو شرط را بردي. بله تو باز هم شرط را بردي، با اينکه عهد کرده بودم که ديگر چيزي برايت ننويسم اما باز هم احساسم بر من غلبه کرد.بخند، بله باز هم به دختر کوچولويت بخند به اينکه دوباره تسليم آن نگاه پر هيبت و مهربان و وفادرات شدم و باز بغض گلويم را سخت فشرد و اين بار ديگر نمي دانم چطور بايد نامه را برايت بنويسم و به پايان ببرم. خيره در پوستري بودم که نام چهارهزار شهيد منطقه 17 روي آن حک شده بود و تو يکي از آن چهار هزار. هيچ فکر نمي کردم در محدوده اي که زندگي مي کنم اين همه مرد از کوچه هايش به مهماني خدا رفته باشد و در اين انديشه ام که چند نفر از آنها دختراني دارند که سالهاي سال خيره به عکس هاي رو طاقچه شدند و ذره ذره دلشان فشرده شد و اشک خودشان را از مادرانشان پنهان کردند، بيرون زدند و در تنگ غروب پنجشنبه اي در امتداد خط تهران - اهواز خيره به قطاري شدند که پدرانشان را با خود برد، و ديگر هيچگاه برنگشت و تنها سوت قطار يادآور گلوله و ترکشهايي شد که در جان آنها نشست و چهره هاشان را گلگون ساخت. حالا از آن روزها سالها گذشته و بايد بگويم پدر، دل تنگي ام با گذشت زمان از جنس ديگري شده، حالا ديگر اين نبود تو نيست که فقط خودنمايي مي کند، بلکه فراموشي آهسته تو و همرزمانت است که دارد اتفاق مي افتد. جامعه دارد خواسته يا ناخواسته نام شما را از حافظه خود پاک مي کند. از آن مرداني که عهد بستند که بعد از شما راهتان را ادامه دهند و مواظب فرزندان شما باشند اندکي بيش نمانده. چنان بر صندليهاي رياست تکيه زده اند که گويي ميراثي است که حق مسلم آنها مي باشد و شبها سر بر بالين مي گذارند. نام شما لق لقه دهانشان شده و آوردن نام شما چيزي را به يادشان نمي آورد. آهسته، داريم انگشت نما مي شويم! منزوي مي شويم! هما رضايي |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 18:2 لایق ولایت - رقعه شماره سوم
آنگاه که علي زاده شد، کعبه آزاده شد. زمين فرياد کرد، خورشيد به يکباره طلوع آغاز کرد. راه باز شد، اقامت آغاز شد، علي هم ياور دين شد. در آن دوران که به پنهان ترويج بود، او کودکي باتدبير بود، جوانمرد و دلير بود. در آن جمع، تمام بزرگان در خواب بودند، فقط علي هوشيار بود، زيرا او صاحب ذوالفقار بود. به راستي پايه اين امامت چيست؟ به راستي راز نام اين علي در چيست؟ زمين و زمان در خلقتش در مانده اند. با آمدنش نبوت تمام شد، امامت چون کودکي آغاز شد. امامتش از زبان نبي فرياد شد، وآنگاه دين او به کمال شد. برکه غدير را گوياي مطلب است، زيرا دستان او و نبي در هم است. اکبر حاجی احمدی |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:59 وصیت نامه شهید علیرضا ایزدی - رقعه شماره سوم
سلام بر مهدي صاحب زمان (عج). سلام بر روح پر فتوح حضرت امام خميني. تاريخ تولد: 41/9/20
بالاخره ننم هم به ستوه آمد، که بچه چي از جون اين دمپايي هاي زبون بسته مي خواي؟ علی باباخانی |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:53 دوستی خاله خرسی - رقعه شماره سوم
و یا هر وقت به شما حرفی زدند بی چون و چرا بپذیرید! هميشه قرار گرفتن در جايگاهي که انسان رو مورد نقد قرار بدن خيلي سخته. حالا مي خواد شما يک جزء از يک مجموعه باشيد يا ... در حقيقت هيچ فرقي بين سمت و جايگاه افراد نيست. در کل ظرفيت ليوان هر شخص ميزان نقد رو مشخص مي کند. نقدها به گونه ها و دسته هاي متفاوتي تقسيم مي شوند. براي نمونه نقد به اشياء (اين ميزه چقدر کجه)، نقد به افراد (اگه زودتر انجام مي دادي کتابخانه تعطيل نمي شد)، نقد به سيستم (حالا مگه چي مي شد جاتون رو به جوونا مي داديد)، نقد به رفتار (بابا چقدر قهر مي کني)، نقد به نتيجه (اگه توليدي پوشاک زده بوديم بيشتر درآمد داشت)و و و ... حالا مي خوام با هم نگاهي نقدگويانه اما با بياني داستاني به جامعه حال حاضر بياندازيم و حداقل نقدهاي بالا را درآن اجرا کنيم. يکي بود يکي نبود. غير از خداي مهربون هيچکس نبود. در روزگاران بسيار دور، دور دور، روستايي بود آباد و قديمي. مردمانش همه پي کار وتلاش. سعي در نشاندن بذر نشاط. روزگار به خوبي سپري مي شد که پادشاه آن سرزمين گذارش به روستاي قصه ما افتاد. خان روستا تا متوجه حضور پادشاه در سرزمين خودش شد طرح مودت و دوستي با پادشاه بست. هنوز زماني نگذشته بود که هم پيمانان خان فزوني يافتند. ديگر زمانه عوض شده بود. پادشاه با کمک پير ده تصميم به نوسازي روستا گرفت. روستايي ساختند مدرنيته. چنان زيبا که هر توريستي از کنارش عبور مي کرد، دوست داشت اقامتي هرچند کوتاه در آنجا کند. افسوس که روستا در کنار پرتگاهي عميق قرار داشت و روزي نبود که باد سهمگيني اين روستا را در بر نگيرد. وزش اين بادها مانع ماندن توريست ها مي شد و آنها را مجبور به ترک آن ديار زيبا مي کرد. پادشاه و خان به اميد آنکه جوانان سفرکرده روستا پس از نوسازي به ابر روستا پاي بگذارند هر روز نوميدتر مي شدند تا تصميم برآن شد با آوردن پيري نوين دل جوانان سفرکرده را بازيابند. هر روز بهتر از ديروز شد و جوانان به اميد کار و به عشق پير نوين پاي به روستاي مدرنيته گذاشتند.حال و هواي روستا دگرگون شده بود. همدلي بود و ياري. عشق به کار در دل همه جوانه زده بود. وزير پادشاه تا ديد پير نوين دل جوانان را قبضه کرده، براي خوشامد او زميني داد وسيع اما حاصل خيز. پير با راهنمايي وزير نهالاني بسيار کاشت، افسوس که هر چه کاشتند ثمري در آن نبود. نتیجه گیری اخلاقی جواد ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:50 همیشه سالم باشید - رقعه شماره سوم
هيچگاه با رژيم غذايي طاقت فرسا به کاهش ناگهاني دست نيابيد. بدانيد که براي کاهش وزن مي توانيد يک برنامه منسجم پنج ساله را پيگيري کنيد. عنوان مطالب شماره آينده: جمال ناصر سینوزیت را سریعتر درمان کنید شايع ترين عامل سينوزيت، ويروسها هستند که در رأس آنها ويروسهاي سرماخوردگي قرار مي گيرند. در واقع ويروسها عامل مستعد کننده سينوزيت غفوني مي باشند. عوامل مستعد کننده سينوزيت شامل انحراف تيغه بيني التهاب حساسيتي مخاط بيني، پوليپ بيني و سيگار است. همچنين ضعف سيستم ايمني، تومور، مصرف بيش از حد داروهاي ضد احتقان موضعي (مثلاً قطره بيني) از اين عوامل است. سردرد يا در صورت ترشح چرکياز بيني، عدم پاسخ درماني مناسب به داروهاي آنتي هيستامين و ضد احتقان نيز از علائم باليني مهم بيماري محسوب مي شود. از ديگر علائم آن نيز مي توان به وجود چرکي در پس حلق، احساس سنگيني و گرفتگي شديد در پيشاني و صورت به خصوص هنگام خم شدن سر اشاره کرد. معمولاً درباره محل انتشار درد مي توان به درد سينوس کلي روي گونه و روي دندانهاي بالايي اشاره کرد که در شخص حساس مي شود. درد سينوس پيشاني و بالاي ابروها نيز از ديگر محلهاي درد است. همين طور در داخل چشم و عمق چشمها را نيز مي توان نام برد. يکي از راههاي رعايت نکات ايمني اين بيماري، شستشوي روزانه بيني و سينوسهاست. استفاده از بوخور در فصل سرما و استفاده از کلاه و شال نيز از ديگر راههاي درمان است. همچنين با استفاده از ميوه ها به خصوص مرکبات و مواد غذايي سرشار از ويتامين ث و درمان به موقع اين بيماري مي توان از طولاني شدن آن جلوگيري کرد. حسن قلی زاده |+| نوشته شده توسط تحریریه در یکشنبه 21 اسفند1384 و ساعت 17:44 افسانه نوروز
چه افسانه زيبايي، زيباتر از واقعيت! نوروز عید بزرگ ملی ایران در زمان ساسانيان جشن نوروز را بيشتر از اعياد ديگر عزيز و محترم مي شمردند و آن را با دقت به جا مي آوردند. اين جشن در آغاز سال بود و در سال ديني بلافاصله بعد از عيد فروردينگان مي آمد. به موجب روايت دنيکرد : هر پادشاهي در اين روز فرخنده، رعيت ممالک خويش را قرين خرمي و شادي مي کرد. در اين روز همه دست از کار مي کشيدند و به استراحت و شادي مي پرداختند. در اين روز مالياتهاي وصول شده را به حضور شاه عرضه مي داشتند و شاه به عزل و نصب حکام مي پرداخت. سکه هاي نو مي زدند و آتشکده ها را پاک مي کردند. در روز اول، مردم صبح زود برمي خواستند و به کنار نهرها و قناتها مي رفتند و شستشو مي کردند و به يکديگر آب مي پاشيدند و شيريني به يکديگر تعارف مي کردند. شکر مي خوردند و براي حفظ بدن از ناخوشي ها و بدبختيها، روغن به تن مي ماليدند و خود را به سه قطعه موم دود مي دادند. اکبر حاجی احمدی |+| نوشته شده توسط تحریریه در جمعه 19 اسفند1384 و ساعت 3:19 بیرق و دست
حرکت کاروان همراه امام حسين (ع) از مدينه تا مکه تا کربلا تا کوفه و شام و تا مدينه، گويي دايره اي را رسم کرده اند که در زمان و مکاني بسيار محدود، اسراري عظيم را در خويش پنهان کند تا جايي که
جلوه هاي ظاهري آن نيز از شدت عمق و عظمت نياز به بلوغي فراگير براي فهميدن دارد. شما را در برخي از اين جلوه ها که به قدر فهم ماست دعوت مي کنم. 1- مي گويند وقتي که پرچم کربلا را براي يزيد بردند به جاي خوشحالي به خاطر دست يافتن به بيرق مغلوب، درشگفت شد. همه قسمتهاي چوب پرچم، آثاري از ضربات شمشير، نيزه و تير را در خود داشت مگر محل پنجه حضرت ابوالفضل (ع). يزيد توان پنهان کردن عظمت اين صلابت را نداشت و گفت:اينگونه از برادر حمايت مي کنند. و شايد يکي از دلايل بريدن دستهاي ابوفاضل (ع) همين نکته باشد که پرچمدار حسين (ع) را جز به قطع دست نمي توان از پرچم جدا کرد. هما رضایی |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 16:33 ورزش چرا؟
ورزش از لحاظ روحي و رواني و جسمي انسان را آماده و سرحال نگه مي دارد. ورزش انسان را از هرگونه عمل خلاف شرع تاحدي باز مي دارد. متأسفانه درحال حاضر در کشور عزيزمان، نسل امروز زياد به ورزش اهميتي نمي دهند و به آن رو نمي آورند. اکثراً دنبال تفريحات ناسالم و حتي آسيب پذير هستند. واقعاً چرا؟ چرا جوانان امروز ما در اين برهه از زمان و با اين همه تبليغات منفي از کشور ايران، اينگونه در دام اعتياد و... گرفتار مي شوند؟ آخر چرا؟ چرا بايد نوجوان سيزده چهارده ساله (دختر يا پسر) ، سيگا ر به دست در خيابانها پرسه بزند و به دنبال مواد مخدر بگردد. و قابل توجه اينجاست که تمام اين نوجوانان و جوانان از مسجد و اماکن متبرکه فراري هستند! ولي بر عکس، اغلب بچه هايي که حول و حوش ورزش گام بر مي دارند، حداقل به اين شکل، به دنبال اعمال غيراخلاقي نيستند. اصلاٌ چرا راهي دور برويم، همين مسجد محمدي خودمان، قابل مقايسه با ده پانزده سال پيش نيست. به ياد داريم، وقتي وارد خانه خدا مي شديم، دور تا دور مسجد، پر از آدمهاي جور و واجور و به خصوص جوانها بود، اما حالا چيز ديگري مي بينيم. واقعاً چرا؟ چرا عموم مساجد ما خالي از جوانان شده است؟ دليل آن را مي توان خيلي راحت تر از دو دو تا چهار تا فهميد! مسلم دبيري اين برداشتي آزاد، ديدگاهي نه چندان ناملموس و تحليلي است از تعامل ورزش و جامعه که روزي نيست که مثالها و مصاديق آن را در اطرافمان نبينيم. والسلام. |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 16:29 فرهنگ رقعه
رئيس جمهور بايد خاکي باشد.
رئيس جمهور بايد خاکريز ديده باشد تا هرچه از خاک دارد بريزد. رئيس جمهور نبايد ذکر خدا از يادش برود. رئيس جمهور سرستون يگان است و پايش نبايد از معبر ولايت بيرون برود. رئيس جمهور بايد مين هاي چپ و راست را بشناسد تا ترکش ليبراي نخورد. رئيس جمهور بايد هوس کربلا داشته باشد تا هوسهاي دنيوي را ترک کند.
|+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 16:24 شعر
قدري آسمان
چند ستاره ذره اي شعر کمي موسيقي چادر شب مادر اتاقکي محقر و دوستي صميمي اينها تمام سرمايه هاي تنهايي من است * * * * * تو مرا مي خواندي من تو را نمي ديدم آنقدر مرا خواندي تا بينا شدم و زماني بيناييم را بدست آوردم که تو رفته بودي علی باباخانی قلب من هميشه تاريک است بي آنکه بداني حسن طاهری |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 16:23 خداشناسی
در بسياري از آيات قرآن کريم، خداوندگار جهان، ما را به انديشيدن در مورد آياتش ترغيب و تشويق نموده و توصيه مي نمايد در نشانه هاي او که آينه اي از جمال و جلال الهي هستند تفکر نماييم. در بعضي از آيات قرآن کريم، به تفکرکنندگان در نشانه هاي الهي الوالالباب و به افرادي که چشمان خود را در مقابل مظاهر بي کران او مي بندند صم، بکم و عمي، کر و لال و کور، خطاب مي فرمايد.به عبارتي ديگر، قرآن کريم راه رسيدن به کمال را بينش متفکرانه و با بصيرت مي داند که موجب علم و آگاهي به مخلوقات و مظاهر او و در نهايت، علم به خالق هستي و پروردگار آن مي گردد. حضرت حجه السلام و المسلمین نوربخش |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 16:18 گزارش- حسن عبداللهی (عضو هيأت امنای مسجد محمدی)
مسجد ایده آل من
- چند سالتان است و چه مدت در اين محل بوديد؟ من متولد سال 1337 هستم و تا هفت هشت سال قبل در کوچه 26 ساکن بوديم. - شغلتان چيست؟ کاسب هستم، کار آزاد. البته در زمان شهيد چمران، آقاي حبيب ا... زاده مسئول تدارکات پشت جبهه بودند که ما هم پيش ايشان مشغول بوديم و از طريق وزارت بازرگاني کمبودهاي بچه ها را جبران مي کرديم. - وقتي صداي اذان را مي شنويد چه حسي به شما دست مي دهد؟ حس بدهکاري به خدا، حس نشاط و شادماني. - از همان اول فقط مسجد محمدي مي آمديد؟ جاهاي ديگر هم مي رفتيم ولي اکثر فعاليتهايمان همين جا بود. قبل از پيروزي انقلاب، انجمني به نام انجمن اسلامي توحيد را به نيت جمع کردن بچه ها راه انداختيم تا از اين طريق آنها را سازماندهي کنيم. - از امام جماعتهاي سابق مسجد چيزي خاطرتان هست؟ اولين امام جماعت اينجا مرحوم حاج آقاي عيوض زاده بودند. در اواخر سال 61 حاج آقا صبوري جاي ايشان را گرفتند. پيرمردي يزدي که با زحمت فراوا ن مي آمدند، خدا رحمتشان کند. قبل از فوت ايشان به انتخاب دوستان، حاج آقاي محمديان امام جماعت شدندو بعد از رفتن ايشان به خرم آباد، به سراغ حاج آقاي حسني رفتيم. حدود پنج شش ماه به بازگشايي مسجد، بنا به دلايلي حاج آقاي عبداللهي جاي ايشان را گرفتند که به دليل تدريس در دانشگاه کمتر مي توانستند وقت بگذارند. -کداميک از آنها امام جماعت ايده آل شما بود؟ فقط حاج آقاي عيوض زاده. - چرا؟ با همه بچه ها و نمازگزاران کاملاً آشنا بودند وشناخت کامل روي کل منطقه داشتند و نيت طرف مقابلشان را به خوبي تشخيص مي دادند.انسان افتاده اي بودند. يکي از افراد شرور منطقه به نام داود که در کوچه حاج آقا مي نشست، مي خواست که عضو کميته شود و تأييديه اي از حاج آقا براي آنجا مي خواست. حاج آقا با کمال ادب تأييديه را به او دادند و ما فقط تعجب کرده بوديم. صبح فردا من و حاج آقا با هم به مسجد مطهري که در آن زمان محل پذيرش کميته بود رفتيم. ايشان به مسئول پذيرش گفتند که فلاني که من آن را تأييد کرده ام اصلاً صلاحيت ندارد ولي براي حفظ آبرويش اين کار کردم.(بعد از کمي مکث مي گويد) خدا رحمتشان کند. - از بچه هاي قديمي که هم دوره اي هاي شما بودند، هنوز کسي در مسجد هست؟ در محل هستند ولي در مسجد کمتر. شايد ماه محرم آنها را بشود پيدا کرد. اولين نفرکه با ايشان شروع کرديم، آقاي محمود شيرآشتياني بود. آقاي ناصر فتحي، عظيم عليپور، مرحوم آقاي عباسي، آقاي عليزاده، ايوب ميري پور، رسول ميکائيلي، آقاي شام اسبي و اکبر داننده از بچه هاي قديمي بودند. - چرا ساختمان مسجد بازسازي شد؟ به خاطر عريض شدن خيابان، حدود 84 متر از مسجد مي بايست از خيابان مي شد. اگر تصادفي جلوي مسجد رخ مي داد به هر دليلي ما مقصر شناخته مي شديم. به دستور شهردار منطقه اول مي بايست عقب نشيني صورت مي گرفتو بعد بازسازي و کل بودجه پيشنهادي 5 ميليون تومان بود. ما نپذيرفتيم تا اينکه بعد از جلسه اي که با شهردار و حاج آقا محمديان و ديگر دوستان داشتيم قرار شد که 45 ميليون تومان بدهند و ما شروع به بازسازي کنيم. - به نظرشما مسجد با اين وضعيت موفقتر شده است؟ پيشرفت زيادي داشتيم. توانستيم 100 متر به بنا اضافه کنيم که جزء صيغه مسجد نمي باشد. و الا ما براي سرويس بهداشتي هم مشکل داشتيم. - احساس شما بعد بازسازي مسجد چه بود؟ آيا همان چيزي شد که مي خواستيد؟ قرار نبود که من دخالتي داشته باشم اما اين توفيق الهي نصيب من شد. در همان آغاز با خدا عهد بستم که تا آخر باشم. اگر خانه شخصي ام بود تا آخر مي ماندم حال که خانه اوست، تکليف خود مي دانم. افرادي که پاي کار بودند، ياخيلي گرفتار بودند و يا در مواجهه با مشکلات جا مي زدند. حتي يکي از اعضاي هيأت امناي حالحاضر از مخالفين بود. با ما برخوردهاي بدي مي شد، از همسايه گرفته تا نمازگزاران، ولي من علاقه داشتم و تا آخر ماندم ... جا دارد از شهردار محترم، جناب آقاي فردي و آقاي مشهدي ياري هم قدرداني کنم. - چقدر هزينه شد؟ تا آنجايي که من مي دانم حدود 170 ميليون تومان. - شهرداري چقدر کمک کرد؟ همه هزينه ها را شهردار داد. ما فقط حدود هفت هشت ميليون تومان بعد از بازسازي، هزينه تأسيسات داديم. يک هزينه هم براي کاشي کاري داخلي گنبد صورت گرفت. - از هيأت امنا بگوييد، اينکه از چه کساني تشکيل شده اند؟ آقايان عيوض زاده، توکلي، سرايي، کوهي، عباسي، ابراهيم زاده، عظيمي، نوري، برجلو و بنده. - اگر کسي بخواهد وارد اين هيأت شود بايد سلسه مراتبي را بگذارند؟ خير، ما دوست داريم که اعضاي هيأت امنا زياد باشند. هر که هم که آمد قدمش روي چشم. - وظيفه اصلي هيأت امنا چيست؟ اولين وظيفه برنامه ريزي براي مردم است تا همه به نحوي استفاده کنند مانند برگزاري مراسمهاي مختلف. ثانياً رسيدگي به امور مسجد اعم از آب و برق و ساختمان و... قديم با دو نفر مسجد مي چرخيد ولي الان فرق مي کند. - هيأت امنا با هم جلساتي دارند؟ حداقل ماهي يکبار دور هم جمع مي شويم. - ائمه جماعات مسجد، در اين جلسات تعيين مي شوند؟ از دوستان رأي گيري مي شود وهرکدام دلايل خاص خود را مي آورند و آن کاري را انجام مي دهيم که به نفع مسجد است. به عنوان مثال در رابطه با حاج آقاي حسني، ايشان مديريت فرهنگي خوبي نداشتند که به تصميم اعضا، حاج آقاي عبداللهي جايگزين ايشان شدند. - حاج آقاي عبداللهي توانستند نيازهاي هيأت امنا را تأمين کنند؟ تا حدود 60 درصد. البته اگر وقت کافي داشتند از اين هم بيشتر مي شد. - يکي از بزرگترين مشکلات در زمان ايشان، نرسيدن به نمازهاي مغرب و عشاء بود! اولين ويژگي هاي يک امام جماعت مردم دار بودن و وقت گذاشتن است. حاج آقاي عبداللهي خودشان هم بارها به اين مطلب اشاره کرده بودند ولي ما از ايشان خواسته بوديم تا چند ماهي در خدمتشان باشيم تا ببنيم چه مي شود. - آيا در رابطه با امام جماعت فعلي (حاج آقاي نوربخش)، تصميمي اتخاذ شده است؟ بعد از جلسه اي که هيأت امنا خواهد داشت، اين امر قطعي خواهد شد و به احتمال زياد ايشان به عنوان امام جماعت باقي خواهند ماند. - مخارج فعلي مسجد از کجا تأمين مي شود؟ هزينه هاي جزئي مثل امام جماعت و خادم، توسط قبض هايي که آقاي کوهي جمع آوري مي کنند تأمين مي شود. البته فروشگاه و بودجه مجالس ترحيم هم به ما کمک مي کنند. - آيا هيأت امنا بر فعاليتهاي جاري مسجد اشراف کامل دارد؟ شايد تک تک اعضا در جريان امور نباشند ولي وقتي در جلسات مطرح مي شود همه مطلع مي شوند. - راضي کننده هست؟ تا آخرين جلسه هيأت امنا از کليات کار راضي بوديم. - به هدفتان رسيده ايد؟ خير، هنوز نرسيده ايم. - يکي از سؤالهايي که ميان بچه هاي مسجد مطرح اين است که چرا اينجا مثل مسجد ابوذر نيست آيا در ست است که ما خود را با آنها مقايسه کنيم؟ موقعيت قرارگيري شهري و مکاني مساجد ناظريه، سيدالشهداء و مسجد جامع ابوذر با ما خيلي فرق دارد. اولاً اطراف آنها تعداد زيادي مغازه هست و اين به خودي خود، رفت و آمدها را زياد مي کند. ثانياً حاج آقاي مطلبي نماز را با سرعت مي خواند که حدود 80 درصد کسبه محل نماز خود را در آنجا مي خوانند. در ضمن بچه هاي قديمي آنجا هنوز مسجد را رها نکرده اند. - چرا اينجا اين اتفاق نمي افتد؟ در ماه محرم شاهد بوديم که حتي هيأت امناي ما بطور مداوم در مراسمها شرکت نمي کنند! حدود 80 درصد هيأت امناي مساجد برنامه ريزي هايشان براي ديگران است تا خودشان. مشکل بعدي دوري منزل اعضا از مسجد است. از اين 9 نفر فقط 3 نفر به مسجد نزديک هستند. ما خيلي راغب هستيم که افراد محل امور مسجد را در دست بگيرند. - با سقاخانه و باجه تلفن جلوي مسجد که معضلاتي را به همراه داشته اند چه کرده ايد؟ در رابطه با باجه تلفن، ما نامه اي به مخابرات فرستاديم ولي به دلايلي مسکوت مانده است. اول بايد براي ما کارشناسي بفرستند تا به نتيجه برسيم که مکان فعلي اين تلفن درست است يا خير، چرا که سر و صداي مسجد هنگام نماز و مجلس ترحيم، براي خود افرادي که مي خواهند از آن استفاده کنند مشکل ساز است. البته نظر مخابرات اين است که اولاً از لحاظ مالي جاي مناسبي است و ثانياً خواسته اند تا خدمتي به نمازگزان کرده باشند.در رابطه با سقاخانه که هزينه اي بالغ بر 5 ميليون تومان را براي شهرداري برده است، متأسفانه از جانب آنها پيگيري صورت نمي گيرد. - چرا به سرويس هاي بهداشتي مسجد کمتر رسيدگي مي شود؟ مشکلاتي که اين قبيل محله ها دارند، ناخواسته به درون مساجد هم کشيده مي شود. وجود معتادين خود موجب نابساماني وضع سرويس هاي بهداشتي مساجد خواهد شد. وجود 2 در ورودي براي مسجد و پر مشغله بودن خادم، به اين مشکلات دامن مي زند. - آقاي عبداللهي، يک مسجد ايده آل، چگونه مسجدي است؟ به نظر من مسجدي که بتواند جوانها را جذب کند، يک مسجد ايده آل است. امام جماعتي داشته باشد که بتواند به جوانها خوب خط دهد تا در زندگي موفق باشند. - مسجد محمدي به مسجد ايده آل شما نزديک است؟ کلامي بهتر از اين نمي شود بکار برد، مسجد ما مثل يک آزمايشگاه شده است. تا يک امام جماعت بيايد و در ميان مردم جا بيفتد، با بروز مشکلاتي امام جماعت ديگري جايگزين مي شود. حاج آقاي نوربخش از لحاظ وقت گذ اشتن و برخورد با جوانان، بسيار خوب عمل مي کنند. هر چه بيشتر وقت بگذاريم، موفقتريم. - به عنوان آخرين سؤال، آيا پيش آمده که به قدري خسته شده باشيد که بگوييد، بي خيال همه چيز؟ خير، اينجا که خانه خداست، من از کار خودم هم خسته نمي شوم. واقعاً خسته نباشيد. گزارشگر: جواد ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 16:11 وصیت نامه شهید مجید عباسی
مادرم مرا حلال کن و از شهادت من غمگين مباش و فاطمه وار راه تمامي شهيدان را ادامه دهيد. براي من حجله شادي بگير. پدرم ،شما مرا حلال کنيد و قامتتان را بالا بگيريد و خوسحال باشيد که پسرتان را در راه خدا داديد. برادران و خواهرانم، شما هم مرا حلال کنيد. من همه را حلال کردم. و اما پيامي که بر امت حزب ا... دارم. گرچه کوچکتر از آن هستم که پيام به اين امت خداي جوي بدهم. باعرض سلام و درود فراوان بر شما امت حزب ا...
|+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:56 پیامبران ایران
ميهن عزيزمان ايران، ميزبان بزرگواراني است که همچون گوهري گرانبها، در دل خاک آرميده اند. از آن جمله مي توان به پيامبران الهي اشاره نمود که شايد مورد کم لطفي ما قرار گرفته باشند. در ادامه بيشتر با نام و مدفن اين عزيزان آشنا خواهيم شد. 1- حضرت دانيال (ع): مدفن ايشان در شهر شوش خوزستان قرار دارد. دستور ساخت گنبد توسط شيخ جعفر شوشتري (ره) صادر گرديد. پيروان حضرت، بدن مطهر ايشان را طبق آداب ايرانيان قديم، موميايي نموده و هر بار براي طلب باران ،آن را به زير آفتاب مي کشيدند و به برکت وجود ايشان، باران مي باريد. تا اينکه ايران تحت سيطره مسلمانان درآمد و حضرت علي (ع) که ايشان را برادر خود مي خواندند، همچون مؤمنين به خاک سپردند. ترميم بنا و گنبد به شکل کنوني، به دستور مقام معظم رهبري در حدود 10 سال قبل صورت گرفته است. صَلَّي اللهُ وَ سَلامُه علي اَنبيائنا اَجمَعين مِنَ الاَنِ الي قِيامِ يَومِ الدِّينِ هادی ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:52 25 سال است که پشت و پهلو بر بستر نگذاشته ام- آیت الله حسنعلی نخودکی اصفهانی
الشيخ العالم حسنعلي بن علي اکبر بن رجبعلي المقدادي الاصفهاني (نخودکي) ( رحمه ا... عليه ) در خانواده با تقوايي به دنيا آمد. پدر وي ملا علي اکبر ، مردي با تقوا بود که آنچه از کسب و کار، عايدشان مي شد، نيمي را صرف خانواده و نيمي را به سادات اختصاص مي داد. در سال 1296 هـ ق، دختري به ملا علي اکبر عنايت شد که مادرش تا چهار ماه پس از وضع حمل، حتي قطره اي شير در سينه نداشت و آنچه دوا و دعا مي کرد، ميسر نيفتاد تا اينکه توسط شخصي با حاج محمدصادق درويش تخته پولادي آشنا شد و عرض حاجت نمود. حاجي محمد به وي دستور داد تا هرچه دعا و دوا براي زوجه اش گرفته، از وي دور سازد. سپس حاج محمد صادق تخته پولادي نفس مبارک در حبه نباتي بدميد و فرمود تا آن را به زوجه خود بخوراند. با انجام دستور حاجي، پس از ساعتي شير از پستان همسرش جريان يافت. پس از مدتي خداوند پسري به ملا علي اکبر داد. به سفارش حاج محمد صادق، نام وي را حسنعلي گذاردند. پدر وي از همان کودکي در هر سحرگاه که خود به عبادت مي پرداخت، او را نيز با نماز و دعا آشنا مي ساخت. در سن هفت سالگي او را تحت تربيت و مراقبت مرحوم حاج محمد صادق تخته پولادي قرار داد. حاج شيخ حسنعلي اصفهاني (نخودکي)، از دوازده تا پانزده سالگي، تمام سال، شبها را تا صبح بيدار مي ماندند و روزها را روزه مي گرفتند به جز ايام حرام و از پانزده سالگي تا پايان عمر پر برکتش، هر ساله، سه ماه مبارک رجب، شعبان و رمضان و ايام البيض را روزه دار بودند و تا به صبح نمي آرميدند. در يادداشتي از ايشان چنين بيان شده است: نيست علمي که مرا نيست در آن استقصا اي بسا گنج که خوابيده به ويرانه ماست در سال 1314 هـ ق يکي از سادات محترم مشهد، براي ايشان رختخواب و سجاده اي هديه فرستاد. در جواب فرموده بودند: سجاده را به خاطر سيادت شما که رعايت آن را براي خود واجب مي دانم، مي پذيرم ولي به رختخواب نيازي نيست زيرا که بيست و پنج سال است که پشت و پهلو بر بستر نگذاشته ام. پسرش مي گويد: در نيمه شبي حال پدرم سخت شد. طبيبان به عيادش آمدند و پس از معاينه گفتند که پدرت از دنيا رفته است. ليکن با شگفتي فراوان قلب پدرم پس از توقف، دوباره به کار افتاد و روز بعد پدرم فرمود: روح از بدنم جدا شد و به خدمت امام رضا (ع) مشرف شدم و بوسيله استاد خود، مرحوم حاج محمد صادق از امام (ع) تقاضا کردم که براي تکميل وصاياي خود، يک هفته مهلت داده شوم. امام (ع) اجازه فرمودند اما قدغن کردند ديگر چنين درخواستي کنم. پسرم تو را به اين موارد وصيت مي کنم: اول آنکه نمازهاي يوميه خويش را در اول وقت بجاي آوري. دوم آنکه در حوائج مردم هر قدر مي تواني بکوشي و هرگز ميانديش که فلان کار بزرگ از من ساخته نيست، زيرا اگر بنده خدا در راه حق گامي بردارد، خداوند متعال نيز او را ياري خواهد کرد. در اين جا عرضه داشتم: پدر جان، گاه هست که سعي در رفع حاجت ديگران موجب رسوايي آدمي مي گردد. فرمودند: چه بهتر که آبروي انسان در راه خدا بر زمين ريخته شود. سوم آنکه سادات را بسيار گرامي و ومحترم شماري و هر چه داري در راه ايشان صرف کني و از فقر و درويشي در اين کار پروا نداشته باشي. اگر تهيدست گشتي، ديگر تو را وظيفه اي نيست. چهارم آنکه از تهجد و نماز شب غفلت مکن و تقوي و پرهيز پيشه خود ساز. پنجم آنکه به آن مقدار تحصيل کن که از قيد و تقليد وارهي.
سالها پيش پدرم فرموده بودند،: زماني که پدرم قصد اقامت به نجف اشرف کرده بودند، در يکي از اطاقهاي مشهد، درحال رياضت بودند که در آن هنگام ديدند درهاي صحن مطهر بسته شد و ندا آمد که حضرت آقا علي بن موسي الرضا (ع) اراده فرمودند در محلي جنب ايوان عباسي (اکنون مدفن پدرم مي باشد) زوار خويش را ببينند. به فرمان ايشان، در شرقي و غربي گشوده شد تا زوار از در شرقي وارد و از در غربي خارج شوند. صحن مالامال از گروهي شد که برخي بصورت حيوان وارد مي شدند و امام (ع) بر سر همه زوار حتي آنهايي که بصورت غيرانساني بودند دست نوازش مي کشيدند. پس از آن تصميم گرفتم در مشهد بمانم و به عنايات آن حضرت متوجهگردم و مدفنم را در آن محل که امام (ع) را ديده بودم قرار دهم. پدرم مي فرمود: در تمام عمرم، تنها يک روز نماز صبحم قضا شد، به همين دليل پسر بچه اي داشتم، شب آن روز از دستم رفت. از کرامات ايشان بسيار نقل شده است ازقبيل شفاي بيماران با دميدن بر نبات، قند و... پيش گويي هاي مختلف، طي الارض با افراد و جالب تر از همه، زنده کردن مردگان. حاج شيخ حسين ازغدي ساعت ساز مي گفت: برادري داشتم که بر اثر حمله صرع در جوي آب افتاده بود. آب جنازه او را زير پلي روانه کرده بود. آبياران در جستجوي علت بند آمدن آب، جنازه را پس از يکي دو ساعت از زير پل بيرون کشيدند. در آن هنگام شيخ حسنعلي در ده ما (حصار) به رياضت مشغول بودند. باري گريه کنان خدمتشان رسيدم. آن مرد بزرگوار بالاي سر جسد با انگشت خود بر پيشاني او اشارتي کردند و دعايي خواندند. ناگهان برادرم عطسه اي کرده و برخاست. کربلايي رضا کرماني، مؤذن آستان قدس رضوي نقل مي کند: پس از وفات حاج شيخ، هر روز بين الطلوعين بر سر مزار او مي آمدم و فاتحه اي مي خواندم. يک روز در همان جا خوابم برد. در عالم رؤيا حاج شيخ را ديدم که به من فرمودند: فلاني چرا سوره يس و طه را براي ما نمي خواني؟ عرض کردم: آقا من سواد ندارم. فرمودند بخوان و سه مرتبه اين جمله ها ميان ما رد و بدل شد. از خواب که بيدار شدم ديدم که به برکت آن مرد بزرگ، حافظ آن دو سوره هستم. از آن پس تا زنده بود، هر روز آن دو سوره را بر سر قبر آن مرحوم تلاوت مي کرد. (نخودک از مزارع حومه شهر مشهد است و مرحوم حاج شيخ حسنعلي اصفهاني، چند سالي در آنجا سکونت داشته اند لذا برخي ايشان را حاج شيخ حسنعلي نخودکي مي خواندند.) برگرفته از کتاب نشان از بي نشانها |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:48 سخن اول
يا لطيف کلام اول: نشريه نوشتن براي اولين نشريه داخلي مسجد آن هم در شمارگان اول نمي توانست کار چندان آساني باشد. از همان ماهها پيش که زمزمه راه اندازي نشريه مطرح گرديد و چندان هم جدي گرفته نشد، آن فکر اوليه همانند کرم کوچکي آهسته ولي بي سرو و صدا، پيله اش را شروع به تنيدن کرد و در گذر زمان آرام و مرموز خودش را در باورمان گنجاند و تقريباً همگي ما را متقاعد کرد که مجموعه ما در قالب مسجد، احتياج به بستري مناسب جهت اطلاع رساني و همچنين زمينه اي براي بيان شفاف انديشه هايش را دارد تا از اين رهگذر، نشريه پل ارتباطي باشد بين نمازگزاران، امام جماعت مسجد و کليه فعالان اصلي و فرعي و نيز گردانندگان امور جاري مسجد. حتي اگر امکان حضور فيزيکي هريک از افراد مجموعه، محدود و يا کمرنگ باشد. ظهور چنين نشريه اي در فضاي غير منسجم مسجد، ترس و لذت شيريني را در دلمان ايجاد مي کند. ترس از اينکه اين نوزاد نورس با اندک بضاعت ما و سختي راه، به ثمر خواهد نشست يا نه! و شادي و شعف از آن جهت که ثمره و حاصل انديشه هاي ما، پيش روي چشمهايمان خواهد بود و مي توانيم شاهد رشد و شکوفاييش باشيم. قدومش مبارک باد. کلام دوم: مسجد نام مسجد و حرف زدن درباره آن براي من که متعلق به نسلي هستم که با انقلاب آن را کشف و با شروع جنگ با آن زندگي کرده و خاطرات تلخ و شيرين بسياري را همراه داشته، کمي سخت است. تو نيز حتما شنيده اي که هنگام مرگ تصاوير زندگي با سرعت بسيار زيادي به يکباره در ذهن آدمي مرور مي شود. با اين مقدمه کوتاه، اگر چشمهايم را ببندم و خيالم را به سوي گذشته رها کنم، شايد مهمترين خاطرات آن با سرعت بالا چنين خواهد بود !!!!! کودکي 11 ساله را به ياد مي آورم که اول بار، مبهوت کاشيهاي فيروزه اي رنگ محرابي شد که با نوشته هاي مارپيچ و زيبا تزيين شده بود، سپس چشم گرداند به سمت پنکه اي سقفي که ملايم مي چرخد و بعد محو پسرکي بازيگوش که با صوتي دلنشين تکبير مي گفت و زمزمه مردهايي که شانه به شانه هم، در صفهاي فشرده، صلوات مي فرستادند. رحلهاي قرآن و شور غريب بچه ها در حفظ سوره هاي کوچک و خواندن قرآن به سبک عبدالباسط. جمع هاي با شکوه و شوخي هاي بامزه، خادمي که مرتب چرت مي زد و چاي مسجد که رنگ از رخش پريده بود. بچه ها چايي را هورت مي کشيدند و از خنده ريسه مي رفتند. سکوت جلسه و صحبتهاي باصفاي احمد آقا. اسلحه کلاشينگف، خوش دست زيبا و وسوسه کننده، از لمس کردنش بدنمان مور مور مي شد. جشن پتو و مشت و لگدهايي که آن زير نوش جان مي کردي. رفاقت هاي ناب، دعاي توسل و کميل، رها در اشک و آرامش بعد از دعا. گشت زني شبانه در کوچه ها، درد و دلها، پچ پچ ها و خنده هاي ريز. نم نم باران و نسيمي که صورتت را نوازش مي کرد. چرتهاي سر کلاس و کارنامه اي که بالاتر ار نمره 13 در آن پيدا نمي شد. زنهاي مسجد با مهرباني و صميميت مادر و دختراني پرشور که مدام در رفت و آمد و فعاليت بودند. و سالهاي جنگ سالهاي جوش و خروش، سالهاي کنده شدن، کوچ بچه ها، بوي گلاب و اسپند. صداي سوت قطار. لحظه هاي وداع و صداي آهنگران. بوي باروت، بوي خاک. گلوله هاي سربي و خرد شدن استخوانها. سوزش گلو و مرور خاطرات، آخرين تصاوير، تصوير پدر ... پرصلابت و مهربان و تصوير آخرين ... آهسته تر مي آيد و ديرتر مي رود. کوبنده و خيره کننده. تصوير مادر گرم، صميمي و روشن. تصوير روشن و روشنتر مي شود و از گوشه آن رنگي سرخ، تمامي ذهن را مي پوشاند و دلم از فراق دوستان سفرکرده ام از جا کنده مي شود. زمان گذشت و ساعت 26 بار نواخت و مسجد، در سکوتي سرد و سنگين و خالي، نفسهايش به شماره افتاد. بچه هايي که رفتند و رفاقتهايي که رنگ باختند و خنده هايي که شنيده نمي شود. سخن از جمع شدن دوباره ما نيست. جمع شدن ما در يک صف ديگر چندان معنايي ندارد. سخن از فرصتهايي است که از کف رفته و ايمانهايي که به سستي گراييده و جمعي که پاشيده شده. ما ديگر آن آدمهاي سابق نيستيم، دوريم از هم ... دور. ديگر دير است براي بازگشت به گذشته ها. و مرور گذشته ها. دير است براي ياد کردن برو بچه هايي که در گير و دار هزارتوي زندگي گم و گور شدند و کسي يادي از آنها نکرد. لذت مسجد آمدن را از ما گرفتند. عهد و پيمانهايي که بسته بوديم از يادهامان رفت. ديگر ديدن کسي از ما، چيزي را ياد ديگري نمي اندازد. حالا نگاه کن! اگر توانستي لحظه اي خودت را از قيد و بند کارهاي روزانه و دغدغه هاي زندگي رها سازي تأملي ديگر کن و اگر هنوز ته دلت چيزي هست که با ديدن آن پسربچه بازيگوش که قرآن مي گرداند، سر شوق مي آيد، گاهي بيا سري بزن، هنوز جايي هست براي حضورت، هم فکريت و دستهاي گرمت. بيا تا نگذاريم اين چراغ نيم سوز خاموش شود. علی باباخانی |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:26 وقف شده حضرت عباس (ع)
از هرکدام از عاشقان اباعبدالله الحسين (ع) سؤال کني که چه موضوعي باعث دلبستگي تو به ايشان شده، وجه مشترکشان اين است که اشک گوشه چشمانشان حلقه مي زند، سري تکان مي دهند و با آهي از اعماق وجودشان به دوران کودکي مي روند. اينک به زندگي يکي از اين دلداگان به مولا مي پرداريم. يا ابالفضل العباس وقتي از سيد خانم درباره اون خدا بيامرز مي پرسم، آهي مي کشه و با ذکر فاتحه شروع مي کنه به صحبت کردن؛ وقتي پدر و مادرت جوان بودند، به محله ما اومدند و مستأجر کوکب خانم شدند. اوايل فقط صف نانوايي و يا موقع خريد، شايد برخوردي در حد سلام و احوالپرسي داشتيم. کم کم با اومدن به منزل ما که در اون روضه هفتگي برگزار مي شد، صميمي شديم. از همان آغاز آشنايي، ورد زبونش، يا ابالفضل بود. از زمين که بلند مي شد، يا آهي که از ته دل مي کشيد، يا حتي اتفاق خوشايند و ناخوشايندي برايش پيش مي اومد، يا ابالفضل مي گفت.
يه روز براي دعوت به جشن ميلاد امام زمان، به خانه اتان آمدم. روي طاقچه قاب عکس زيبايي ديدم. پرسيدم: اين قاب عکس چقدر قشنگه، نوشته اش چيه؟ آهي کشيد و سري تکان داد. پرسيدم: ناراحت شدي؟ بغضش ترکيد و شروع به گريه کرد. با گريه گفت: از کوچيکي دوست داشتم حتي براي يکبار هم که شده تو عالم رويا، اون صحن خوشکلشو که مي گن با قامت بلندش، قبر کوچيکي داره، ببينم. پرسيدم: حاجتي هم داري؟ در حالي که خيره به تابلو بود، گفت: از مولام تقاضاي فرزندي رو دارم که براي خودش تربيتش کنم. بزرگتر که شد علمدار هيأت بشه و دوستدار حضرت عباس. نذر روضه حضرت عباس (ع) براي چند روزي به مسافرت رفتم. وقتي برگشتم پسرم گفت که طوبي خانم چند روزه سراغتو مي گيره. فکر کنم کار واجبي داشته باشه. سريع به طرف خونتون اومدم. در رو که باز کرد، منو به آغوش کشيد و به خانه برد. قاب روي طاقچه رو نشون داد و گفت: آقا حاجتم رو داد. نذر کردم که اگه پسر باشه، روضه حضرت عباس تو خونه بگيرم. بعد بسته اي رو که جلوش بود باز کرد. لباس طفل، پيرهن مشکي، لباس سقايي و يه حرز با نوشته اي شبيه روي تابلو بيرون آورد و گفت: يعني مي شه؟ تولد پسري به نام ... نزديکاي ماه محرم بود که به دنيا اومدي. لباسهاي قشنگ و سفيد طفل شيرخوار امام حسين (ع) رو تنت مي کرد. موقعي که گرسنه مي شدي هميشه با ذکر يا ابالفضل و بعضي موقع ها هم با حال گريه شيرت مي داد و اعتقاد داشت که عاشق حضرتعباس (ع) بايد از همان بچگي روش عشق و ياد بگيره. وقتي کمي بزرگتر شدي، با چادر نمازش تو راهروي خونه اش، تکيه اي درست مي کرد و بچه هاي کوچه رو زير چادر جمع مي کرد و به همشون شيريني و شکلات و... مي داد. باز بزرگتر که شدي، با چشماش، تا برسي به هيأت سر کوچه، بدرقه ات مي کرد و روي پله جلوي در مي نشست تا برگردي. روز تاسوعا بود. صدايم کرد. حال عجيبي داشت. يه نوشته شبيه قاب روي طاقچه روي پارچه سبز بزرگي، پهن اتاق کرده بود و انتهاش رو کوک مي زد. با همان حال عجيب بغض کرده گفت: پسرم بايد علمدار هيأت بشه. امروز بايد تمامش کنم. صداي طبل و دوهل از دور شنيده مي شد. هيأت با هيبت بزرگي نزديک و نزديکتر مي شد. اسپند رو گريه کنان روشن کرد و با حال زاري به خانه رفت. پرچم سبز و قشنگ با نوشته : السلام عليک يا ابالفضل العباس رو به دست تو داد و گريه کنان روانه ات کرد. الان حدود بيست ساله که از اين جريان مي گذره. اين تاسوعا که مخصوص آقا ابالفضل العباسه، يادشو زنده مي کنه و اين رو يادم مي آره؛ سيد خانم، به امير عباسم بگو ياد منو با روضه عباس علمدار (ع) زنده کنه و اگه Xه روز به کربلا رفت از طرف من بوسه اي به ضريح آقام بزنه و عاشقانه بگه: السلام عليک يا ابالفضل العباس تا دم مرگ دلم وقف غم عباس است کنج اين سينه نه دل بل حرم عباس است آنچه بر لوح سفيد دل ما نقش کند حسن قلي زاده |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:23 گزارش- فرامرز توکلی (مدیر کانون فرهنگی هنری مولی الموحدین علیه السلام)
خودتان را معرفي کنيد. (با خنده) اسمم به کارم نمي خورد، فرامرز توکلي. سال 47 به دنيا آمدم. 5 سال اول را در جواديهبوديم و بعد آمديم کوچه 26 و همين کوچه باعث آشنايي من با مسجد شد. از پنجم ابتدايي که پدرم مرا به هيأتهاي مذهبي مي برد، با قرآن آشنا شدم و افتادم تو مسير قرآن و بزرگترين رفيقم در دبيرستان و تا قبل از مسجد، راديو قرآن بود. در چه سالي وارد بسيج شديد؟ سال 65 وقتي ديپلم گرفتم، دوستم فرم بسيج آورد و گفت چون قرآن درس مي دهي بيا مسجد تا از تو استفاده کنيم. آن زمان هم دو تا معرف مي خواست. فرمها را وقتي به جمشيد زارع زاده که در ستاد انقلاب فرهنگي کار مي کرد دادم گفت به جاي آن که به مسجد حضرت رسول بروي، برو مسجد محمدي گفتم دوستم اينجاست، گفت آقاي شام اسبي فرمانده پايگاه است و مسجد فعالتري است به واسطه اينکه مربي قرآن بودم، همين سمت را گرفتم و بعد از ده پانزده روز آقاي شام اسبي مرا به عنوان معاونت عقيدتي پايگاه معرفي کردند.آيا بسيج باعث حضور شما در جبهه شد؟ آنجا مربي گري قرآن هم کرديد؟ (با لبخند) رفتيم، ولي با عنوان مربي سر از حلبچه در آورديم. اسلحه هم به دست گرفتيد؟ نه بابا! هيچي ندادند. به ما حتي يک ماسک هم ندادند. بازگشت اولتان چطور بود؟ يک دوره يک ماهه بود و بايد تا عيد برمي گشتيم. در اهواز يک ماشين تحويل گرفتم و شدم راننده فرمانده توپخانه ولي به دليل خونريزي اصغر که شيميايي شده بود، مجبور شدم به تهران برگردم. باز هم به جبهه رفتيد؟ قبل از عمليات مرصاد بود که آقاي صادقي مسئول حوزه وقت، ما را در مسجد امام جمع کرد و گفت من دارم مي روم و پايگاهها تعطيل است و ديگر نيازي به حضور در پايگاهها نيست. ما هم اعلام آمادگي کرديم. ابتدا به آناهيتا (باختران) رفيتم و از آنجا به انديمشک و در زاغه مهمات آنجا به عنوان مسئول تبليغات فعاليت کردم. آيا به کسي هم تيراندازي کرديد؟ بعد از لبخندي مي گويد: ما که تيراندازي نکرديم اما تا دلتان بخواهد به ما تيراندازي شد. شنيديم که در راهنمايي سروش ناظم بوديد! مثل ترشي هفت بيجار مي مانم. چون مربي قرآن بودم در سال 65 به تقاضاي يکي از دوستان به جاي ايشان به مدرسه اي در انتهاي20 متري جواديه رفتم و دو روز در هفته تدريس مي کردم. سال بعد به سروش آمدم. عملاً از سال 65 تا 77 تدريس کرده ام. پس چطور وارد کارهاي بانکي شديد؟ قبل از رفتن به جبهه ،دو سال عربي خواندم. بعد از جنگ به کمک آقاي سلماني به واسطه رفتن به صنايع سپاه از سربازي معاف شدم ولي باز هم تدريس را رها نکردم. دنبال راهي بودم تا از محيط نظامي فرار کنم. دانشگاه آزاد رشته الهيات امتحان دادم و قبول شدم تا به بهانه آن استعفا دهم ولي قبول نکردند. بعد از آن در دانشکدهعلوم قضايي دادگستري امتحان دادم و در صورت قبولي در آن مي بايست استعفا مي دادم که با کلي زحمت بعد از يک سال و نيم از سپاه به همراه کارت پايان خدمتم بيرون آمدم و بعد به عنوان کارآموز رشته قضايي شروع به تحصيل کردم. با چند پرونده اي که با اجازه داديارمان آقاي لطفي نيا رسيدگي کردم، ديدم که دل آن را ندارم چراکه با جان و مال و آبرو و ناموس مردم رو به رو بودم. به خاطر همين تعهد خدمتم را خريدم. سال 73 ناظم مدرسه سروش شدم و سال بعد هم ازدواج کردم. همان سال برادرم گفت که بانک ليسانسهاي حقوق را استخدام مي کند و بعد از امتحان و قبولي در تابستان 74 به طور رسمي وارد بانک شدم. در حال حاضر در بانک چه سمتي داريد؟ کارمند هستم. فقط کارمند؟ رئيس دايره حقوقي منطقه 5 بانک تجارت. پس پله هاي ترقي را کم کم بالا رفته ايد؟! بيشتر از اين هم مي شد بالا رفت منتهي با ناحقي. برويم سراغ بسيج، دوست داريد از کجا شروع کنيد؟ بعد از سال 65 کم کم وارد بسيج شدم و از سال 66 به عنوان معاون آقاي شام اسبي شروع به کار کردم و عملاً از سال 66 تا 69 پايگاه دست من بود. بعد از سال 69 وقت کمتري براي حضور در پايگاه را داشتم تا اينکه از آقاي سرايي خواستم تا در ادامه کار فرمانده پايگاه شوند مشروط به حضورمن که به دليل مشغله فراوان، بسيج را به عنوان معاون پايگاه رها کردم. چي شد که فرمانده پايگاه شديد، چراکه مدت زيادي در رأس امور نبوديد؟ (با کمي مکث) از خبرهاي پشت پرده اطلاعي ندارم ولي رابطه من با بسيج قطع نبود. عملاً در سالهاي بازسازي مسجد پايگاه خوابيده بود. به جز نمازهاي حسينيه تشيع و جلسات ماهانه ديگر خبري نبود. هيأت امنا پارسال به اين نتيجه رسيد که اگر کانون و بسيج دست يک نفر يا يک تفکر باشد، کارها روي روال خواهد افتاد لذا با مذاکراتي که آقاي رزاقي و هيأت امنا با هم داشتند، متأسفانه قرعه به نام من افتاد و ... چقدر با افرادي که در بسيج مشغول هستند رابطه داريد و با آنها احساس نزديکي مي کنيد؟ وظيفه خودم را به عنوان يک مسجدي، هدايت و راهنمايي و جذب بچه هاي محل مي دانم. دستم براي جذب جوانان بازتر شده چراکه آنها هم مي توانند در هر قسمتي که مي خواهند شروع به کار کنند اعم از فرهنگي، ورزشي، بسيج و امور قرآني. از بسيجيان حال حاضر چه انتظاري داريد؟ بعد از اتمام جنگ فلسفه تشکيل پايگاههاي فرهنگي و کانونهاي فرهنگي اين بود که با زمان پيش روند. يعني بسيج نبايد فقط کارهاي نظامي انجام دهد بلکه در حال حاضر نياز به فعاليتهاي فرهنگي بيشتر است و از آنجايي که برنامه ريزي بسيج و کانون دست من است، راحت تر مي توان به اين هدف رسيد. اين سؤال براي خود من که مدت 8 ماه است اينجا هستم پيش آمده و آن اين است که اگر شما نباشيد براي انجام کارهايم بايد به چه کسي مراجعه کنم؟ بزرگترين ضعف من همين است که به عنوان مدير براي مسجد نيروسازي نکرده ام. يعني کسي نيست که جانشين شما باشد؟ اين را حتماً بنويسيد؛ يا من از اين مي ترسم که جاي مرا در مسجد بگيرند و يا کسي مفتي کار نمي کند! من زحمات زيادي کشيدم و خيلي جاها را با مسجد آشنا کردم مثل ارشاد، شهرداري، سازمان تبليغات و... و مطمئنم که اگر اينجا را رها کنم، نظم امور از بين مي رود. يکي از مشکلات پيدا نشدن جانشين، مشکل مالي است. به من خرده مي گيرند که اگر توي اين کار پول نيست پس چرا خانواده ام را هم آورده ام؟ ولي من مي خواهم که همکارم محرمم باشد تا کارها زمين نماند. شايد دليل مريضي ام به خاطر فشار کار در اينجا بود ولي من با اين حال و روزم باز هم اينجا را ترک نکردم، چراکه به اين کار اعتقاد دارم و فايده آن را هم در زندگي ام ديده ام. آيا کسي که به خاطر خدا و عشق به اين کار بخواهد فعاليت کند پيدا نکرده ايد؟ در اين يک سال و نيمه اي که بيشتر امور مسجد دست خودم بود، مقدماتي را فراهم کرده ام، نفر زياد است ولي مشکل اينجاست که تحمل خيلي کم شده. معرفي نيروها به عوامل مسجد که باعث آشنايي آنها شده تا نيروهاي جديد طرد نشوند، کار بس مشکلي است. در رابطه با مريضي تان اشاره هايي کرديد، اصل حالتان چطور است؟ شکر! آيا از اين جمع 200 نفري بسيج، کسي از مريضي اتان به عنوان فرمانده بسيج و کانون اطلاعي دارد؟ به نظر من اول کسي که مي بايست از من دلجويي مي کرد ... اصلاً اهميتي نداد. بقيه چطور؟ اصلاً به اين چيزها فکر نکردم چراکه اين فکرها آدم را مريض مي کند. من توقع داشتم که خيلي ها به من سر بزنند ولي براي خودم اين مسأله را حل کرده ام. بزرگترين پيامي که اين مريضي برايم داشت، توجه کافي داشتن به خانواده ام است. يعني قبلاً نداشتيد؟ خيلي سطحي به قضيه نگاه مي کردم ولي اين مريضي باعث شد تا بفهمم خانواده ام در چه جايگاهي هستند. يعني ما هم دعا کنيم مريض شويم؟ نه! انسان از هر واقعه اي مي تواند درس بگيرد. محيط مسجد و بسيج حال حاضر مانند درختي است که بيرونش خوب است ولي درونش پوسيده، نظرتان در اين باره که اين درخت را رهاکنيم و دوباره بکاريم چيست؟ بايد از نيروهاي نوجوان شروع کرد تا خوب نيروسازي شود. روي افرادي مثل حاج مهدي عباسي، ابوالفضل کشاورز، حسن سرايي، مسلم سرايي و... از همان دوران نوجواني کار شده تا توانسته اند گوشه اي از همين فعاليتها را بگيرند. اين مسجد در ميان مساجد محل يک ويژگي خاص دارد و آن هم حضور يک کانون فرهنگي هنري است در کنار آن، جرقه اوليه کانون از کجا زده شد؟ سال 73 اولين جرقه توسط حاج آقا محمديان که خود رابطه اي با همين مسائل داشتند زده شد. قرار بود که کانون تحت حمايت ارشاد باشد. با پيگيري هاي خود حاج آقا توانستيم با امکانات محدود آن زمان مجوز را بگيريم. از چه زماني شروع به کار کرديد؟ از همان موقع، چرا که سابقه فعاليتهاي فرهنگي ورزشي را از سال 68 داشتيم. و با چه هدفي؟ طبق همان رسالتي که بزرگان کشور عقيده داشتند که در کنار فعاليتهاي نظامي، فعاليتهاي فرهنگي و ورزشي ترک نشود. و حالا چطور؟ خدا را شکر، به واسطه شاخه هايي که در اين مسجد داشتيم اعم از سرود و تئاتر و فوتبال و... به گفته خود بچه ها، توانسته ايم تأثيرات مثبتي را در آنها داشته باشيم. افرادي نيز به دليل ندانم کاري ها ي بنده و ديگران طرد شده اند و خود ما نيز تلاش مي کنيم تا زمينه بازگشت آنها فراهم شود. در مسجدکنوني، اماکني را که کانون در آنها مشغول به فعاليت است بفرماييد. ما هرچه داريم از فعاليتهاي قرآني داريم. بهترين جلسات قرآني ما و حتي منطقه باز مي گردد به سالهاي 68 و 69 که خودم مربي قرآن بودم. بعد از پيوستن آقاي حبيب پوراحمدي و حاج ولي و استاد درستکار، جلسات پربارتر شد. البته حدود يک سال است وقفه اي در آن ايجاد شده است. همچنين بعد ازاخذ مجوز مهد قرآني و پيش دبستاني، کلاسهاي مهد و همچنين کلاسهاي خواهران اعم از گلسازي و خياطي و خطاطي و قرآن و... ، پس از ساخت پايين به آنجا منتقل شد که در اينجا از همکاري هيأت امنا تشکر مي کنم. و از بخش ورزشي چه خبر؟ تيم فوتبال شهيد چمران در بدو تأسيس خود (66 و 67) نشان داد که جا براي پيشرفت دارد تا اينکه پس از قهرماني هاي مختلف، تيم اميد در رده هاي زيرگروه، توانست به مرحله نهايي دسته دوم باشگاههاي تهران راه پيدا کند. بزرگسالان هم تا قبل از مريض ام، خودم مربي آن بودم که الان در دسته دوم باشگاههاي تهران بازي مي کند. از لحاظ هزينه، شرکتهاي سامان سيکلت و سايوان صنعت نيز تاکنون کمکهاي بسياري نموده اند که از آنها متشکريم. مربي فوتبال هم هستيد؟ مدرک مربي گري ث آسيا دارم. چند سالي هم داور رسمي فوتبال بوده ام. از شايعه راه اندازي کتابخانه بفرماييد. عامل اصلي خود ارشاد است که مي توانست با کارشناسي و بودجه بندي صحيحتر و همچنين با برنامه ريزي دقيقتر، اين کتابخانه را تجهيز کند. براي راه اندازي کتابخانه نياز به کمکهاي مردمي داريم. پس از چند سال دويدن چيزي جز چند جلد کتاب،3 قفسه، 28 صندلي و 7 ميز عايدمان نشد. مي خواهم با آن همه تجربه اي که مرور کرديم، پيامي به عنوان حسن ختام بفرماييد که به درد مخاطبين اين شماره بخورد. استقامت در امور فرهنگي بسيار سخت است. شايد نتيجه اين همه فعاليت، سالهاي بعد و يا حتي در آن دنيا مشاهده شود. به نظر من خدا اين فرصت را به کسي مي دهد که آشنايي با معارف قرآني داشته باشد. دوستان زيادي دارم و سرلوحه همه آنها، قرآن است. آشنا شدن با قرآن در هر زمينه اي به ياري انسان مي شتابد.من اشتباهات زيادي داشته و دارم ولي رفاقت با قرآن به من کمک کرد تا کمي از آنها را جبران کنم. ان شاء ا... در فرصتهاي بعدي بيشتر از کلام شما فيض خواهيم برد. گزارشگر: جواد ناصر |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 15:9 رسول ترک- پاسبان خیمه های امام حسین (ع)
در روز 5 اسفند سال 1284 شمسي، در محله قديمي خيابان در شهر تبريز، فرزند مشهدي جعفر و آسيه خانم يعني رسول چشم به جهان گشود. آسيه خانم يکي از گريه کنان روضه امام حسين (ع)، با عشق و محبتي که به مولا داشت فرزند خود را بزرگ کرد ولي بازيهاي روزگار از رسول، جواني خلافکار و لاابالي بارآورد. بعد از سنين بيست و چهار پنج سالگي، رسول شهر و ديار خود را رها کرد و به تهران آمد. از آنجايي که رسول آذري زبان بود در تهران به رسول ترک شهرت يافت. يکي از شبهاي دهه اول محرم بود و رسول ترک دهانش را از نجاستي که خورده بود با آب کشيدن به خيال خود پاک کرد چرا که باز مي خواست به همان هيأتي برود که شبهاي گذشته نيز در آن شرکت داشت. ولي اين بار گويا فرق مي کرد. پچ پچ مسئولان هيأت که با نيم نگاهي او را زير نظر داشتند برايش ناخوشايند بود. رسول يکي از قلدرهاي شروري بود که حتي مأموران کلانتريهاي تهران از اينکه بخواهند با او برخورد جدي داشته باشند بيم و هراس داشتند. مي شود گفت که رسول از انجام هيچ گناهي مضايقه نکرده بود و اين به زعم هيأتي ها که او در مجلسشان بود، گران تمام مي شد. بالاخره يکي از ميان آنها برخواست و در مقابل رسول قد راست کرد و در برابر لبخند رسول، از او با لحني تند خواست که ازمجلس بيرون رود. رسول ساکت بود و فقط با ناراحتي به حرفهاي او گوش مي داد. خيلي ناراحت و عصباني شد ولي چيزي نمي گفت. همه جا را سکوت فراگرفته بود. به گمان بعضي ها و طبق عادت رسول مي بايست دعوايي راه مي افتاد اما او بدون هيچ شکايتي و با دلي شکسته آنجا را ترک کرد و رو به سوي خانه حرکت کرد. هرچند رسول آدمي بسيار قلدر و شرور بود ولي اعتقادش به آقاامام حسين (ع) به اندازه اي بود که به او اجازه نمي داد تا از خادمان حسيني (ع) کينه و عقده اي به دل بگيرد و دعوا کند. آن شب نيز مثل شبهاي ديگر گذشت. صبح خيلي زود بود و هنوز شهر هياهوي روزانه خود را شروع نکرده بود که در يکي از خانه ها باز شد و مردي بيرون آمد. از حالتش پيدا بود که براي انجام امري عادي و روزمره نمي رود. او به سوي خانه رسول ترک مي رفت. به جلوي درخانه رسيد و شروع به در زدن کرد. رسول با شنيدن صداي در، خود را به پشت در رساند و در را باز کرد. پشت در کسي را مي ديد که به طور ناخودآگاه نمي توانست از او راضي باشد، بله، حاج اکبر ناظم مسئول هيأت ديشبي بود. همان هيأتي که رسول ديگر حق نداشت به آنجا برود. اما برخورد گرم و صميمي حاج اکبر حکايت از چيز دگيري داشت. بعد از کلي معذرت خواهي، از رسول خواست تا در شبهاي آينده در جلسات آنها شرکت کند اما چرا؟ مگر چه شده؟ ناظم ديگر بيش از اين نمي خواست توضيح دهد ولي اصرار رسول پرده از رازي عجيب برداشت.
مرحوم حاج اکبر ناظم در شب گذشته در عالم خواب ديده بود که در شبي تاريک در صحراي کربلاست. او تصميم مي گيرد که به طرف خيمه هاي امام حسين (ع) برود ولي متوجه مي شود که سگي در حال پاسباني از آنجاست و به هيچ کس اجازه نزديک شدن به آن خيمه ها را نمي دهد. ناظم زماني که مي خواهد به آنجا نزديکتر شود، سگ به او حمله مي کند. وقتي که مي خواهد خود را از چنگال آن سگ رها کند متوجه منظره اي عجيب مي شود، بله، چهره آن سگ همان چهره رسول ترک بود. مسئول پاسباني از خيمه ها ي امام حسين (ع) را رسول ترک برعهده داشت. اين همان چيزي بود که در رسول انقلابي عظيم ايجاد کرد و به يکباره از رسول ترک، حربن يزيد رياحي ديگري ساخت. بله، رسول به يکباره اسير زلف يار شده بود و ديگر هر چه بر زبان مي آورد شهد و شکري سوزان بود؛ دوش وقت سحر از غصه نجاتم دادند واندر آن ظلمت شب آب حياتم دادند او از آن روز به بعد يکي از شيداترين و دلسوخته ترين دلداده ها و ارادتمندان به امام حسين (ع) مي شود به گونه اي که هر سخني که از او درباره آقا بيرون مي آمد، هر شنونده اي را گريان و منقلب مي ساخت و از اين رو به حاج رسول ديوانه شهرت يافت و داستانهاي شگفت انگيزي از او نقل مي شود که ارادت او را به اين خاندان عزيز اثبات مي کند. برگرفته از کتاب رسول ترک |+| نوشته شده توسط تحریریه در چهارشنبه 17 اسفند1384 و ساعت 14:44 |
|
|||||||||||






